آخرین نگاه پارت
#آخرین _نگاه پارت 11
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#میوا
سرمو تکون دادم و رفت بیرون.
خودمو ولو کردم رو تخت، دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر خنده.
میوا:(نقطه ها خنده)................. واقعا منو چقدر احمق فرض کردن؟
فکر کرده نمیفهمم واسه حرف کشیدن ازم باهام مهربونه و داره سعی میکنه بهم نزدیک بشه؟ هه بنظرم اونا خنگ تر از چیزین که دربارشون مینویسن.
"یه نفس عمیق کشید"
به هر حال تظاهر به اینکه یه دختر ساده لوح و بدبختم سخت تر از چیزی بود که فکر میکردم!
درسته که نقشم این بود که بهشون نفوذ کنم و بکشمشون ولی نه اینجوری...
"بعد از کمی مکث"
دیگه نمیشه کاریش کرد....
تازشم این یه فرصت خوب برای انتقاممه!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیل کم بود خودم میدونم ولی شرمنده برای ادامش باید صبر کنید خیلی درگیر درسامم😮💨
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#میوا
سرمو تکون دادم و رفت بیرون.
خودمو ولو کردم رو تخت، دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر خنده.
میوا:(نقطه ها خنده)................. واقعا منو چقدر احمق فرض کردن؟
فکر کرده نمیفهمم واسه حرف کشیدن ازم باهام مهربونه و داره سعی میکنه بهم نزدیک بشه؟ هه بنظرم اونا خنگ تر از چیزین که دربارشون مینویسن.
"یه نفس عمیق کشید"
به هر حال تظاهر به اینکه یه دختر ساده لوح و بدبختم سخت تر از چیزی بود که فکر میکردم!
درسته که نقشم این بود که بهشون نفوذ کنم و بکشمشون ولی نه اینجوری...
"بعد از کمی مکث"
دیگه نمیشه کاریش کرد....
تازشم این یه فرصت خوب برای انتقاممه!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیل کم بود خودم میدونم ولی شرمنده برای ادامش باید صبر کنید خیلی درگیر درسامم😮💨
- ۱۸۶
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط