{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی ز باد حادثه بنشست

مردی ز بادِ حادثه بنشست
مردی چو برقِ حادثه برخاست

آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت
وین، نام را، بدونِ سپر خواست.

ابری رسید پیچان‌پیچان
چون خِنگِ یالش آتش، بردشت.

برقی جهید و موکبِ باران
از دشتِ تشنه، تازان بگذشت.

آن پوک‌تپه، نالان‌نالان
لرزید و پاگشاد و فروریخت

و آن شوخ‌بوته، پُرتپش از شوق،
پیچید و با بهار درآمیخت.

پرچینِ یاوه‌مانده شکوفید
و آن طبلِ پُرغریو فروکاست.

مردی ز بادِ حادثه بنشست
مردی چو برقِ حادثه برخاست

#احمد شاملو
دیدگاه ها (۴)

من گرفتار شبم در پی ماه آمده امسیب را دست تو دیدم به گناه آم...

و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند... #فروغ_فرخزاد

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید... یاد آر آن زن ، آن زن دیو...

سعی کن آنقدر کامل باشی کهبزرگترین تنبیه تو برای دیگرانگرفتن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط