تـآزه نامزد کرده بود اومد پیشِ فرماندش گفت: حــآجــی

تـآزه نامزد کرده بود اومد پیشِ فرماندش گفت: حــآجــی
گفت: جانـــم
گفت: حاجـــی اجازمو بده برم سوریه...
حاجــی گفتش: میزارم امـا الآن نه..!!
گفت:حاجـی دارم زمین گیر میشم... حاجــی بزار برم...
(میترسید عشق به خانومش باعث بشه نره برای دفاع از حرم...)

#شهید_عباس_دانشگر
#خوشا به حال دله بی شکیب بعضی ها..
#هزارغبطه به حال عجیب بعضی ها...
دیدگاه ها (۶)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 7|فلش بک عمارت جئون ...

#همسفرانهتازه نامـ💍 ـزد ڪرده بود؛اومد پیش فرماندش گفت: حاجےگ...

عمار عمار حسین عمار عمار حسین حاجی صدامو داری حاجی بیسم قطع ...

📖 #خاطرات_شهدا🔹 زیبایی چهره شهید #حسین_هریری باعث شده بود د...

تکپارتی نامجون

"عشق آغشته به خون " P²²&&__&&______ بعدی صبحونه ______دستمال...

وانشات mercy night پارت۷

قاتل زنجیرای من 🩸⛓️[18]احساس نور گرما می خوره به صورتم چشما...

سلام دوستان...این شعر در قالب طنزه و یه جورایی وصف حال عده ا...

#part19#رهامثل چی نشسته بودم و عر میزدم.خب یکی نیست بگه کرم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط