راز یک قتل پارت ۹
آره شاید افکار من یکم زیادی خودخواهانه باشه ولی چه میشه کرد؟ دلم میخواد توی این زندگی نقش داشته باشم با اینکه میدونم من و بقیه انسان ها بی ارزشن
با این افکار خودمو سپردم به تاریکی خواب
ضربان قلبم بالا رفته بد. عرق سردی روی پیشونیم بود. از خواب بیدار شدمو. آره آره فقط یه کابوس بود ولی برام ترس بود چرا؟ چون همیشه این خواب و میدیم. با اینکه تکراری بود ولی میترسیدم. دستم رو روی سینه ام گذاشتم و گذاشتم نفس هام منظم بشه. ناخوداگاه اشکام سرازیر شدن.
گریه کردم. گذاشتم دردام از همچی بریزه. از وحشت اون خواب تا دلتنگی برای خانوادم و تا تنفرم از این زندگی. مشت زدم به قلبم. درد گرفته بود. خیلی درد میکرد. هر دفعه که گریه میکردم درد میگرفت. همینطوری سعی کردم آروم کنم خودمو ولی نشد.
رفتم آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم. تپش هر دفعه ی قلبم از شدت گریه هام رو میتونستم حس کنم
هیچوقت دنبال چاره ی این درد رو نگشتم. برگشتم اتاقم و رو تخت دراز کشیدم. بالش کنارم رو سفت بغل کردم. من بعد از مرگ خانواده ام وقتی دیگه یونجون نبود که بیاد و شبا بغلم کنه مجبور شدم این بالش رو بغل کنم
ایونجو: داداشی کجایی؟ نمیای پیش من و خواهر کوچولوت رو آروم کنی؟ به خدا طاقت ندارم. بغلتو میخوام. توروخدا بیا پیشم
با خودم میگفتم و گریه میکردم. همه ی این حرف ها رو نگه داشته بودم برای همون امیدی که یونجون زنده باشه. با حرفام آروم خوابم گرفت
صبح بیدار شدم و دست صورتم رو شستم. گونه هام هنوز به خاطر گریه هام قرمز بود ولی مهم نبود. یونیفورم مدرسه ام رو پوشیدم و راهی مدرسه شدم. یومی رو دیدم که جلوی در منتظر اومدن من بود
یومی: ایونجویااااا
لبخند فیک همیشگشمو زدم و رفتم پیشش
ایونجو: کلاس چطور بود دیروز؟
یومی: بدک نبود ولی حسابی نگران تو بودم. ببخشید نتونستم بیام بهت سر بزنم
ایونجو: مهم نیست. منم سرم شلوغ بود اونروز
یومی: باز رئیست دعوات کرد؟
ایوجو: نه بابا بیرون بودم
یومی: هااا اوکیه پس
بعد حرفامون وارد کلاس شدیم
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.