" 𝚃𝚑𝚎 𝙿𝚛𝚒𝚌𝚎 𝙾𝚏 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑 "
" 𝚃𝚑𝚎 𝙿𝚛𝚒𝚌𝚎 𝙾𝚏 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑 "
" 𝙿𝚊𝚛𝚝 𝟷 ادامه "
- همین الان بلند میشی اون پرونده کوفتیو بهم میدی وگرنه رو سرت یه سوراخ خوشگل به جا میزارم ..
مرد که هیچ شباهتی به میوه هندوانه نداشت با چهره ای شوکه و صد البته ترس با نفس های بریده اش به الفای مونث خیره شده بود..
- خانم خواهشمندم اسلحه رو پایین بیارید این به نفع شمایی که پلیس هستید نیست...
زن که انگار در سیرک قرار داشت و مرد هم دلقک سیرک باشه و حرفای بتا براش مثل جوک بامزه باشه خنده هاش تن بتا و دیوار های اونجا رو لرزوند..
دختر پس ازینکه خنده هاش تموم شد چهره خندونش به چهره ترسناک و جدی تبدیل شد..
زن بعد ازینکه یه نگاه به بتا بد قیافه کرد با دستی که خالی بود مچ دست مرد رو گرفت و مثل در بطری نوشابه دستهای بتا رو پیچوند.
مرد که انتظار نداشت این حجم از درد به مچ دست هاش منتقل بشه و دردش مثل زهر یک مار سمی دستش رو خالی انرژی و بدنش رو فلج کنه تنها مثل حیوونی که توسط یه شکارچی شکار شده بود ناله دردناک سر داد و سعی میکرد از این شکارچی خطرناک خودش رو نجات بده..
هانا که که از نمایش حسابی لذت میبرد و تمامی اتفاقات روبه رو اش براش مثل یک فیلم سینمایی بود برای جذاب تر کردن این فیلم و خشن نشون دادنش انرژی بیشتری به دستای مرد بتا وارد کرد که فقط ناله های مرد بلند تر شد..
بتا که به نتیجه رسیده بود اگر پرونده رو دست این زن نده ممکنه چند دقیقه بعدش صدای شکستن استخوان های دستش با صدای ناله هاش مخلوط بشه با ناله سری تکون داد و حرفش رو زد :
-آعع...باشه..بهت...پرونده...میدم..آییی..خواهشش... میکنم.. دستمو..اییی..ول..کنن..اخخخ
( برادر مگه دارن میkننت اینجوری ناله میکنی؟😍👆)
الفا بعد از شنیدن حرف های بتا گوشه لب هاش کش اومد و باعث ایجاد پوزخند جذابی رو چهره دختر شده بود..
هانا بعد از زدن پوزخندی صدا دار بلاخره رضایت داد تا دست اون مرد رو رها و پرونده اصلی رو براش بیاره...
مرد که حس میکرد با رها شدن دستش دوباره به زندگی بازگشته بود و میتونست نفس پر از دردش رو به هوای در اون اتاق بسپره..
مرد پس از ماساژ دادن مچ دست راستش با ترس از جا بلند و به سمت یکی از طبقات اهنی رفت تا اون پرونده رو کف دست دختر بزاره..
هانا هم با نگاهی تیزش که توانایی تکه تکه کردن روح و بدن اون بتا رو داشت پشت سر مرد راه افتاد ..
مرد که اسلحه اهنی رو پشت سرش حس میکرد با قدم های لرزون به ته اتاق مهاجرت میکرد ..
مرد بتا ناگهان سر جاش ایستاد و هانا بدون یک بار پلک زدن تمام حواسش رو حرکات مرد بود تا بتا مذکر نتونه کار خطایی انجام و از دست الفا فرار کنه..
بتا برای ثانیه ای پلک هاش رو روی هم قرار داد و نفس گرمی که درون ریه هاش بود رو به هوا سپرد..
پس از انجام اینکار بتا کمری خم کرد و با انگشت های نه چندان کشیده اش پرونده هارو به چپ و راست هدایت میکرد تا اون پرونده طلایی در میان تمامی این پرونده ها پیدا بشه..
انگشت های مرد جوری روی اون پرونده ها حرکت میکرد که انگار مرد بتا با کیبورد سر کله داشت...
بعد از گذشتن چند دقیقه که برای هانا مانند گذشتن چند سال بود مرد بتا بلاخره پوشه مشکی همراه با پرونده ای کرمی رنگ که در دستش بود ایستاد و با ترس دستش رو جلو برد تا نشون الفای مونث رو به رو اش بده..
هانا با ابروی هایی که در هم مخلوط شده بودن اسلحه مشکی رنگ رو بیشتر به سر مرد فشار داد و اون رو مجبور کرد روی زمین بشینه..
مرد با ترس درحالی که اون دو چیز در دستش بود روی زمین نشست و منتظر حرف دختر به ظاهر کاراگاه شد..
- پرونده رو باز کن!
مرد بتا با تکون دادن سرش در هوا پرونده رو باز و به صورت بی نقص زن نگاه کرد..
هانا با ریز کردن چشماش در عرض ۲ ثانیه متن های پرونده رو خلاصه وار خوند و مطمئن ازینکه که این پرونده فیک یا دروغ نیست با لبخندی شیطانی نگاه مرد کرد که تن مرد مثل بید لرزید..
هانا درحالی که تو صورت مرد خم شده بود کارتی که روی لباس مرد نصب شده بود رو زمزمه وار خوند و در حالی که اون لبخند رو روی لبش حفظ کرده بود گفت :
- خیلی ممنون اقای لی !
هانا بعد از گفتن این جمله بدون اینکه ثانیه ای فرصت به بتا بده اسلحه رو محکم به شقیقه مرد زد که مرد مثل گونی آرد روی زمین پخش شد و برای چند ساعتی چشم هاش رو روی دنیا بست..
دخترام ببخشید چون این پارت رو من خیلی بی حوصله نوشتم اگر جاییش بد بود یا مشکل داشت تو کامنتا بگید اوکی کنم..
شرط : ۵۰ لایک ۹۰ کامنت
" 𝙿𝚊𝚛𝚝 𝟷 ادامه "
- همین الان بلند میشی اون پرونده کوفتیو بهم میدی وگرنه رو سرت یه سوراخ خوشگل به جا میزارم ..
مرد که هیچ شباهتی به میوه هندوانه نداشت با چهره ای شوکه و صد البته ترس با نفس های بریده اش به الفای مونث خیره شده بود..
- خانم خواهشمندم اسلحه رو پایین بیارید این به نفع شمایی که پلیس هستید نیست...
زن که انگار در سیرک قرار داشت و مرد هم دلقک سیرک باشه و حرفای بتا براش مثل جوک بامزه باشه خنده هاش تن بتا و دیوار های اونجا رو لرزوند..
دختر پس ازینکه خنده هاش تموم شد چهره خندونش به چهره ترسناک و جدی تبدیل شد..
زن بعد ازینکه یه نگاه به بتا بد قیافه کرد با دستی که خالی بود مچ دست مرد رو گرفت و مثل در بطری نوشابه دستهای بتا رو پیچوند.
مرد که انتظار نداشت این حجم از درد به مچ دست هاش منتقل بشه و دردش مثل زهر یک مار سمی دستش رو خالی انرژی و بدنش رو فلج کنه تنها مثل حیوونی که توسط یه شکارچی شکار شده بود ناله دردناک سر داد و سعی میکرد از این شکارچی خطرناک خودش رو نجات بده..
هانا که که از نمایش حسابی لذت میبرد و تمامی اتفاقات روبه رو اش براش مثل یک فیلم سینمایی بود برای جذاب تر کردن این فیلم و خشن نشون دادنش انرژی بیشتری به دستای مرد بتا وارد کرد که فقط ناله های مرد بلند تر شد..
بتا که به نتیجه رسیده بود اگر پرونده رو دست این زن نده ممکنه چند دقیقه بعدش صدای شکستن استخوان های دستش با صدای ناله هاش مخلوط بشه با ناله سری تکون داد و حرفش رو زد :
-آعع...باشه..بهت...پرونده...میدم..آییی..خواهشش... میکنم.. دستمو..اییی..ول..کنن..اخخخ
( برادر مگه دارن میkننت اینجوری ناله میکنی؟😍👆)
الفا بعد از شنیدن حرف های بتا گوشه لب هاش کش اومد و باعث ایجاد پوزخند جذابی رو چهره دختر شده بود..
هانا بعد از زدن پوزخندی صدا دار بلاخره رضایت داد تا دست اون مرد رو رها و پرونده اصلی رو براش بیاره...
مرد که حس میکرد با رها شدن دستش دوباره به زندگی بازگشته بود و میتونست نفس پر از دردش رو به هوای در اون اتاق بسپره..
مرد پس از ماساژ دادن مچ دست راستش با ترس از جا بلند و به سمت یکی از طبقات اهنی رفت تا اون پرونده رو کف دست دختر بزاره..
هانا هم با نگاهی تیزش که توانایی تکه تکه کردن روح و بدن اون بتا رو داشت پشت سر مرد راه افتاد ..
مرد که اسلحه اهنی رو پشت سرش حس میکرد با قدم های لرزون به ته اتاق مهاجرت میکرد ..
مرد بتا ناگهان سر جاش ایستاد و هانا بدون یک بار پلک زدن تمام حواسش رو حرکات مرد بود تا بتا مذکر نتونه کار خطایی انجام و از دست الفا فرار کنه..
بتا برای ثانیه ای پلک هاش رو روی هم قرار داد و نفس گرمی که درون ریه هاش بود رو به هوا سپرد..
پس از انجام اینکار بتا کمری خم کرد و با انگشت های نه چندان کشیده اش پرونده هارو به چپ و راست هدایت میکرد تا اون پرونده طلایی در میان تمامی این پرونده ها پیدا بشه..
انگشت های مرد جوری روی اون پرونده ها حرکت میکرد که انگار مرد بتا با کیبورد سر کله داشت...
بعد از گذشتن چند دقیقه که برای هانا مانند گذشتن چند سال بود مرد بتا بلاخره پوشه مشکی همراه با پرونده ای کرمی رنگ که در دستش بود ایستاد و با ترس دستش رو جلو برد تا نشون الفای مونث رو به رو اش بده..
هانا با ابروی هایی که در هم مخلوط شده بودن اسلحه مشکی رنگ رو بیشتر به سر مرد فشار داد و اون رو مجبور کرد روی زمین بشینه..
مرد با ترس درحالی که اون دو چیز در دستش بود روی زمین نشست و منتظر حرف دختر به ظاهر کاراگاه شد..
- پرونده رو باز کن!
مرد بتا با تکون دادن سرش در هوا پرونده رو باز و به صورت بی نقص زن نگاه کرد..
هانا با ریز کردن چشماش در عرض ۲ ثانیه متن های پرونده رو خلاصه وار خوند و مطمئن ازینکه که این پرونده فیک یا دروغ نیست با لبخندی شیطانی نگاه مرد کرد که تن مرد مثل بید لرزید..
هانا درحالی که تو صورت مرد خم شده بود کارتی که روی لباس مرد نصب شده بود رو زمزمه وار خوند و در حالی که اون لبخند رو روی لبش حفظ کرده بود گفت :
- خیلی ممنون اقای لی !
هانا بعد از گفتن این جمله بدون اینکه ثانیه ای فرصت به بتا بده اسلحه رو محکم به شقیقه مرد زد که مرد مثل گونی آرد روی زمین پخش شد و برای چند ساعتی چشم هاش رو روی دنیا بست..
دخترام ببخشید چون این پارت رو من خیلی بی حوصله نوشتم اگر جاییش بد بود یا مشکل داشت تو کامنتا بگید اوکی کنم..
شرط : ۵۰ لایک ۹۰ کامنت
- ۴.۵k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط