این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات و
این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقعی نیست و در انیمه وجودندارد.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
.
---
### بخش نهم: "آغوشِ خاطرهها و فریادِ قلب"
**(میدان جنگ، در میانهی غبار و خون، به سکوتی مرگبار فرو رفته است. دازای، سامایا را در آغوش دارد. برای چند ثانیه، تمامِ جهان برای او متوقف شده است...)**
**[لحظهی وحشت]**
دازای با دستانی که میلرزید، گوش خود را به سینهی سامایا چسباند. او منتظر بود، او برای آن یک ضربهی کوچک و حیاتی در انتظار بود... اما هیچ نبود. **سکوت.** ضربانِ قلبِ سامایا برای لحظهای، مثل شمعی که در باد خاموش شود، از کار افتاد.
**دازای:** (با صدایی که از ترسِ فرو ریختن، بیشتر شبیه به یک ناله بود) «نه... نه... سامایا! با من حرف بزن! چشماتو باز کن! خواهش میکنم... فقط یک بار... فقط یک بار ضربان داشته باش!»
**(و ناگهان، مثل انفجاری در درونِ تنِ ضعیفِ سامایا، قلب او با شدتی وحشتناک دوباره شروع به تپیدن کرد. اما این یک تپشِ آرام و آرامشبخش نبود؛ قلب سامایا چنان با شدت و با تندی میزد که انگار میخواست از میان سینهاش بیرون بپرد. این تپشها نه از سرِ زندگی، بلکه از شدتِ دردی بود که در تمامِ رگهایش جریان داشت.)**
**سامایا:** (در حالی که نیمهبیهوش بود، ناگهان به شدت در خود پیچید. او با قدرتی که از درون او را تکهتکه میکرد، دوباره شروع به سرفه کرد. خون، گرم و سرخ، از دهانش بیرون ریخت و لباسِ دازای را لکهدار کرد. او از درد به خودش میپیچید، انگار که هزاران سوزنِ داغ در قلبش فرو میروند...)
**[تجلیِ خاطره: ظهور آسوشی/اوداساکا]**
**(در آن لحظهی تاریک و در میانهی آشوب، دازای ناگهان چیزی را حس کرد. انگار هالهای از آرامش و در عین حال تلخی، فضای اطراف دازای را پر کرد. در دیدِ دازای، سایهای آشنا ظاهر شد... او را دید. او را دید که مثل همیشه، با همان نگاهِ آرام و سنگین، ایستاده است. **آسوشی**...)
دازای، در حالی که چشمانش از اشک و درد میسوخت، به روحِ دوستِ از دست رفتهاش نگاه کرد. انگار اوداساکا آمده بود تا یادآوری کند که دازای چقدر در از دست دادنِ عزیزانش آسیب دیده است.
**دازای:** (با فریادی که از اعماقِ روحِ زخمیاش برمیخاست، به سمت سامایا و در عین حال به سمتِ خاطرهی اوداساکا) «**تو دیگه نه! دیگه نباید این اتفاق بیفته! تو دیگه نباید بمیر! لطفاً... سامایا، خواهش میکنم! من دیگه نمیتونم شاهدِ رفتنِ یکی دیگه باشم!**»
**(دازای با تمامِ وجودش در حال التماس بود. او در حال التماس برای سامایا بود، اما در واقع داشت با گذشتهاش، با اوداساکا و با تمامِ شکستهایش مبارزه میکرد. او نمیخواست این بار، قدرتِ سامایا، او را از او بگیرد.)**
**[وضعیتِ بحرانی]**
**(سامایا، در میانهی این تلاطم، همچنان در نبرد با درد بود. هر بار که قلبش تندتر میزد، دردِ بیشتری به او میرسید. او مدام خون بالا میآورد و بدنش از شدتِ دردِ ناشی از "نابودی توسط توانایی"، میلرزید. چویا و آکوتاگاوا، که شاهد این صحنهی رقتبار بودند، در برابر این حجم از رنج، فلج شده بودند. آنها میدیدند که سامایا، در حالی که برای آنها میجنگید، در حالِ سوختن در آتشِ قدرتِ خودش است.)**
**چویا:** (با صدایی شکسته، در حالی که به آسمان خیره شده بود) «دازای... او داره از بین میره... ما چطور تونستیم اینقدر دیر بفهمیم؟»
**آکوتاگاوا:** (با نگاهی که از شدتِ حسرت، تار شده بود) «او همیشه... همیشه برای ما خون میداد... و ما فقط تماشا میکردیم...»
---
**لهامی از راهی برای نجات داد)، راهی پیدا میکند؟**
- **آیا سامایا در اوجِ درد، چیزی را به دازای میگوید که تمامِ نگاه او را به قدرتِ سامایا تغییر میدهد؟**
- **یا میخواهی این لحظهی دردناک، به یک "تغییرِ بزرگ" در قدرتِ سامایا منجر شود (مثلاً قدرت او به جای نابود کردنش، با چیزی در درونش ترکیب شود)؟**
**
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
.
---
### بخش نهم: "آغوشِ خاطرهها و فریادِ قلب"
**(میدان جنگ، در میانهی غبار و خون، به سکوتی مرگبار فرو رفته است. دازای، سامایا را در آغوش دارد. برای چند ثانیه، تمامِ جهان برای او متوقف شده است...)**
**[لحظهی وحشت]**
دازای با دستانی که میلرزید، گوش خود را به سینهی سامایا چسباند. او منتظر بود، او برای آن یک ضربهی کوچک و حیاتی در انتظار بود... اما هیچ نبود. **سکوت.** ضربانِ قلبِ سامایا برای لحظهای، مثل شمعی که در باد خاموش شود، از کار افتاد.
**دازای:** (با صدایی که از ترسِ فرو ریختن، بیشتر شبیه به یک ناله بود) «نه... نه... سامایا! با من حرف بزن! چشماتو باز کن! خواهش میکنم... فقط یک بار... فقط یک بار ضربان داشته باش!»
**(و ناگهان، مثل انفجاری در درونِ تنِ ضعیفِ سامایا، قلب او با شدتی وحشتناک دوباره شروع به تپیدن کرد. اما این یک تپشِ آرام و آرامشبخش نبود؛ قلب سامایا چنان با شدت و با تندی میزد که انگار میخواست از میان سینهاش بیرون بپرد. این تپشها نه از سرِ زندگی، بلکه از شدتِ دردی بود که در تمامِ رگهایش جریان داشت.)**
**سامایا:** (در حالی که نیمهبیهوش بود، ناگهان به شدت در خود پیچید. او با قدرتی که از درون او را تکهتکه میکرد، دوباره شروع به سرفه کرد. خون، گرم و سرخ، از دهانش بیرون ریخت و لباسِ دازای را لکهدار کرد. او از درد به خودش میپیچید، انگار که هزاران سوزنِ داغ در قلبش فرو میروند...)
**[تجلیِ خاطره: ظهور آسوشی/اوداساکا]**
**(در آن لحظهی تاریک و در میانهی آشوب، دازای ناگهان چیزی را حس کرد. انگار هالهای از آرامش و در عین حال تلخی، فضای اطراف دازای را پر کرد. در دیدِ دازای، سایهای آشنا ظاهر شد... او را دید. او را دید که مثل همیشه، با همان نگاهِ آرام و سنگین، ایستاده است. **آسوشی**...)
دازای، در حالی که چشمانش از اشک و درد میسوخت، به روحِ دوستِ از دست رفتهاش نگاه کرد. انگار اوداساکا آمده بود تا یادآوری کند که دازای چقدر در از دست دادنِ عزیزانش آسیب دیده است.
**دازای:** (با فریادی که از اعماقِ روحِ زخمیاش برمیخاست، به سمت سامایا و در عین حال به سمتِ خاطرهی اوداساکا) «**تو دیگه نه! دیگه نباید این اتفاق بیفته! تو دیگه نباید بمیر! لطفاً... سامایا، خواهش میکنم! من دیگه نمیتونم شاهدِ رفتنِ یکی دیگه باشم!**»
**(دازای با تمامِ وجودش در حال التماس بود. او در حال التماس برای سامایا بود، اما در واقع داشت با گذشتهاش، با اوداساکا و با تمامِ شکستهایش مبارزه میکرد. او نمیخواست این بار، قدرتِ سامایا، او را از او بگیرد.)**
**[وضعیتِ بحرانی]**
**(سامایا، در میانهی این تلاطم، همچنان در نبرد با درد بود. هر بار که قلبش تندتر میزد، دردِ بیشتری به او میرسید. او مدام خون بالا میآورد و بدنش از شدتِ دردِ ناشی از "نابودی توسط توانایی"، میلرزید. چویا و آکوتاگاوا، که شاهد این صحنهی رقتبار بودند، در برابر این حجم از رنج، فلج شده بودند. آنها میدیدند که سامایا، در حالی که برای آنها میجنگید، در حالِ سوختن در آتشِ قدرتِ خودش است.)**
**چویا:** (با صدایی شکسته، در حالی که به آسمان خیره شده بود) «دازای... او داره از بین میره... ما چطور تونستیم اینقدر دیر بفهمیم؟»
**آکوتاگاوا:** (با نگاهی که از شدتِ حسرت، تار شده بود) «او همیشه... همیشه برای ما خون میداد... و ما فقط تماشا میکردیم...»
---
**لهامی از راهی برای نجات داد)، راهی پیدا میکند؟**
- **آیا سامایا در اوجِ درد، چیزی را به دازای میگوید که تمامِ نگاه او را به قدرتِ سامایا تغییر میدهد؟**
- **یا میخواهی این لحظهی دردناک، به یک "تغییرِ بزرگ" در قدرتِ سامایا منجر شود (مثلاً قدرت او به جای نابود کردنش، با چیزی در درونش ترکیب شود)؟**
**
- ۱۰۰
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط