{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

@JanJiyar❣

@JanJiyar

عشق را آموختم از بلبلی
چون بدیدم رسم عشقش با گلی

پر گشود و دور گل میگشت ناز
نغمه میزد، نغمه های دلنواز

خار گل چندی به پایش زد خراش
دم فرو بست و نکرد این نکته فاش

چون نسیم عشق بر گل می وزید
آشیانی در کنارش برگزید

غرق شد در عشق بازی باگلش
گل شد او را صاحب جان و دلش

اندکی از راز دل با گل بگفت
تا که شب شد در کنار گل بخفت

صبح دم گشت و ز خواب خوش پرید
لیکن از عشقش نشانی را ندید

دست بی رحمی گلش را چید و برد
چشم خود بست و از این دل غصه مرد...
دیدگاه ها (۷)

@JanJiyar❣ قلب من خانه‌ے عشق استو تو مهمان منیچشم من روشن از...

شب بخیر

❤ ️❤ ️:❤ ️❤ ️@JanJiyar❣ گاهی سکوت می آموزدبودن همیشه در فریا...

نازنینا ما بناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط