{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندین بار به فکرم رسید که چشمهایم را ببندم بروم جلو اتومب

چندین بار به فکرم رسید که چشمهایم را ببندم بروم جلو اتومبیل، چرخهای آن از رویم بگذرد، اما مُردن سختی بود. بعد هم از کجا آسوده می شدم؟ شاید باز هم زنده می ماندم. این فکر است که مرا دیوانه می کند!
#صادق_هدایت
دیدگاه ها (۱۱)

با نگاهی نفرتت را خوب فهماندی به منراضی ام! این از نگاهی بی ...

وقتی بچه بودم، دعا میکردم که خدا به من دوچرخه بدهد، بعد فهمی...

دنبال مقصر می گردی؟راه دوری نرو,غیر از خودت کسی تقصیری نداشت...

𝓛𝓮𝓰𝓮𝓷𝓭 ²⁰¹⁵..هنگامی که عزیزی را از دست می‌دهم تا مدت ها در س...

همه می‌گویند: «تولدت مبارک...»اما من نمی‌خواهم مثل بقیه، چند...

خون آشام من/پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط