p
2p
-----------------------------------------------------
توی راه برگشت به خونه بودم که همون مرد قلدر رو دیدم ولی صورتی براش نمونده بود. همه جاش زخمی بود با دیدن من تخمی کردو صورتش رو برگردونم .
منم بدون هیچ توجهی به راهم ادامه دادم و رسیدم به خونه .مثل همیشه میو اومده بود دم در رفتم داخل مامانم رو دیدم .
هانا: سلام خوش برگشتی ( اسم مامان ا.ت)
ا.ت: سلام مامان انگار امروز زود تر برگشتی
هانا: آره امروز مرخسی گرفتم
نکته: هانا پرستار هست و وقتی ا.ت بچه بوده از پدر ا.ت جدا شده وبزرگ کردن ا.ت رو گردن گرفته
شیر رو برداشتم و ریختم توی ضرف و گذاشتم جلوی میو .بعد برگشتم و رفتم توی اتاقم و روی تخت راز کشیدم و داشتم به این فکر میکردم که امکان داره دوباره ران رو ببینم ؟
تو همین فکر بودم که مامانم اومد داخل و گفت:
هانا: من باید برم شب هم شیفت هستم نمیتونم بیام
ا.ت: مراقب خودت باش خدانگهدار
هانا: خدانگهدار
و مامانم رفت من هم سرگرم انجام تکالیف بودم .
برش زمانی به چند روز بعد
امروز برای خرید جلد دوم کتابم به کتاب فروشی رفتم .داشتم تبقه ها رو میگشتم که جلد دوم کتابم رو دیدم .دستم رو دراز کردم تا بردارمش که دستم به دست یک فرد دیگه خورد
برگشتم و دیدم اون آدم ران هست.
ا.ت: سلام آقای هایتانی
ران: سلام ا.ت
ا.ت*: نمیدونم خوشحال بودم یا ناراحت ولی با دیدن ران استرس گرفته بودم
ران: ا.ت لطفاً رسمیت رو کنار بزار و من رو ران صدا بزن !
ا.ت: باشه ران
ران: الان بهتر شد
ا.ت: وای نه من باید برم دیرم شده پس تا دیدار بعد خدانگهدار
ران: خدانگهدار 😊
ا.ت از مغازه زد بیرون .
ا.ت: *وای احمق چرا پیچوندیش .من که کاری ندارم .اونقدر استرت داشتم که فقد میخواستم از اون جا دور شم برای همین دروغ گفتم*
ویو ران:
گندش بزنم. اون روز داشت کتاب می خواند گفتم اگه جلد دوم کتاب ا.ت رو بخرم و بهش بدم خوشحال میشه .صبر کن! کتابش رو جا گذاشته .پس براش میخرم و بهش هدیه میدم !
بعد از خریدن کتاب از مغازه زدم بیرون و رفتم پیش ریندو :
ریندو: من که نمیفهمم !
آخه این کار ها چه فایده ای داره اول مردی که مزاهمش شده بود رو جر دادی الان هم بهش هدیه میدی
ران: ساکت شو و فقد دونبالم بیا
ریندو: کجا میری
ران: فقد دنبالم بیا حرفی نباشه
ریندو: خدایا این تاوان کدوم گناهمه
ران: انقدر قر نزن
---------------------------------------------------------
ادامه دارد....
امیدوارم خوب شده باشه
نظری دارید بگید 🙂
-----------------------------------------------------
توی راه برگشت به خونه بودم که همون مرد قلدر رو دیدم ولی صورتی براش نمونده بود. همه جاش زخمی بود با دیدن من تخمی کردو صورتش رو برگردونم .
منم بدون هیچ توجهی به راهم ادامه دادم و رسیدم به خونه .مثل همیشه میو اومده بود دم در رفتم داخل مامانم رو دیدم .
هانا: سلام خوش برگشتی ( اسم مامان ا.ت)
ا.ت: سلام مامان انگار امروز زود تر برگشتی
هانا: آره امروز مرخسی گرفتم
نکته: هانا پرستار هست و وقتی ا.ت بچه بوده از پدر ا.ت جدا شده وبزرگ کردن ا.ت رو گردن گرفته
شیر رو برداشتم و ریختم توی ضرف و گذاشتم جلوی میو .بعد برگشتم و رفتم توی اتاقم و روی تخت راز کشیدم و داشتم به این فکر میکردم که امکان داره دوباره ران رو ببینم ؟
تو همین فکر بودم که مامانم اومد داخل و گفت:
هانا: من باید برم شب هم شیفت هستم نمیتونم بیام
ا.ت: مراقب خودت باش خدانگهدار
هانا: خدانگهدار
و مامانم رفت من هم سرگرم انجام تکالیف بودم .
برش زمانی به چند روز بعد
امروز برای خرید جلد دوم کتابم به کتاب فروشی رفتم .داشتم تبقه ها رو میگشتم که جلد دوم کتابم رو دیدم .دستم رو دراز کردم تا بردارمش که دستم به دست یک فرد دیگه خورد
برگشتم و دیدم اون آدم ران هست.
ا.ت: سلام آقای هایتانی
ران: سلام ا.ت
ا.ت*: نمیدونم خوشحال بودم یا ناراحت ولی با دیدن ران استرس گرفته بودم
ران: ا.ت لطفاً رسمیت رو کنار بزار و من رو ران صدا بزن !
ا.ت: باشه ران
ران: الان بهتر شد
ا.ت: وای نه من باید برم دیرم شده پس تا دیدار بعد خدانگهدار
ران: خدانگهدار 😊
ا.ت از مغازه زد بیرون .
ا.ت: *وای احمق چرا پیچوندیش .من که کاری ندارم .اونقدر استرت داشتم که فقد میخواستم از اون جا دور شم برای همین دروغ گفتم*
ویو ران:
گندش بزنم. اون روز داشت کتاب می خواند گفتم اگه جلد دوم کتاب ا.ت رو بخرم و بهش بدم خوشحال میشه .صبر کن! کتابش رو جا گذاشته .پس براش میخرم و بهش هدیه میدم !
بعد از خریدن کتاب از مغازه زدم بیرون و رفتم پیش ریندو :
ریندو: من که نمیفهمم !
آخه این کار ها چه فایده ای داره اول مردی که مزاهمش شده بود رو جر دادی الان هم بهش هدیه میدی
ران: ساکت شو و فقد دونبالم بیا
ریندو: کجا میری
ران: فقد دنبالم بیا حرفی نباشه
ریندو: خدایا این تاوان کدوم گناهمه
ران: انقدر قر نزن
---------------------------------------------------------
ادامه دارد....
امیدوارم خوب شده باشه
نظری دارید بگید 🙂
- ۷۳
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط