ویو جونگکوک
ویو جونگکوک
-میشنوم.
با لکنت جواب داد
(استاد و مخفف میکنم همون ا.د)
ا.د:ا..ارباب..خانم..خانم امروز تو آزمون..
ادامشو نگفت که با عصبانیت غریدم
-خراب کرده؟۱۸ شده؟؟میکشمش..
ویو نویسنده
استاده بیچاره نمیدونست چجوری بگه که جیسو اصلا تو آزمون شرکت نکرده و دو روزه غایبه!
ا.د:ن..نه ارباب خانم جیسو اصلا تو آزمون شرکت نکرده و چند روزه غایبه!!
این جمله باعث شد جونگکوک گوشی از دستش بیوفته..هیچ جوره امکان نمیداد جیسو از کلاسش جا بمونه یا با همچین چیز فوق مهمی لج کنه..دوتا گزینه وجود داشت...
جیسو مرده...!
جیسو دزدیده شده...!
دختر روبه روش بیدار شد و با دیدن جونگکوک لب زد
+چیشده؟
پسر تو بهت بود گوشیو برداشت
ا.د: ن..نگران نباشید میتونیم بعدا ازشون ام-
بدون توجه به اون مرد فاکیه پشت تلفن گوشیو قطع کرد
-ج..جیسو
دختر داد زد
+لعـــنـــــتــــی بــــگـــو چــه فـــــــاکی اتـــــفــــاق افــــــتــــادهـــعــــع؟
جفتشون درد داشتن.....
جفتشون عذاب کشیده بودن.....
جفتشون اسیر و برده بودن......
و از همه مهمتر...
"با احساساتشون تو جنگ بودن"
ویو جونگکوک
هنوز توی شک بودم..به آت نگاه کردم که داشت تقلا میکرد برای باز کردن زنجیر ها و خون از دستاش میچکید با عصبانیت غریدم
-بسه..انقدر به خودت آسیب نزن لی ات!
ویو نویسنده
دختر با بهت آروم شد..یه حسی بهش میگفت الان وقت لج بازی نیست اما اون چه فامیلی بود اول اسمش؟
کامنتاتون
حدسی باشه
تعریف اگه خودتون دوست داشتین
نظرتون راجب دیالوگها
خلاصه فقط به اعضای فیک فوش ندید و چیزای دیگه هم بزارید
-میشنوم.
با لکنت جواب داد
(استاد و مخفف میکنم همون ا.د)
ا.د:ا..ارباب..خانم..خانم امروز تو آزمون..
ادامشو نگفت که با عصبانیت غریدم
-خراب کرده؟۱۸ شده؟؟میکشمش..
ویو نویسنده
استاده بیچاره نمیدونست چجوری بگه که جیسو اصلا تو آزمون شرکت نکرده و دو روزه غایبه!
ا.د:ن..نه ارباب خانم جیسو اصلا تو آزمون شرکت نکرده و چند روزه غایبه!!
این جمله باعث شد جونگکوک گوشی از دستش بیوفته..هیچ جوره امکان نمیداد جیسو از کلاسش جا بمونه یا با همچین چیز فوق مهمی لج کنه..دوتا گزینه وجود داشت...
جیسو مرده...!
جیسو دزدیده شده...!
دختر روبه روش بیدار شد و با دیدن جونگکوک لب زد
+چیشده؟
پسر تو بهت بود گوشیو برداشت
ا.د: ن..نگران نباشید میتونیم بعدا ازشون ام-
بدون توجه به اون مرد فاکیه پشت تلفن گوشیو قطع کرد
-ج..جیسو
دختر داد زد
+لعـــنـــــتــــی بــــگـــو چــه فـــــــاکی اتـــــفــــاق افــــــتــــادهـــعــــع؟
جفتشون درد داشتن.....
جفتشون عذاب کشیده بودن.....
جفتشون اسیر و برده بودن......
و از همه مهمتر...
"با احساساتشون تو جنگ بودن"
ویو جونگکوک
هنوز توی شک بودم..به آت نگاه کردم که داشت تقلا میکرد برای باز کردن زنجیر ها و خون از دستاش میچکید با عصبانیت غریدم
-بسه..انقدر به خودت آسیب نزن لی ات!
ویو نویسنده
دختر با بهت آروم شد..یه حسی بهش میگفت الان وقت لج بازی نیست اما اون چه فامیلی بود اول اسمش؟
کامنتاتون
حدسی باشه
تعریف اگه خودتون دوست داشتین
نظرتون راجب دیالوگها
خلاصه فقط به اعضای فیک فوش ندید و چیزای دیگه هم بزارید
- ۲۴۹
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط