{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

V

ŝŧŗãŋğë Ł♥VĘ ¹

بعد از ظهر خنکی بود ، ریندو و ران و سیسیلیا توی پارک قدم میزدن ، سیسیلیا با شیطنت از روی سرسره بالا رفت و لبه اش وایساد و با کنجکاوی به پایین نگاه کرد و سرشو سمت ریندو بالا اورد. ران و ریندو با چهره اروم و گرم نگاه سیسیلیا کردن ، ران در حالی که دستاش توی جیب های شلوارش بود با ارنج به دست ریندو میزنه و سرشو سمت سیسیلیا میبره.
ران : برو منتظر توعه.
ریندو : باشه ، خودم میدونم.
ریندو سمت سرسره رفت و پایین سرسره زانو زد و دستاشو باز کرد و به سیسیلیا بالای سرسره نگاه کرد.
ریندو : بیا اینجا ، سیسیل.
سیسیلیا سر تکون داد و اروم پاشو سمت لبه سرسره برد ولی تعادلش رو از دست داد و لیز خورد و از سرسره اومد پایین اما قبل از اینکه بیفته ریندو میگیرتش توی بغلش . سیسیلیا ترسیده بود و چشماش گرد شده بود. ریندو سرشو نوازش میکنه و بهش لبخند میزنه.
ریندو : هی هی ، چیزی نیست گرفتمت کوچولو.
ران بالای سر ریندو اومد.
ران با لحن خونسرد و خمار : کاوایی.

(خب فکر میکنید سیسیلیا کیه؟)
دیدگاه ها (۵)

بچه ها از صبح تاحالا خودم رو پاره کردم پست بفرستم نشد ، الان...

ŝŧŗãŋğë Ł♥VĘ ²سیسیلیا که حالا توی بغل ریندو اروم شده بود با ...

درخواستی:)

درخواستی :)

اینم بخاطر ۷۰ تایی شدنمون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط