وقتی تونیستی هزار و یک شب تنهایی راپای برهنه درکوچه هایی
وقتی تونیستی هزار و یک شب تنهایی راپای برهنه درکوچه هایی قدم میگذارم که متبرک به قدمهای توست...تمام کوچه های بن بست قدیمی هنوزهم تکیه گاه شانه های خسته ی دختر شبگردی هستند که یک شب با افسون ماه به کوچه قدم گذاشت و هرگز باز نگشت...کجای این دنیای بی در و پیکر گم شده ای که از تو چیزی جز چندتصویرناتمام در ذهن آیینه ی شکسته و صدایی نامفهوم چون پچ پچ دو پرنده ی تنها بر سیمهای لخت برق بجا نمانده است...یکشب از رویاهایم بیرون بیا بگذاراین خط خطی های گنگ و پریده رنگ در واقعیت تن پوشی بر قامت بلند تو باشد..و دوباره مرابا افسون صدایت شبگرد کوچه ها کن.....m.h
- ۱.۷k
- ۱۲ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط