چله بستم در ره و بنشسته ام
چله بستم در ره و بنشسته ام
تا بگیرم از دو چشم تو سراغ
کی شود با شعرکی معنا کنم
شرح احوال غم سخت فراق
همچو باران گر نباشی همرهم
رونقی هرگز نمی آید به باغ
در شبی گمگشته ام بی انتها
پی زنم در جستنت ای چلچراغ
آنکه در سرمای تنهایی بود
بشکند در آتش این عشق داغ
نامه بر پای کبوتر بسته ام
کم کن از باور اگر آورده زاغ
بگذرد هامون ز شب های سیاه
گر به کف آرد ز عشق تو چراغ
تا بگیرم از دو چشم تو سراغ
کی شود با شعرکی معنا کنم
شرح احوال غم سخت فراق
همچو باران گر نباشی همرهم
رونقی هرگز نمی آید به باغ
در شبی گمگشته ام بی انتها
پی زنم در جستنت ای چلچراغ
آنکه در سرمای تنهایی بود
بشکند در آتش این عشق داغ
نامه بر پای کبوتر بسته ام
کم کن از باور اگر آورده زاغ
بگذرد هامون ز شب های سیاه
گر به کف آرد ز عشق تو چراغ
- ۹۶۵
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط