وقتی رفیقش میگه که عاشقت شده و شوهرتم اینو میفهمه
وقتی رفیقش میگه که عاشقت شده و شوهرتم اینو میفهمه
Part 5
اسمات داره دوست نداری نخون 😙😙
ات: ..... باید اروم کنم ددیمو!!
داشتم روی گردنش مارک میزاشتم که دستش اومد سمته باستم.....
به باستم جنگ زد که باعث شد گردنشو گاز بگیرم..... یهو تو یه حرکت جامون با هم عوض شد... و اینبار اون روم خیمه زده بود..... لباساشو در آورد... بعد از لباسای خودش اومد سراغه لباسای من..... وقتی که کاملا لختم کرد اومد سراغه سینه هام......
خیلی وحشیانه سینه هامو میخورد که معلوم بود اون عصبانیته هنوز یکم تو وجودش هست.... مشغوله خوردنه سینه هام بود که یهو دیکشو واردم کرد که با اینکارش عاح بلندی کشیدم......
ات :فاککک......
نامجون :هیشش... فقط برای ددیت ناله کن...
منم اطاعت کردم و براش عاح و ناله کردم.....
بعد از چند ساعت که خودشو داخلم خالی کرد کنارم دراز کشید. منم چرخیدم سمتش و دستمو گذاشتم روی قفسه سینش...
ات: نامی
سرشو چرخوند سمتم......
نامجون :جونم
ات: میشه فراموش کنیم اون قضیه رو ؟!
نامجون: من چطور میتونم همچین اتفاقی رو فراموش کنم ا.ت؟
ات: میدونم سخته.. بلخره رفیقت بوده... اما ببین مهم اینه که منو تو ماله همیم و جفتمون عاشقه همیم هیچ چیز با هیچکسم نمیتونه ما رو از هم جدا کنه
نامجون :خب اینکه درسته عشقم اما.....
ات:پس دیگه امایی باقی نمیمونه!! بیا فراموشش کنیم!! و قضیشو واسه همیشه ببندیم
میدونستم که نمیتونه فراموش کنه همچین چیزی رو ...برای یه مرد سخته که بخاد از همچین چیزی به سادگی بگذره
نامجون: باشه.... باشه... سعی میکنم......
ات :آفرین نامجونم
چرخید سمتم و انگشتشو گذاشت روی سینم.... و شروع کرد انگشتشو تکون دادن روی سینم.....
. نامجون : سعی میکنم که فراموش کنم... اما قبل از اینکه بخام فراموش کنم... به حسابش میرسم بعد فراموش میکنم!!
بهو نوک سینمو محکم بین دو انگشتش گرفت که دردم اومد.....
ات : ایبیبی.... دردم اومد ددد
نامجون : ببخشید لیدی....
خودشو کشید پایین تر و بهم نزدیک شد... سینمو یه میک عمیق زد که باعث شد لبمو گاز بگیرم...... میدونستم که قصدش از اینکارا چیه.... میخاست که منو از خود بی خود کنه تا به راند دیگه بریم..... خودمو سریع کشیدم کنار که یهو از تخت افتادم پایین....
ات: اییییییی... آبیپی کمرمممم.......
بهو نامجون اومد لبه تخت
نامجون : عشقم خوبی ؟!!
ات: ن نیستمممم!! از دسته تو نیستمممم
نامجون: چرا از دسته مننن مگه من چیکار کردم
ات: میخاستی دوباره شروع کنی منو چیزکنی منم خودمو کشیدم کنار هواسم نبود به لبه ی تخت نزدیکمممم افتاد مممم... ای کمرمممممم
نامجون: خب میخاست خودتو نکشی کنار
ات: اره اره میزاشتم جنابعالی منو به فاک بده
نامجون : عشقم ببین خودت که میدونی من به به راند راضی نمیشم پس باید بدی
ات: وای خدااا روتو برم نامجون مرد حسابی تو منو 3 راند به فاک دادی!!
نامجون: نخیرم کی گفته 3 راند شد.
ات: من!!
نامجون : عشقم تو ریاضیت ضعیفه اشتباه حساب کردی
ات: یاااااا باشه فهمیدیم تو آی کیوت بالاست اما دیگه اونقدری خنگ نیستم که نفهمم چند راند منو به فاک دادی
نامجون :دستتو بده من پاشو بیا رو تخت 3 راند دیگه هم بریم
ات:ن بابا امره دیگه ای نداری جناب!!؟؟
🎀این پارتو سریع گذاشتم برای فالور جدیدم
پس لطفا حمایت کنید چون اگر حمایت نشه پارت بعدی گذاشته نمیشه 🎀
شرطا
۱۰ تا کامنت
۵ تا لایک
میدونید که نظراتتون برام مهم تر از لایکه پس نظر بدید 🎀🍓🎀
Part 5
اسمات داره دوست نداری نخون 😙😙
ات: ..... باید اروم کنم ددیمو!!
داشتم روی گردنش مارک میزاشتم که دستش اومد سمته باستم.....
به باستم جنگ زد که باعث شد گردنشو گاز بگیرم..... یهو تو یه حرکت جامون با هم عوض شد... و اینبار اون روم خیمه زده بود..... لباساشو در آورد... بعد از لباسای خودش اومد سراغه لباسای من..... وقتی که کاملا لختم کرد اومد سراغه سینه هام......
خیلی وحشیانه سینه هامو میخورد که معلوم بود اون عصبانیته هنوز یکم تو وجودش هست.... مشغوله خوردنه سینه هام بود که یهو دیکشو واردم کرد که با اینکارش عاح بلندی کشیدم......
ات :فاککک......
نامجون :هیشش... فقط برای ددیت ناله کن...
منم اطاعت کردم و براش عاح و ناله کردم.....
بعد از چند ساعت که خودشو داخلم خالی کرد کنارم دراز کشید. منم چرخیدم سمتش و دستمو گذاشتم روی قفسه سینش...
ات: نامی
سرشو چرخوند سمتم......
نامجون :جونم
ات: میشه فراموش کنیم اون قضیه رو ؟!
نامجون: من چطور میتونم همچین اتفاقی رو فراموش کنم ا.ت؟
ات: میدونم سخته.. بلخره رفیقت بوده... اما ببین مهم اینه که منو تو ماله همیم و جفتمون عاشقه همیم هیچ چیز با هیچکسم نمیتونه ما رو از هم جدا کنه
نامجون :خب اینکه درسته عشقم اما.....
ات:پس دیگه امایی باقی نمیمونه!! بیا فراموشش کنیم!! و قضیشو واسه همیشه ببندیم
میدونستم که نمیتونه فراموش کنه همچین چیزی رو ...برای یه مرد سخته که بخاد از همچین چیزی به سادگی بگذره
نامجون: باشه.... باشه... سعی میکنم......
ات :آفرین نامجونم
چرخید سمتم و انگشتشو گذاشت روی سینم.... و شروع کرد انگشتشو تکون دادن روی سینم.....
. نامجون : سعی میکنم که فراموش کنم... اما قبل از اینکه بخام فراموش کنم... به حسابش میرسم بعد فراموش میکنم!!
بهو نوک سینمو محکم بین دو انگشتش گرفت که دردم اومد.....
ات : ایبیبی.... دردم اومد ددد
نامجون : ببخشید لیدی....
خودشو کشید پایین تر و بهم نزدیک شد... سینمو یه میک عمیق زد که باعث شد لبمو گاز بگیرم...... میدونستم که قصدش از اینکارا چیه.... میخاست که منو از خود بی خود کنه تا به راند دیگه بریم..... خودمو سریع کشیدم کنار که یهو از تخت افتادم پایین....
ات: اییییییی... آبیپی کمرمممم.......
بهو نامجون اومد لبه تخت
نامجون : عشقم خوبی ؟!!
ات: ن نیستمممم!! از دسته تو نیستمممم
نامجون: چرا از دسته مننن مگه من چیکار کردم
ات: میخاستی دوباره شروع کنی منو چیزکنی منم خودمو کشیدم کنار هواسم نبود به لبه ی تخت نزدیکمممم افتاد مممم... ای کمرمممممم
نامجون: خب میخاست خودتو نکشی کنار
ات: اره اره میزاشتم جنابعالی منو به فاک بده
نامجون : عشقم ببین خودت که میدونی من به به راند راضی نمیشم پس باید بدی
ات: وای خدااا روتو برم نامجون مرد حسابی تو منو 3 راند به فاک دادی!!
نامجون: نخیرم کی گفته 3 راند شد.
ات: من!!
نامجون : عشقم تو ریاضیت ضعیفه اشتباه حساب کردی
ات: یاااااا باشه فهمیدیم تو آی کیوت بالاست اما دیگه اونقدری خنگ نیستم که نفهمم چند راند منو به فاک دادی
نامجون :دستتو بده من پاشو بیا رو تخت 3 راند دیگه هم بریم
ات:ن بابا امره دیگه ای نداری جناب!!؟؟
🎀این پارتو سریع گذاشتم برای فالور جدیدم
پس لطفا حمایت کنید چون اگر حمایت نشه پارت بعدی گذاشته نمیشه 🎀
شرطا
۱۰ تا کامنت
۵ تا لایک
میدونید که نظراتتون برام مهم تر از لایکه پس نظر بدید 🎀🍓🎀
- ۱۰۵
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط