بچه ها نوبت سناریو مه
بچه ها نوبت سناریو مه
شرط کامل نشد اما خب بیخیال ولش کن 😢
پارت هشتم :
ویو ت/:
با نگاه خجالت زده ای گفتم : ( ببخشید ولی من سبزیجات دوست ندارم نمیشه که.....) هنوز حرفم تموم نشده بود که با نگاه پوکری گفت نمیشه باید همشو تا ته بخوری فهمیدی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم چشم بعد از چند ساعت هنوز غذام تموم نشده بود که از سر میز بلند شد هم دازای و هم اون مرده چویا بهم گفت تو اینجا بشین ما یه کاری داریم بعد از چند ساعت دیگه میایم دنبالت تعجب ک ده بودم اما چون قیافش ن جدی بود چیزی نگفتم و سرمو تکون دادم هردوشون رفتن بیرون غذامو کامل خوردم بیشتر از سه ساعت اینا شده بود که رفتن یکم نگران بودم یدفعه ای به ذهنم رسید الان بهترین زمان فراره آخه چقده من احمقم از سر میزم بلند شدم و داشتم میرفتم که یادم افتاد پول غذاها و ندارم که بدم یه نگاه به آقاهه کردم ایشون گفت مشکلی پیش اومده خانم؟
گفتم میشه برم یه کاری دارم کیف پولم رو تو ماشین جا گذاشتمش باید برم بیارمش
لبخندیلرگم زد و گفت نگران نباشید قبلا پولو حساب کردن یه خنده ی زیر لبی زدم و تو دلم گفتم این دوتا دیگه چقد احمقن رفتم بیرون یه نگاه به چپ و راستم کردم هیچکی نبود داشتم همینطوری میدویدم که یهو اون دوتا رو دیدم اما نه به صورت عادی اونا لباس های خونی داشتن و یه کوه جنازه درست کرده بودن از ترس زبونم بند اومده بود نتونسم جلوی خودم رو بگیرم و جیغ بلندی کشیدم اون دوتا با جیغ من متوجه اومدنم شدن و روشون رو برگردوندن
ویو نویسنده
عقب عقب رفتیو سعی کردی خودتو دور کنی برگشتی و سریع دوییدی تا رسیدی به یه پل دیگه مطمئن بودی از اونا خیلی دور شدی روی پل دراز کشیدی و از شدت خستگی خوابت برد وقتی بیدار شدی دیدی تو اتاق دازای روی تختی اما تو مطمئن بودی دیشب فرار کردی درواقع تو میدونستی مافیای بندر پر آدمای قاتل و وحشیه اما تا حالا به چشم ندیده بودی که اونا آدم بکشن اونم یه کوه جنازه برای همین بلند شدی و تعجب زده به دور و برت نگاه کردی
دازای با جلیقه ی کتش و شلوار همیشگیش از اتاق بغلی زد بیرون و گفت : :( فکر کردی به همین سادگیاس؟ رو پل پیدات کردن دادم برام بکشنت اما دم اخرینظرم عوض شد گفتم شاید بهتره به این جنده یه فرصت دیگه بدم حالا یالا لباشات رو دربیار
ت/ : چی لباسام ؟ برای چی آخ؟
دازای : ( زود باش از دستت خیلی عصبیم اگه میخوای نمیری همراهی کن فهمیدی ؟)
ترسیده بودی و عقب عقب رفتی اون اومد جلو و تو رو پرت کرد رو تخت گردنت رو نگاه کرد و محکم گازش گرفت با اینکار تو خیلی دردت گرفت و از سر ناراحتی و حرص و احساس واقعیت درحالی که داشتی اشک می ریختی با زبون از ترس بند اومده و آروم گفتی
( ازت..... ازت.. مت... نفرم.)
دازای ناگهان یه حسی بهش دست داد انگار که قلبش درد گرفته چشماش گشاد شد و گردنت رو ول کرد یه نگاه بهت کرد با لپای قرمز شده و صورت یکم عصبی و بعد آروم زیر لبش گفت : ( آنقدر ور ور نکن داری اذیتم میکنی)
اون سریع از اتاق بیرون رفت و در بست
ویو ذهن تو
چش بود انکارش چه معنی داره واقعا یعنی چی خودش منو اذیت میکنه نه من اونو من واقعا ازش بدم میاد ........ هوف مم
ویو ذهن دازای
منظورش از ازت متنفرم چیه
اون اصلا فکر کرده کیه که روبروی من وایمیسته
چطور جرعت میکنه از من متنفر باشه اونم من! باور نمیکنم درکش نمیکنم برای چی؟ این یعنی چی؟ برای چی با اون کلمه ریش ریش شدم ها؟ چرا؟
خب بچه ها اینم پارت هشت خدمت خوشگلایی عزیزم دوستون دارم پارت بعدیم به زودی میدم ✨🎀
تغییری چیزی هم خواستین تو سناریو بگین بهم تو کامنتا💕
شرط کامل نشد اما خب بیخیال ولش کن 😢
پارت هشتم :
ویو ت/:
با نگاه خجالت زده ای گفتم : ( ببخشید ولی من سبزیجات دوست ندارم نمیشه که.....) هنوز حرفم تموم نشده بود که با نگاه پوکری گفت نمیشه باید همشو تا ته بخوری فهمیدی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم چشم بعد از چند ساعت هنوز غذام تموم نشده بود که از سر میز بلند شد هم دازای و هم اون مرده چویا بهم گفت تو اینجا بشین ما یه کاری داریم بعد از چند ساعت دیگه میایم دنبالت تعجب ک ده بودم اما چون قیافش ن جدی بود چیزی نگفتم و سرمو تکون دادم هردوشون رفتن بیرون غذامو کامل خوردم بیشتر از سه ساعت اینا شده بود که رفتن یکم نگران بودم یدفعه ای به ذهنم رسید الان بهترین زمان فراره آخه چقده من احمقم از سر میزم بلند شدم و داشتم میرفتم که یادم افتاد پول غذاها و ندارم که بدم یه نگاه به آقاهه کردم ایشون گفت مشکلی پیش اومده خانم؟
گفتم میشه برم یه کاری دارم کیف پولم رو تو ماشین جا گذاشتمش باید برم بیارمش
لبخندیلرگم زد و گفت نگران نباشید قبلا پولو حساب کردن یه خنده ی زیر لبی زدم و تو دلم گفتم این دوتا دیگه چقد احمقن رفتم بیرون یه نگاه به چپ و راستم کردم هیچکی نبود داشتم همینطوری میدویدم که یهو اون دوتا رو دیدم اما نه به صورت عادی اونا لباس های خونی داشتن و یه کوه جنازه درست کرده بودن از ترس زبونم بند اومده بود نتونسم جلوی خودم رو بگیرم و جیغ بلندی کشیدم اون دوتا با جیغ من متوجه اومدنم شدن و روشون رو برگردوندن
ویو نویسنده
عقب عقب رفتیو سعی کردی خودتو دور کنی برگشتی و سریع دوییدی تا رسیدی به یه پل دیگه مطمئن بودی از اونا خیلی دور شدی روی پل دراز کشیدی و از شدت خستگی خوابت برد وقتی بیدار شدی دیدی تو اتاق دازای روی تختی اما تو مطمئن بودی دیشب فرار کردی درواقع تو میدونستی مافیای بندر پر آدمای قاتل و وحشیه اما تا حالا به چشم ندیده بودی که اونا آدم بکشن اونم یه کوه جنازه برای همین بلند شدی و تعجب زده به دور و برت نگاه کردی
دازای با جلیقه ی کتش و شلوار همیشگیش از اتاق بغلی زد بیرون و گفت : :( فکر کردی به همین سادگیاس؟ رو پل پیدات کردن دادم برام بکشنت اما دم اخرینظرم عوض شد گفتم شاید بهتره به این جنده یه فرصت دیگه بدم حالا یالا لباشات رو دربیار
ت/ : چی لباسام ؟ برای چی آخ؟
دازای : ( زود باش از دستت خیلی عصبیم اگه میخوای نمیری همراهی کن فهمیدی ؟)
ترسیده بودی و عقب عقب رفتی اون اومد جلو و تو رو پرت کرد رو تخت گردنت رو نگاه کرد و محکم گازش گرفت با اینکار تو خیلی دردت گرفت و از سر ناراحتی و حرص و احساس واقعیت درحالی که داشتی اشک می ریختی با زبون از ترس بند اومده و آروم گفتی
( ازت..... ازت.. مت... نفرم.)
دازای ناگهان یه حسی بهش دست داد انگار که قلبش درد گرفته چشماش گشاد شد و گردنت رو ول کرد یه نگاه بهت کرد با لپای قرمز شده و صورت یکم عصبی و بعد آروم زیر لبش گفت : ( آنقدر ور ور نکن داری اذیتم میکنی)
اون سریع از اتاق بیرون رفت و در بست
ویو ذهن تو
چش بود انکارش چه معنی داره واقعا یعنی چی خودش منو اذیت میکنه نه من اونو من واقعا ازش بدم میاد ........ هوف مم
ویو ذهن دازای
منظورش از ازت متنفرم چیه
اون اصلا فکر کرده کیه که روبروی من وایمیسته
چطور جرعت میکنه از من متنفر باشه اونم من! باور نمیکنم درکش نمیکنم برای چی؟ این یعنی چی؟ برای چی با اون کلمه ریش ریش شدم ها؟ چرا؟
خب بچه ها اینم پارت هشت خدمت خوشگلایی عزیزم دوستون دارم پارت بعدیم به زودی میدم ✨🎀
تغییری چیزی هم خواستین تو سناریو بگین بهم تو کامنتا💕
- ۱۵۴
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط