اینو دیدم یاد یه خاطره بامزه از خودم و مامانم افتادم شب د
اینو دیدم یاد یه خاطره بامزه از خودم و مامانم افتادم شب دیروقت بود من گشنم شده بود بعد شبا من آشپز پنج ستاره میشم اومدم برای خودم چیزی که چند دیقه قبل تر تو پینترست دیده بودم درست کنم یادم نی الان فقط یادمه خامه پنیر پیتزا میگو ذرت داشت و چند تا چیز دیگه که الان یادم نیست حالا بیخیال اینا اومدم درست کردم خیلی شیک نشستم بخورم مامانم لباس خواب چشما خسته اومد آب بخوره خیلی رندوم بهم گفت نفس میدونستی سگا شب گشنشون میشه من یه نگا به غذا یه نگا به تانی سگم که مثل گشنه ها به من نگاه میکرد یه نگاه به مامانم کردم گفتم با من بودی؟ گفت کی دیگه اینجاست رفت خوابید هنوزم بعد از هشت ماه تو شوک اون اتفاقم
- ۸۵
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط