پارت 11
انگشتش رو چندبار لبه اوپن کشید..
& ساعت پنجه... کدوم گوری رفته پس؟
_ چه میدونم..
نگاهشو از گوشی گرفت چشمشو به اون دو نفر داد..
× همین؟
_ چی میگی تو؟
× خیلی حقیری!
& جی وو!.... تمومش کنید... چه اهمیتی داره؟!!
× مامان!!(عربده)
& 😳
× مامان این مَرده که تو زاییدی؟؟ واقعاً مَرده؟؟؟ این فکر داره؟ این عقل داره؟ داریم میگیم زنش هنوز برنگشته عین خیالش هم نیست!!
_ دهنتو ببند!
& چه تقصیری داره عزیزم؟ یه دختره به درد نخور انداختن بهمون که بود و نبودش هم فرقی نداره..
× چی؟؟!!
گوشیش رو انداخت رو مبل و از جاش بلند شد...
یواش سمت هانا رفت و نگاه جدی و پر از خشم انداخت...
× مامان تو فقط بدی هایی که نداره رو میبینی؟؟؟ همش داشتی ازش کار میکشیدی که دیگه هیچی ازش نموند!!! جلوی کل فامیل خار و ذلیلش کردی!! جلوی هیچکس آبرودار نزاشتیش!! هرچی دلت میخواست بهش میگفتی و فقط سکوت میکرد!!! مامان مثل اینکه تا حالا عروس های سلیطه خانواده ها رو ندیدی!!! هرکس دیگه ای جاش بود الان سرتو از تنت جدا کرده بود!!! باید خداتم شکر کنی که همچین دختر آروم و مهربونی گیر پسره عو*ضی و بی غیرتت افتاده!! پسرت داره سه ماه میشه که با زنش قهره اونم فقط به خاطر اینکه مظلوم نمایی کردی و برای یه بارم که شده اونم روی خودشو نشون داد!!! اون همه جلوی چشماش زنشو خورد کردی.... پس چرا با تو قهر نشد؟؟... چون با ناز و نعمت بزرگش کردی؟؟؟ چون اصلا حواست نبود منی هم وجود داره و کل توجهت روی بزرگ کردن کسی بود که قرار بود در آینده یه بی غیرتی مثل باباش بشه؟؟
و آخرش رو با عربده گفت..
& تو... تو نمیتونی راجب برادرت اینجوری صحبت کنی!....
که جی وو محکم با دستش لیوان روی کانتر رو پرت کرد و با صدای بدی شکست و با اینکارش صدای زن هم قطع شد و دستشو جلوی دهنش گرفت...
انگشت اشارش رو اورد بالا و با چشمای جدی گفت:...
× تو این شرایط هم باز داری طرفش رو میگیری؟؟
و تو همون حالت سرشو چرخوند سمت جیمین...
× تو... یکی از بهترین دخترایی که هزاران نفر عاشقش بود رو از دست دادی.... حالا بشین تا برگرده...
و بعد کاپشنش رو برداشت و از خونه بیرون زد...
꧁꧂
با صدای در شیر آب رو بست.. دستاش رو خشک کرد و سمت در رفت..
با دیدن دختر خسته و خندونش دم در لبخند پررنگی روی لباش اومد..
÷ سلام دختر نازم!
دختر از ناراحتی محکم خودشو توی بغل مادرش جا کرد..
موهای دخترش رو بوسید و محکم تر بغلش کرد...
که دختر صدای باز شدن در شنید...
چشمش به پدرش افتاد که داشت از اتاق میومد بیرون..
از بغل مادرش بیرون اومد و خودشو پرت کرد بغل پدرش...
+ بابایییی... دلم برات تنگ شده بود...
پدرش محکم دستاش رو دور دخترش حلقه کرد..
~ دختر نازم بلاخره اومدی؟! ما رو به کل فراموش کردیاااا...
+ دیگه... دیگه هیچوقت اینکار و نمیکنم..
next part:
Like: 14
Coment: 16
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
& ساعت پنجه... کدوم گوری رفته پس؟
_ چه میدونم..
نگاهشو از گوشی گرفت چشمشو به اون دو نفر داد..
× همین؟
_ چی میگی تو؟
× خیلی حقیری!
& جی وو!.... تمومش کنید... چه اهمیتی داره؟!!
× مامان!!(عربده)
& 😳
× مامان این مَرده که تو زاییدی؟؟ واقعاً مَرده؟؟؟ این فکر داره؟ این عقل داره؟ داریم میگیم زنش هنوز برنگشته عین خیالش هم نیست!!
_ دهنتو ببند!
& چه تقصیری داره عزیزم؟ یه دختره به درد نخور انداختن بهمون که بود و نبودش هم فرقی نداره..
× چی؟؟!!
گوشیش رو انداخت رو مبل و از جاش بلند شد...
یواش سمت هانا رفت و نگاه جدی و پر از خشم انداخت...
× مامان تو فقط بدی هایی که نداره رو میبینی؟؟؟ همش داشتی ازش کار میکشیدی که دیگه هیچی ازش نموند!!! جلوی کل فامیل خار و ذلیلش کردی!! جلوی هیچکس آبرودار نزاشتیش!! هرچی دلت میخواست بهش میگفتی و فقط سکوت میکرد!!! مامان مثل اینکه تا حالا عروس های سلیطه خانواده ها رو ندیدی!!! هرکس دیگه ای جاش بود الان سرتو از تنت جدا کرده بود!!! باید خداتم شکر کنی که همچین دختر آروم و مهربونی گیر پسره عو*ضی و بی غیرتت افتاده!! پسرت داره سه ماه میشه که با زنش قهره اونم فقط به خاطر اینکه مظلوم نمایی کردی و برای یه بارم که شده اونم روی خودشو نشون داد!!! اون همه جلوی چشماش زنشو خورد کردی.... پس چرا با تو قهر نشد؟؟... چون با ناز و نعمت بزرگش کردی؟؟؟ چون اصلا حواست نبود منی هم وجود داره و کل توجهت روی بزرگ کردن کسی بود که قرار بود در آینده یه بی غیرتی مثل باباش بشه؟؟
و آخرش رو با عربده گفت..
& تو... تو نمیتونی راجب برادرت اینجوری صحبت کنی!....
که جی وو محکم با دستش لیوان روی کانتر رو پرت کرد و با صدای بدی شکست و با اینکارش صدای زن هم قطع شد و دستشو جلوی دهنش گرفت...
انگشت اشارش رو اورد بالا و با چشمای جدی گفت:...
× تو این شرایط هم باز داری طرفش رو میگیری؟؟
و تو همون حالت سرشو چرخوند سمت جیمین...
× تو... یکی از بهترین دخترایی که هزاران نفر عاشقش بود رو از دست دادی.... حالا بشین تا برگرده...
و بعد کاپشنش رو برداشت و از خونه بیرون زد...
꧁꧂
با صدای در شیر آب رو بست.. دستاش رو خشک کرد و سمت در رفت..
با دیدن دختر خسته و خندونش دم در لبخند پررنگی روی لباش اومد..
÷ سلام دختر نازم!
دختر از ناراحتی محکم خودشو توی بغل مادرش جا کرد..
موهای دخترش رو بوسید و محکم تر بغلش کرد...
که دختر صدای باز شدن در شنید...
چشمش به پدرش افتاد که داشت از اتاق میومد بیرون..
از بغل مادرش بیرون اومد و خودشو پرت کرد بغل پدرش...
+ بابایییی... دلم برات تنگ شده بود...
پدرش محکم دستاش رو دور دخترش حلقه کرد..
~ دختر نازم بلاخره اومدی؟! ما رو به کل فراموش کردیاااا...
+ دیگه... دیگه هیچوقت اینکار و نمیکنم..
next part:
Like: 14
Coment: 16
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن
- ۲۱.۳k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط