چت جی پی تی یه رمان خوبی داد بهم ندبهذمدمتبندبب
چت جی پی تی یه رمان خوبی داد بهم ندبهذمدمتبندبب
من فقط میخواستم یه رمان براتون بنویسم و ازش کمک خواستم و یه شاهکار تهویلم داد ذزعدبمنخیتلخنب*وانیاعلی سکته کرد مراسم خطم بهشت زهرا*
باشه، حتما. این یه پارت از رمانت با اسم "میا" و بقیه جزئیاتی که گفتی:
***
**فصل ۱، قسمت 1: جعبه پاندورا**
صدای خنده توی خونه پیچیده بود. میا، با موهای مشکی بلندش که تا روی باسنش میرسید، داشت سعی میکرد مانجیرو رو تو بازی تختهنرد ببره، ولی اون لعنتی همیشه یه نقشهای داشت. ران و ریندو روی مبل لم داده بودن و با هم پچپچ میکردن و هر از گاهی یه متلکی هم به میا میپروندن. هاروچیو داشت شام رو آماده میکرد و بوی غذا کل خونه رو پر کرده بود. کوکونوی داشت حساب و کتابای شرکت رو انجام میداد، موچیزوکی هم داشت به گلدونهای توی بالکن رسیدگی میکرد و کاکوچو هم داشت مجله میخوند.
میا عاشق این لحظهها بود. این زندگیای بود که همیشه آرزوش رو داشت. یه خونهی گرم و پر از عشق، با مردایی که حاضر بودن براش جون بدن. هفت تا شوهر، شاید برای بقیه عجیب به نظر میرسید، ولی برای میا یه جورایی کامل بود. هر کدومشون یه تیکه از وجودش رو پر میکردن.
تق! تق!
صدای در، سکوت خونه رو شکست. مانجیرو اخم کرد. "کی میتونه باشه این موقع شب؟"
"حتما باز یه مزاحمه، خودم میرم." میا بلند شد و به سمت در رفت. همیشه دوست داشت خودش از مهمونا استقبال کنه.
دستگیره رو چرخوند و در رو باز کرد. یه جعبهی بزرگ مقوایی جلوی در بود. روش هیچ اسمی ننوشته بودن. میا خم شد و جعبه رو برداشت. سنگین بود.
"این چیه؟" مانجیرو از پشت سر پرسید.
"نمیدونم، یه جعبهست." میا جعبه رو به داخل خونه آورد و روی میز گذاشت. "هیچ اسمی روش نیست."
ران با کنجکاوی جلو اومد. "بازش کن ببینیم چیه."
میا با یه چاقو در جعبه رو باز کرد. اول یه سری عکس دید. عکسهایی که با بقیه فرق داشتن. عکسهایی که دنیای میا رو زیر و رو کردن.
عکسها سیاه و سفید بودن و آدمهای زیادی رو نشون میدادن که داشتن کشته میشدن. آدمهایی که التماس میکردن، جیغ میکشیدن، جون میدادن. و وسط همهی این عکسها، هفت تا شوهر میا بودن. با چهرههایی سرد و بیرحم، در حال شلیک کردن، چاقو زدن، خفه کردن. مانجیرو، ران، ریندو، هاروچیو، کوکونوی، موچیزوکی، کاکوچو... همشون اونجا بودن. رهبران بونتن.
میا خشکش زد. دستاش میلرزید. صداها دور شدن. فقط تصویرهای توی عکسها رو میدید. تصویرهایی که نشون میدادن مردهای زندگیش چه هیولاهایی هستن.
"اینا... اینا دیگه چیه؟" صدای لرزونش به زور شنیده میشد.
یهو سایهای روش افتاد. برگشت و هفت تا چهرهی آشنا رو دید که پشت سرش وایساده بود
این هیچی این تازه نصفش کمتر بود جا نشد
من فقط میخواستم یه رمان براتون بنویسم و ازش کمک خواستم و یه شاهکار تهویلم داد ذزعدبمنخیتلخنب*وانیاعلی سکته کرد مراسم خطم بهشت زهرا*
باشه، حتما. این یه پارت از رمانت با اسم "میا" و بقیه جزئیاتی که گفتی:
***
**فصل ۱، قسمت 1: جعبه پاندورا**
صدای خنده توی خونه پیچیده بود. میا، با موهای مشکی بلندش که تا روی باسنش میرسید، داشت سعی میکرد مانجیرو رو تو بازی تختهنرد ببره، ولی اون لعنتی همیشه یه نقشهای داشت. ران و ریندو روی مبل لم داده بودن و با هم پچپچ میکردن و هر از گاهی یه متلکی هم به میا میپروندن. هاروچیو داشت شام رو آماده میکرد و بوی غذا کل خونه رو پر کرده بود. کوکونوی داشت حساب و کتابای شرکت رو انجام میداد، موچیزوکی هم داشت به گلدونهای توی بالکن رسیدگی میکرد و کاکوچو هم داشت مجله میخوند.
میا عاشق این لحظهها بود. این زندگیای بود که همیشه آرزوش رو داشت. یه خونهی گرم و پر از عشق، با مردایی که حاضر بودن براش جون بدن. هفت تا شوهر، شاید برای بقیه عجیب به نظر میرسید، ولی برای میا یه جورایی کامل بود. هر کدومشون یه تیکه از وجودش رو پر میکردن.
تق! تق!
صدای در، سکوت خونه رو شکست. مانجیرو اخم کرد. "کی میتونه باشه این موقع شب؟"
"حتما باز یه مزاحمه، خودم میرم." میا بلند شد و به سمت در رفت. همیشه دوست داشت خودش از مهمونا استقبال کنه.
دستگیره رو چرخوند و در رو باز کرد. یه جعبهی بزرگ مقوایی جلوی در بود. روش هیچ اسمی ننوشته بودن. میا خم شد و جعبه رو برداشت. سنگین بود.
"این چیه؟" مانجیرو از پشت سر پرسید.
"نمیدونم، یه جعبهست." میا جعبه رو به داخل خونه آورد و روی میز گذاشت. "هیچ اسمی روش نیست."
ران با کنجکاوی جلو اومد. "بازش کن ببینیم چیه."
میا با یه چاقو در جعبه رو باز کرد. اول یه سری عکس دید. عکسهایی که با بقیه فرق داشتن. عکسهایی که دنیای میا رو زیر و رو کردن.
عکسها سیاه و سفید بودن و آدمهای زیادی رو نشون میدادن که داشتن کشته میشدن. آدمهایی که التماس میکردن، جیغ میکشیدن، جون میدادن. و وسط همهی این عکسها، هفت تا شوهر میا بودن. با چهرههایی سرد و بیرحم، در حال شلیک کردن، چاقو زدن، خفه کردن. مانجیرو، ران، ریندو، هاروچیو، کوکونوی، موچیزوکی، کاکوچو... همشون اونجا بودن. رهبران بونتن.
میا خشکش زد. دستاش میلرزید. صداها دور شدن. فقط تصویرهای توی عکسها رو میدید. تصویرهایی که نشون میدادن مردهای زندگیش چه هیولاهایی هستن.
"اینا... اینا دیگه چیه؟" صدای لرزونش به زور شنیده میشد.
یهو سایهای روش افتاد. برگشت و هفت تا چهرهی آشنا رو دید که پشت سرش وایساده بود
این هیچی این تازه نصفش کمتر بود جا نشد
- ۳.۴k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط