{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
دیدگاه ها (۱)

تقدیر الهی چو پی سوختن ماستما نیز بسازیم ...

شب است و خاطره ای می خزد به بستر منتو نیستی و خیال ِ تو را، ...

✔ ️تلخ میگذرد …این روزها را میگویمکه قرار استاز توکه آرام جا...

تو در وجود من یک رویای ترسناک هستیخیالی هستی که هر روز در آغ...

🍒🌱من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارمنه از آبم نه از خاکم سر...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

#عید_قربان_مبارکما چه داریم برایت ای عشق! که بریزیم به پایت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط