دوپارتی ....
دوپارتی ....
مامان !؟
پارت ۲ ( اخر )
ات : اون به من گفت مامانی ....
اغوشمو به روش باز کردم و اومد بغلم خیلیا از این حرکت تعجب کردن پچ پچ کردناشون به گوشم رسید یورا رو بلند کردن گفتم ...
بعضیا با چشمای که پر از حسودی بود بهم نگاه کردن ... بعضی از بچه هاهم برای اینکه مادر خوبی نداشتن با حسدات بهم نگاه میکردن ....
ات : اره این پرنسی که اینجا میبینید پسره منه ... من فقط کار داشتم نمی تونستم بیام دنبالش ... پرنس قشنگم بریم بستنی بخوریم ؟
یورا : بریم مامانییییی ...
ته : میخواستم برم دنبال یورا که شاهد تمام اتفاقایی که افتاد بودم ... قلبم تند میزد ... نمیدونم انگار اون دختر جای خاصی تو قلبم داره ....
ته برای اینکه عادی جلوه بدم : ات عزیزم ... من اینجا منتظرتونم ...
ات : وقتی گفت عزیزم قلبم واسه یه لحظه وایساد ... نمیدونم ... احساس قشنگ و شیرینی بود ....
همه تعجب کرده بودن ...
ات : پرنسم بریم پیش بابایی ؟
یورا : بریم مامانیی ..
ات: عزیزم وایسا اومدیم
ات: وقتی میگفت مامانی ذوق رو تو چشاش حس میکردم ... کاش مییشد همیشه همین بود ....
یورا : سلام بابایی ..
ته: سلام عزیز دلم ...خوش گذشت ؟
یورا : اره بابا خیلی ... انقدر بازی کردیم که نگو ..
ات: خب من الان میرم دیگه ..
ته : نه .. باید عادی جلوه بدیم پس بیاین بریم خونه من ..
ات : اخه ..
یورا: مامان بیا دیگه ...
ات : باشه پرنسم ...
رفتن خونه ته ... باهم غذا خوردن فیلم دیدن بازی کردن و یورا خوابید ...
ات : خب من دیگه برم ..
ته: بله خیلی ممنون که یورا رو انقدر دوست دارید ... ولی ....
ات : ولی ....
ته : خب من وقتی میبینم که یورا انقدر باهاتون راحته و دوستون داره ... خب خودمم دوست دارم که برای همیشه برای یورا مادری کنین ...
ات : ... اممم ..
ته : ...
ات: میتونم بگم ........ با کمال میل ...
یورا : اخجونننننن من دیگه مامان دارمممم هوراااااا ...
ات : قشنگم مگه خواب نبودی ؟
یورا: نه مامااااانننن..
ات خندید : فدات بشم من
ته: پس من چی ؟ ( کیوت )
ات : پدر پسری بهم رفتینااا فدای توهم میشمم ....
اونا اونشب بهشون کلی خوش گذشت ... ته و ات باهم عروسی کردن و بعد از ۱ سال صاحب دختری به اسم یوری شدن
مامان !؟
پارت ۲ ( اخر )
ات : اون به من گفت مامانی ....
اغوشمو به روش باز کردم و اومد بغلم خیلیا از این حرکت تعجب کردن پچ پچ کردناشون به گوشم رسید یورا رو بلند کردن گفتم ...
بعضیا با چشمای که پر از حسودی بود بهم نگاه کردن ... بعضی از بچه هاهم برای اینکه مادر خوبی نداشتن با حسدات بهم نگاه میکردن ....
ات : اره این پرنسی که اینجا میبینید پسره منه ... من فقط کار داشتم نمی تونستم بیام دنبالش ... پرنس قشنگم بریم بستنی بخوریم ؟
یورا : بریم مامانییییی ...
ته : میخواستم برم دنبال یورا که شاهد تمام اتفاقایی که افتاد بودم ... قلبم تند میزد ... نمیدونم انگار اون دختر جای خاصی تو قلبم داره ....
ته برای اینکه عادی جلوه بدم : ات عزیزم ... من اینجا منتظرتونم ...
ات : وقتی گفت عزیزم قلبم واسه یه لحظه وایساد ... نمیدونم ... احساس قشنگ و شیرینی بود ....
همه تعجب کرده بودن ...
ات : پرنسم بریم پیش بابایی ؟
یورا : بریم مامانیی ..
ات: عزیزم وایسا اومدیم
ات: وقتی میگفت مامانی ذوق رو تو چشاش حس میکردم ... کاش مییشد همیشه همین بود ....
یورا : سلام بابایی ..
ته: سلام عزیز دلم ...خوش گذشت ؟
یورا : اره بابا خیلی ... انقدر بازی کردیم که نگو ..
ات: خب من الان میرم دیگه ..
ته : نه .. باید عادی جلوه بدیم پس بیاین بریم خونه من ..
ات : اخه ..
یورا: مامان بیا دیگه ...
ات : باشه پرنسم ...
رفتن خونه ته ... باهم غذا خوردن فیلم دیدن بازی کردن و یورا خوابید ...
ات : خب من دیگه برم ..
ته: بله خیلی ممنون که یورا رو انقدر دوست دارید ... ولی ....
ات : ولی ....
ته : خب من وقتی میبینم که یورا انقدر باهاتون راحته و دوستون داره ... خب خودمم دوست دارم که برای همیشه برای یورا مادری کنین ...
ات : ... اممم ..
ته : ...
ات: میتونم بگم ........ با کمال میل ...
یورا : اخجونننننن من دیگه مامان دارمممم هوراااااا ...
ات : قشنگم مگه خواب نبودی ؟
یورا: نه مامااااانننن..
ات خندید : فدات بشم من
ته: پس من چی ؟ ( کیوت )
ات : پدر پسری بهم رفتینااا فدای توهم میشمم ....
اونا اونشب بهشون کلی خوش گذشت ... ته و ات باهم عروسی کردن و بعد از ۱ سال صاحب دختری به اسم یوری شدن
- ۱۹۴
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط