{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

══❖پارت: اول ❖══

══❖پارت: اول ❖══
باد خنک عصرگاهی خیابان‌های یوکوهاما را پر کرده بود.
چویا ناکاهارا با اخم همیشگی‌اش از ساختمان مافیا بیرون آمد. روز سختی را پشت سر گذاشته بود و تنها چیزی که می‌خواست، چند ساعت آرامش بود.
اما سرنوشت ظاهراً برنامهٔ دیگری داشت.

«هی، چویاااا!»

صدایی آشنا باعث شد رگ پیشانی‌اش بیرون بزند.
بدون اینکه حتی برگردد، زیر لب غر زد:

«لعنتی...»

دازای اوسامو با لبخند بزرگی به سمتش می‌آمد؛ انگار هیچ نگرانی‌ای در دنیا نداشت.
چویا دست‌هایش را در جیب فرو کرد.
چویا — چی می‌خوای؟
دازای کنار او ایستاد.
دازای — این چه طرز سلام کردنه؟ دلم برات تنگ شده بود.
چویا — سه ساعت پیش دیدمت.
دازای — سه ساعت زمان زیادیه.
چویا چشمانش را چرخاند.
گاهی فکر می‌کرد دازای عمداً آمده تا اعصابش را خرد کند.
و احتمالاً همین‌طور هم بود.
دازای بی‌هوا بازوی او را گرفت.
دازای — بیا بریم قدم بزنیم.
چویا — نه.
دازای — چرا؟
چویا — چون نمی‌خوام.
دازای — دلیل منطقی نیست.
چویا — برای من هست.
دازای خندید.
خنده‌ای که همیشه باعث می‌شد چویا بیشتر عصبانی شود.
اما حقیقت این بود که چویا به آن خنده عادت کرده بود.
بیش از حد عادت کرده بود.
آن‌قدر که اگر چند روز نمی‌دیدش، احساس عجیبی پیدا می‌کرد.
احساسی که دوست نداشت درباره‌اش فکر کند.
دازای ناگهان گفت:
دازای — امشب ماه قشنگه.
چویا به آسمان نگاه کرد.
ماه کامل میان ابرها می‌درخشید.
چویا — خب که چی؟
دازای — هیچی.
دازای لبخند آرامی زد.
دازای — فقط فکر کردم دیدنش کنار تو قشنگ‌تره.
چویا برای چند ثانیه ساکت شد.
بعد سریع نگاهش را برگرداند.
چویا — مزخرف نگو.
اما دازای متوجه سرخی کم‌رنگ گوش‌های او شده بود.
و همین کافی بود تا لبخندش عمیق‌تر شود.
چند دقیقه بعد هر دو کنار رودخانه قدم می‌زدند.
نه دعوایی بود.
نه مأموریتی.
فقط سکوتی آرام که بینشان جریان داشت.
چویا ناگهان متوجه شد دازای غیرعادی ساکت است.
چویا — چی شده؟
دازای — هیچی.
چویا — دروغ می‌گی.
دازای لحظه‌ای به آب خیره شد.
دازای — فقط خوشحالم.
چویا ابرو بالا انداخت.
چویا — به چه دلیلی؟
دازای نگاهش کرد.
این بار لبخندش مثل همیشه بازیگوش نبود.
آرام بود.
صادق بود.
دازای — چون کنار توام.
برای چند لحظه هیچ‌کدام چیزی نگفتند.
باد موهایشان را به هم ریخت.
و ماه بالای سرشان می‌درخشید.
چویا آهی کشید.
چویا — واقعاً آدم عجیبی هستی.
دازای خندید.
دازای — ولی هنوز کنارمی.
چویا جواب نداد.
اما از او دور هم نشد.
و همین برای دازای کافی بود.

ادامه داره...🤎
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_تو_دردسر_منی_چویا #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
#دازای #چویا #سگ_های_ولگرد_بانگو #انیمه #اوتاکو #چالش #تیک_تاک #یوتیوب #عاشقانه #کلیپ #نوشتن #چالش_پارتی
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: دوم ❖══صبح روز بعد، چویا با حوصله‌ای خراب وارد ساخت...

══❖پارت: سوم ❖══شب آرامی نبود.دازای و چویا پس از ساعت‌ها تعق...

══❖ چه سبک رمانی دوست داری ❖════════════════════════════════...

══❖ نظر هاتونو کامنت کنید ❖═════════════════════════════════...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط