{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان انفجار و امید

رمان انفجار و امید
پارت ۴
آژیر آغاز آزمون در سراسر شهر تمرینی پیچید.
همه‌ی داوطلب‌ها با تمام سرعت به داخل شهر دویدند.
میدوریا هم نفس عمیقی کشید و وارد محوطه شد.
همین که نگاهش به صفحه‌ی نمایش بزرگ افتاد، قلبش فرو ریخت.
کنار اسم بعضی از داوطلب‌ها، امتیازها یکی‌یکی ظاهر می‌شد.
۳ امتیاز... ۵ امتیاز... ۷ امتیاز...
میدوریا با نگرانی زیر لب گفت:
«وای... همه از همون اول امتیاز گرفتن...»
دست‌هایش از استرس می‌لرزید.
«اگه همین‌طوری ادامه پیدا کنه...»
در همان لحظه، صدایی از پشت سرش شنید.
«تا حالا چند تا ربات از کار انداختی؟»
میدوریا برگشت.
همان پسر عینکی بود.
«اِم... هیچ‌کدوم.»
ایدا با تعجب گفت:
«هیچ‌کدوم؟ اونجا دو تا ربات هست!»
او به سمت ربات‌ها دوید و در یک لحظه با سرعت کوئرکش هر دو را از کار انداخت.
بوم!
دو امتیاز دیگر به نامش ثبت شد.
میدوریا همان‌جا خشکش زد.
«دیگه... حتماً رد می‌شم.»
اما بلافاصله سرش را تکان داد.
«نه... هنوز وقت هست.»
او دوباره شروع به دویدن کرد.
چند لحظه بعد، یک ربات یک‌امتیازی را پیدا کرد.
همین که خواست حمله کند، داوطلب دیگری از راه رسید.
«ببخشید! این یکی سهم من شد!»
با یک ضربه، ربات را نابود کرد و رفت.
میدوریا آهی کشید.
دوباره دوید.
این خیابان...
آن خیابان...
اما هر رباتی را پیدا می‌کرد، یکی دیگر زودتر از او از کار می‌انداخت.
عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود.
نفس‌هایش تند شده بود.
«نکنه... واقعاً نتونم قبول بشم...؟»
در همان لحظه...
وووووووم!
صدایی مهیب در سراسر شهر پیچید.
زمین کمی لرزید.
همه با تعجب به سمت صدا نگاه کردند.
یک ربات غول‌پیکر آرام‌آرام وارد خیابان شد.
چند داوطلب با ترس فریاد زدند:
«فرار کنید!»
«اون ربات امتیاز نداره!»
همه با سرعت از آنجا دور شدند.
میدوریا هم یک قدم عقب رفت.
اما ناگهان...
صدای دختری را شنید.
«کمک...!»
او برگشت.
همان دختر مهربانی که هنگام ورود به مدرسه نجاتش داده بود، زیر تکه‌ای از آوار گیر افتاده بود و نمی‌توانست حرکت کند.
میدوریا برای چند لحظه خشکش زد.
ترس تمام وجودش را گرفته بود.
اما درست همان لحظه، حرف‌های آلمایت در ذهنش طنین انداخت.
«قهرمان واقعی کسیه که با وجود ترس، باز هم قدم رو به جلو برمی‌داره.»
چشمانش پر از عزم شد.
با تمام قدرت به سمت دختر دوید.
چند نفر از داوطلب‌ها فریاد زدند:
«هی! برگرد!»
«فرار کن!»
اما میدوریا حتی یک لحظه هم مکث نکرد.
با صدایی محکم گفت:
«اون... کمک می‌خواد!»
و با تمام سرعت به سمت ربات غول‌پیکر دوید...
پایان پارت ۴
دیدگاه ها (۲)

به معرفی از رمان انفجار و امید دوستان میدوریا توی این رمان ی...

رمان انفجار و امید پارت ۳آغاز آزمونمیدوریا در میان جمعیت ای...

اسم رمان: میان انفجار و امید پارت 2 میدوریا سوار اتوبوس شد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط