نام=)سایه مافیا

نام=)سایه مافیا


### پارت پانزدهم: زندانِ امنِ سایه‌ها

وقتی لیها چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که حس کرد، بویِ کهنگی و خاکِ فرش‌های قدیمیِ خانه‌ی پدربزرگش بود؛ بویی که فرسنگ‌ها با عطرِ چوبِ صندل و تنباکویِ تندِ عمارتِ جونگ‌کوک فاصله داشت. سرش به دلیلِ داروی خواب‌آور گیج می‌رفت. با وحشت از جای برخاست؛ بدنش هنوز در جستجویِ آن آغوشِ مقتدرانه و گرمی بود که تا چند ساعتِ پیش، تمامِ دنیای او را در خود جای داده بود.

با تلوتلو خوردن خود را به درِ اتاق رساند. دستگیره‌ی سردِ در را چرخاند و صدایِ بم و خش‌دارِ جونگ‌کوک را شنید که در فضایِ پذیرایی پیچید. لیها با دیدنِ جونگ‌کوک که روبرویِ پدربزرگش، «لی رانگ»، ایستاده بود، خشکش زد. جونگ‌کوک مثل یک مجسمه‌ی سنگیِ سیاه، با کت و شلواری که حتی یک چروک هم نداشت، در میانِ آن خانه‌ی محقر و بهم‌ریخته، بیگانه و در عین حال قدرتمند به نظر می‌رسید.

پدربزرگش با خنده‌ای عصبی، کیفِ چرمیِ پر از پول را به سمتِ جونگ‌کوک گرفت. جونگ‌کوک برای یک لحظه، تنها یک لحظه، نگاهش را به لیها دوخت. در آن چشمانِ سیاه، برقی از خشم، حسرت و شاید چیزی شبیه به «تأییدِ یک مالکیتِ از دست رفته» دیده می‌شد. لیها لب باز کرد تا صدایش کند، تا بگوید که نمی‌خواهد اینجا بماند، اما جونگ‌کوک بدونِ کلامی، کیف را گرفت و حتی بدونِ نگاهی دوباره به او، به سمتِ خروجی گام برداشت.

صدایِ بسته شدنِ در، مثلِ صدایِ سقوطِ یک گیوتین بود.

لیها به چارچوبِ در تکیه داد و اشک در چشمانش حلقه زد. او به اطرافش نگاه کرد؛ به پدربزرگش که با طمع مشغولِ شمردنِ اسکناس‌ها بود و به دیوارها که حالا مثلِ دیوارهایِ یک سلولِ انفرادی به سمتش هجوم می‌آوردند. او حالا آزاد بود، اما این آزادی، بی‌رحمانه‌ترین شکنجه‌ای بود که می‌توانست تجربه کند.

در ذهنش، خاطره‌ی برخوردِ لب‌هایشان در اتاق، بویِ گیلاسِ روی پوستِ جونگ‌کوک و آن دست‌های گرم روی کمرش و گرمای لب های جونگ کوک دوباره زنده شد. او فهمید که ترسِ از دستورهایِ جونگ‌کوک، تنشِ هنگامِ لجبازی با او، و حتی خطرِ بودن در کنارِ یک مافیا، در مقایسه با این «پوچی» و این زندگیِ حقیرانه، بهشت بود. آنجا، در عمارت، او متعلق به کسی بود که برایش ارزش داشت؛ اینجا، او فقط یک مهره‌ی قمار بود که دوباره به صاحبِ اصلی‌اش، یعنی پدربزرگِ بی‌لیاقتش، بازگشته بود.

لیها دستش را روی گردنش، همان‌جا که گردنبندِ ظریفِ جونگ‌کوک هنوز اثرش را باقی گذاشته بود، گذاشت و زیرِ لب با صدایی لرزان زمزمه کرد:
«من عمارت رو می‌خوام... من سایه‌ی اون رو می‌خوام... اینجا... اینجا جایِ من نیست.»
دیدگاه ها (۱)

دختر و پارتی

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

چند پارتی پارت ۱عمارتِ جونگ‌کوک همیشه بویِ سردِ باروت و بویِ...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۴دودِ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط