{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرم جعبه آبرنگش را پیش رویم گذاشت

سرم جعبه آبرنگش را پیش رویم گذاشت
واز من خواست
برایش پرنده ای بکشم
در رنگ خاکستری فرو بردم
قلم مو را
وکشیدم چارگوشی را با قفل و میله ها !
شگفتی چشمانش را پر کرد :
اما این یک زندانست ، پدر!
نمی دانی چگونه یک پرنده می کشند ؟!
ومن به او گفتم :
پسرم !
مرا ببخش
من شکل پرندگان را از یاد برده ام !...
پسرم مدادهای شمعی اش را
پیش رویم گذاشت
و خواست برایش سرزمین مادری را بکشم
قلم در دستانم لرزید
و من
اشک ریزان
فرو
ریختم… !
دیدگاه ها (۱)

#عشق_در_نزدیکی_قصر#part_4#Jeon_victor#jeon_rina— «امشب، همه ...

«فَصلُ‌الخِطابِ بَهرام مُحَمَّدی: انهدامِ سیستمیِ مافیا و مس...

♨️بورس آمریکا اسیر هرمز؛ ریزش ارزش سهام شرکت‌های آمریکایی در...

♨️یمن: عربستان سعودی فقط زبان زور را می‌فهمد🔹وزارت خارجه یمن...

لبخند تو درخت پرتقال است که حیاط را نارنجی میکند ...🍂🍊🍂

♨️شرط یمن برای پروازهای فرودگاه ریاض🔹یحیی سریع سخنگوی نیروها...

و #پاییز هزار رنگ🍁🍂🍁🍂🍁🍂

#یه_یادآوری ، ، ، ، ، گاهی انقدر نگران فرداییم که یادمون میر...

اسلامی که واقعا خدا میخواد :

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط