حسمبهتو
#حسم_به_تو....
p11:
ارشام: باز میخوای چه غلطی کنی؟
دامیان: ا.. الان میخوام یه چیزی بگم ولی روم نمیشه
ارشام: اعتراف کن...
دامیان داشت به انیا نگاه میکرد که بچه مثبت داستان هم متوجه شد
ارشام: اها فهمیدم... دامیان تو اینجوری نبودی ها[جناب کراش بکی تو نمیدونی😂]
دامیان: عـ.. عه.. عه.. چیز...
ارشام: من مثل تو نیسم برم اعلامیه پخش کنم بین خودمون میمونه
دامیان: الان داری خفن بازی در میاری؟
ارشام: نه بابا... حالا میخواستی چکار کنی؟ نخشه چیه؟
دامیان: همیین الان بکی و انیا داشتن حرف میزدن که فهمیدم من برای انیا عادیام... الان میخوام کاری کنم انیا ازم خوشش بیاد
انیا:( ... )
بکی: مگه نه؟ انیا اصلا شنیدی چی گفتم؟
انیا: اره اره
بکی: چی گفتم؟
انیا: هاه نمیدونم😅
بکی: دوباره تعریف میکنم
دامیان خیلی زنگه تو زنگ علوم فهمیدم، سرده ولی خیلی مهربونه و اینکه...[حالا خودتون چند تا دیگه اضافه کنبد]
انیا: اها به اطلاعاتم اضافه شد
بکی: انیا تو... تو... تو[تو خوشگل منی😂]خیلی مثبتی
انیا: تو هم خیلی منحرفی
[جناب پیش دخترا خبری نی بریم پیش ارشام و دامیان]
[خب کجا بودیم؟]دامیان: الان میخوام کاری کنم انیا ازم خوشش بیاد
ارشام: اونوقت چجوری؟
دامیان: با کمک تو... دوباره دخترا چی میدونی؟ از چی خوششون میاد؟ از چی بدشون میاد؟....
ارشام: هی هی صبر کن من چیزی نمیدونم اینو باید برای از خود انیا بپرسی
دامیان: چجوری نمیدونی؟ خیر سرت خواهر داری[نگفته بودم مگه نه؟ بعدا ارشام و دیوید رو پست میکنم به همراه ویژگی هاشون...]
ارشام: درسته خواهر دارم ولی چیزی دربارش نمیدونم که...
دامیان: پس چی رو میدونی جنابِ "که"؟
[یا کارگردان خانواده جاسوس چقدر این زنگ تفریح طولانی شد]
زنگ خورد و بچه ها رفتن تو کلاس
خلاصه که زنگ ها عین برق و باد گذشت تا زنگ خونه شد
بکی: خداحافظ انیا
انیا: خداحافظ
رفتن خونه [راستی دامیان پیش مامانش تو خونه خودشون زندگی میکنه ولی باباش نیست]
خونه فورجر:
انیا: مــــــــنامـــــــــدمــــــــــ
یور: خوش اومدی عزیزم
لوید: بیا غذا بخور
انیا: گشنم نیست بعدا میخورم
انیا رفت تو اتاقش و رو تخت دراز کشید... گوشی دم دستش بود که یکی پیام داد
دزموند:
دامیان بعد از غذا خوردن میره سمت گوشی و میبینه یکی زنگ زده
شماره نا شانس بود و چون دیگه زنگ نمیزد اونم زنگ نزد[عه چه مسخره]
[برای این بار شعر آماده نکردم پس میگم "اگه میخوای بدونی کی به انیا پیام داد و کی به دامیان زنگ زده فالو کن که از پارت بعدی جا نمونی"]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p11:
ارشام: باز میخوای چه غلطی کنی؟
دامیان: ا.. الان میخوام یه چیزی بگم ولی روم نمیشه
ارشام: اعتراف کن...
دامیان داشت به انیا نگاه میکرد که بچه مثبت داستان هم متوجه شد
ارشام: اها فهمیدم... دامیان تو اینجوری نبودی ها[جناب کراش بکی تو نمیدونی😂]
دامیان: عـ.. عه.. عه.. چیز...
ارشام: من مثل تو نیسم برم اعلامیه پخش کنم بین خودمون میمونه
دامیان: الان داری خفن بازی در میاری؟
ارشام: نه بابا... حالا میخواستی چکار کنی؟ نخشه چیه؟
دامیان: همیین الان بکی و انیا داشتن حرف میزدن که فهمیدم من برای انیا عادیام... الان میخوام کاری کنم انیا ازم خوشش بیاد
انیا:( ... )
بکی: مگه نه؟ انیا اصلا شنیدی چی گفتم؟
انیا: اره اره
بکی: چی گفتم؟
انیا: هاه نمیدونم😅
بکی: دوباره تعریف میکنم
دامیان خیلی زنگه تو زنگ علوم فهمیدم، سرده ولی خیلی مهربونه و اینکه...[حالا خودتون چند تا دیگه اضافه کنبد]
انیا: اها به اطلاعاتم اضافه شد
بکی: انیا تو... تو... تو[تو خوشگل منی😂]خیلی مثبتی
انیا: تو هم خیلی منحرفی
[جناب پیش دخترا خبری نی بریم پیش ارشام و دامیان]
[خب کجا بودیم؟]دامیان: الان میخوام کاری کنم انیا ازم خوشش بیاد
ارشام: اونوقت چجوری؟
دامیان: با کمک تو... دوباره دخترا چی میدونی؟ از چی خوششون میاد؟ از چی بدشون میاد؟....
ارشام: هی هی صبر کن من چیزی نمیدونم اینو باید برای از خود انیا بپرسی
دامیان: چجوری نمیدونی؟ خیر سرت خواهر داری[نگفته بودم مگه نه؟ بعدا ارشام و دیوید رو پست میکنم به همراه ویژگی هاشون...]
ارشام: درسته خواهر دارم ولی چیزی دربارش نمیدونم که...
دامیان: پس چی رو میدونی جنابِ "که"؟
[یا کارگردان خانواده جاسوس چقدر این زنگ تفریح طولانی شد]
زنگ خورد و بچه ها رفتن تو کلاس
خلاصه که زنگ ها عین برق و باد گذشت تا زنگ خونه شد
بکی: خداحافظ انیا
انیا: خداحافظ
رفتن خونه [راستی دامیان پیش مامانش تو خونه خودشون زندگی میکنه ولی باباش نیست]
خونه فورجر:
انیا: مــــــــنامـــــــــدمــــــــــ
یور: خوش اومدی عزیزم
لوید: بیا غذا بخور
انیا: گشنم نیست بعدا میخورم
انیا رفت تو اتاقش و رو تخت دراز کشید... گوشی دم دستش بود که یکی پیام داد
دزموند:
دامیان بعد از غذا خوردن میره سمت گوشی و میبینه یکی زنگ زده
شماره نا شانس بود و چون دیگه زنگ نمیزد اونم زنگ نزد[عه چه مسخره]
[برای این بار شعر آماده نکردم پس میگم "اگه میخوای بدونی کی به انیا پیام داد و کی به دامیان زنگ زده فالو کن که از پارت بعدی جا نمونی"]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۱.۱k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط