پارت ۲۵
پارت ۲۵
ساعت از سه گذشته بود که صدای در اومد. نه کوبیدنِ آروم، نه کلید توی دستِ بیحوصله؛ یه ورودِ پرصدا، انگار دنیا بهش بدهکار بود.
رزا بیدار شده بود. از چند ساعت قبل، خوابش در نمیاومد؛ یه چیزی توی صداهای شب میگفت امشب قرار نیست شبی مثل بقیه باشه.
تهسوک وارد اتاق شد. بوی الکل و دود میداد. چشمهاش سنگین بود، ولی نگاهش لعنتی تیز بود.
— بیداری؟ — با لبخندی که تهش نبود.
رزا نشسته بود. صلاح دید جواب نده؛ بعضی شبها کلمه فقط دعوا راه میندازه.
تهسوک جلو اومد. فاصله رو کوتاه کرد، بعد کوتاهتر. انگار امشب قرار بود چیزی رو پس بگیره — نه از روی عشق، که از روی تسلط.
— چی شده؟ اینهمه دیر… — رزا این رو نگفت. گفت:
— خوبی؟
— آره. — جواب داد، ولی صداش مصنوعی صاف بود — من همیشه خوبم.
و بعد، بدون حرف دیگهای، اون فاصلهای که چند شب بود بینشون افتاده بود رو با یه حرکت ناگهانی پر کرد.
رزا برای یه لحظه خواست شونه بندازه، ولی تهسوک محکم نگهش داشت. نه مثل اون شبِ بارونی؛ اون شب دستش سوالی بود و منتظر جواب. امشب دستش حکم بود، بدون سوال، بدون صبر.
— امشب فقط به من فکر کن. — گفت، و صداش از تا آخرِ جمله سردتر شد.
صبح که شد، هوا آفتابی بود. جوری روشن که انگار به هیچ شبِ تیرهای راه نمیده.
رزا از دردِ توی دلش بیدار شد. نه اون دردِ احساسیِ کمرنگ — یه دردِ واقعی، تهشکم، سنگین، جوری که خمش میکرد. دیشب که برگشته بود، وقتی تهسوک از سرِ صبح اومده بود، رزا هنوز مونده بود توی اون حالتِ نصفِخوابِ صدمهدیده.
روی تخت جمع شد. دستش رو گذاشت روی شکمش.
— رزا… تهسوک از جلوی آینه صداش زد — پاشو.
— میدونم… — زمزمه کرد و آروم جابهجا شد. هر حرکت، یه نبضِ درد از ته شکمش میزد بالا — فقط… یه کمی…
تهسوک برگشت نگاهش کرد. برای یه ثانیه توی چشمش یه چیزی اومد و جمع شد. بعد، مثل اینکه تصمیم بگیره نبینه، یقهی پیراهنش رو مرتب کرد.
— دیر میکنم.
رزا سعی کرد بلند شه، ولی پاهاش سنگین بود.
— تهسوک… امروز میتونیم… من حال خوبی ندارم… — صداش لرزید و سریع حرفش رو خورد؛ چون میخواست قوی باشه، ولی بدنش داشت بهش خیانت میکرد.
تهسوک کیفش رو برداشت.
— بهت زنگ میزنم.
و رفت. در که بسته شد، صداش توی خونه تنها موند.
رزا برگشت توی تخت. دردش بالاتر اومد؛ یه ضربِ سرد از ته شکم تا گلو کشیده شد. دستش رو محکم تر روی شکمش فشرد و چشمهاش رو بست.
— باشه… — به خودش گفت، با صدایی که داشت باور میکرد — پس امشب هم همینطوره.
نه کسی زنگ زد، نه خبری شد. رزا موند با یه دردِ بیاسم و یه سوال که دیگه دیوارش هم داشت میترکید:
چرا؟
سیسی ها دیشب یه نماز خیلییییی طولانی خوندن که خدا هم دردش گرفت🤐
ساعت از سه گذشته بود که صدای در اومد. نه کوبیدنِ آروم، نه کلید توی دستِ بیحوصله؛ یه ورودِ پرصدا، انگار دنیا بهش بدهکار بود.
رزا بیدار شده بود. از چند ساعت قبل، خوابش در نمیاومد؛ یه چیزی توی صداهای شب میگفت امشب قرار نیست شبی مثل بقیه باشه.
تهسوک وارد اتاق شد. بوی الکل و دود میداد. چشمهاش سنگین بود، ولی نگاهش لعنتی تیز بود.
— بیداری؟ — با لبخندی که تهش نبود.
رزا نشسته بود. صلاح دید جواب نده؛ بعضی شبها کلمه فقط دعوا راه میندازه.
تهسوک جلو اومد. فاصله رو کوتاه کرد، بعد کوتاهتر. انگار امشب قرار بود چیزی رو پس بگیره — نه از روی عشق، که از روی تسلط.
— چی شده؟ اینهمه دیر… — رزا این رو نگفت. گفت:
— خوبی؟
— آره. — جواب داد، ولی صداش مصنوعی صاف بود — من همیشه خوبم.
و بعد، بدون حرف دیگهای، اون فاصلهای که چند شب بود بینشون افتاده بود رو با یه حرکت ناگهانی پر کرد.
رزا برای یه لحظه خواست شونه بندازه، ولی تهسوک محکم نگهش داشت. نه مثل اون شبِ بارونی؛ اون شب دستش سوالی بود و منتظر جواب. امشب دستش حکم بود، بدون سوال، بدون صبر.
— امشب فقط به من فکر کن. — گفت، و صداش از تا آخرِ جمله سردتر شد.
صبح که شد، هوا آفتابی بود. جوری روشن که انگار به هیچ شبِ تیرهای راه نمیده.
رزا از دردِ توی دلش بیدار شد. نه اون دردِ احساسیِ کمرنگ — یه دردِ واقعی، تهشکم، سنگین، جوری که خمش میکرد. دیشب که برگشته بود، وقتی تهسوک از سرِ صبح اومده بود، رزا هنوز مونده بود توی اون حالتِ نصفِخوابِ صدمهدیده.
روی تخت جمع شد. دستش رو گذاشت روی شکمش.
— رزا… تهسوک از جلوی آینه صداش زد — پاشو.
— میدونم… — زمزمه کرد و آروم جابهجا شد. هر حرکت، یه نبضِ درد از ته شکمش میزد بالا — فقط… یه کمی…
تهسوک برگشت نگاهش کرد. برای یه ثانیه توی چشمش یه چیزی اومد و جمع شد. بعد، مثل اینکه تصمیم بگیره نبینه، یقهی پیراهنش رو مرتب کرد.
— دیر میکنم.
رزا سعی کرد بلند شه، ولی پاهاش سنگین بود.
— تهسوک… امروز میتونیم… من حال خوبی ندارم… — صداش لرزید و سریع حرفش رو خورد؛ چون میخواست قوی باشه، ولی بدنش داشت بهش خیانت میکرد.
تهسوک کیفش رو برداشت.
— بهت زنگ میزنم.
و رفت. در که بسته شد، صداش توی خونه تنها موند.
رزا برگشت توی تخت. دردش بالاتر اومد؛ یه ضربِ سرد از ته شکم تا گلو کشیده شد. دستش رو محکم تر روی شکمش فشرد و چشمهاش رو بست.
— باشه… — به خودش گفت، با صدایی که داشت باور میکرد — پس امشب هم همینطوره.
نه کسی زنگ زد، نه خبری شد. رزا موند با یه دردِ بیاسم و یه سوال که دیگه دیوارش هم داشت میترکید:
چرا؟
سیسی ها دیشب یه نماز خیلییییی طولانی خوندن که خدا هم دردش گرفت🤐
- ۱۹۸
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط