رمان سوکوکو p
رمان سوکوکو p8
دازایی: درخدمتم قربان😏
چوویا: 😅
دازایی: خب چیکار کنمم؟
چوویا: نمیدونم😏
چوویا:😏
دازایی:😏
دازایی: هاپ هاپ
چوویا:🤣😂 هاپو
شب...،
چوویا: خب الان حال میدددههههه😁
دازایی: به من که حال نمیده (میووووووو)
(توجه توجه چوویا نذاشته دازایی مشرو*ب بخوره😂)
تاچیهارا: دازایی یکم بخور
دازایی نگاهی به چوویا کرد که داره مث میرغضب نگاه میکنه: فردا تلافی میکنم تاچی الان نمیشه بانیم نمیزاره
چوویا:😳🙃
دازایی: بریم بخوابیم صب شه
چوویا: معتاد🙄
دازایی: هویج🙂 بیا دوباره شرط بزاریم ایندفعه یک هفته زیر دست اونیکی باشیم
چوویا: ها ها ها ها قبول😏
دازایی: سر اینکه چند دیقه پیشم تحمل داری و جلو خودت رو میگیری
چوویا: اینکه به ساعت میرسه
دازایی: میبینیم ، امشب اینجا میخوابم
چوویا: باشه راستی اگه میخوای دیگه مشرو*ب هم مجازه (که اگه نتونست دازایی نفهمه بچممم🤣)
دازایی: دستت طلا
و بعد بطری رو برداشت و یک نفس بالا کشید
چوویا: زنده ایی؟
دازایی: آره😅 خب زل میزنیم تو چشم هم
چوویا: اوک (نبایدددد کم بیارممممممممم)
بعد پنج دقیقه چوویا که داره با چشماش دازایو میخوره
دازایی: خب بفرمایید تمام ب ۱۰ دیقه هم نرسید باختی
چوویا: من یک هفته نمیدونم پیش تو باشم
دازایی رو چوویا خیمه میزنه
دازایی: اون وقت چرا؟
چوویا:😳. خب....چون ک...چون چ چسبیده ب را
دازایی: ولی باختی این و بپذیر
دازایی: درخدمتم قربان😏
چوویا: 😅
دازایی: خب چیکار کنمم؟
چوویا: نمیدونم😏
چوویا:😏
دازایی:😏
دازایی: هاپ هاپ
چوویا:🤣😂 هاپو
شب...،
چوویا: خب الان حال میدددههههه😁
دازایی: به من که حال نمیده (میووووووو)
(توجه توجه چوویا نذاشته دازایی مشرو*ب بخوره😂)
تاچیهارا: دازایی یکم بخور
دازایی نگاهی به چوویا کرد که داره مث میرغضب نگاه میکنه: فردا تلافی میکنم تاچی الان نمیشه بانیم نمیزاره
چوویا:😳🙃
دازایی: بریم بخوابیم صب شه
چوویا: معتاد🙄
دازایی: هویج🙂 بیا دوباره شرط بزاریم ایندفعه یک هفته زیر دست اونیکی باشیم
چوویا: ها ها ها ها قبول😏
دازایی: سر اینکه چند دیقه پیشم تحمل داری و جلو خودت رو میگیری
چوویا: اینکه به ساعت میرسه
دازایی: میبینیم ، امشب اینجا میخوابم
چوویا: باشه راستی اگه میخوای دیگه مشرو*ب هم مجازه (که اگه نتونست دازایی نفهمه بچممم🤣)
دازایی: دستت طلا
و بعد بطری رو برداشت و یک نفس بالا کشید
چوویا: زنده ایی؟
دازایی: آره😅 خب زل میزنیم تو چشم هم
چوویا: اوک (نبایدددد کم بیارممممممممم)
بعد پنج دقیقه چوویا که داره با چشماش دازایو میخوره
دازایی: خب بفرمایید تمام ب ۱۰ دیقه هم نرسید باختی
چوویا: من یک هفته نمیدونم پیش تو باشم
دازایی رو چوویا خیمه میزنه
دازایی: اون وقت چرا؟
چوویا:😳. خب....چون ک...چون چ چسبیده ب را
دازایی: ولی باختی این و بپذیر
- ۳.۷k
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط