پیرمردی تصمیم گرفت تاباپسروعروس ونوه ی چهارساله خودزندگی
پیرمردی تصمیم گرفت تاباپسروعروس ونوه ی چهارساله خودزندگی کند,دستان پیرمردمیلرزید وچشمانش خوب نمیدید وبه سختی میتوانست راه برود.هنگام خوردن شام غذایش راروی میزریخت ولیوانی رابرزمین انداخت وشکست.پسروعروس ازاین کثیف کاری پیرمردناراحت شدند" باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه رابه هم میریزد. آنهایک میزکوچک درگوشه اتاق قراردادندوپدربزرگ مجبورشدبه تنهایی آنجاغذابخورد.بعدازاینکه یک بشقاب ازدست پدربزرگ افتاد وشکست دیگرمجبوربودغذایش رادرکاسه ی چوبی بخورد,هروقت هم خانواده اوراسرزنش میکردندپدربزرگ فقط اشک میریخت وهیچ نمیگفت.. یک روزعصرقبل ازشام پدرمتوجه پسرچهارساله خودشدکه داشت باچندتکه چوب بازی میکرد.پدرروبه اوکردوگفت: پسرم داری چی درست میکنی؟؟ پسرباشیرین زبانی گفت: دارم برای توومامان کاسه های چوبی درست میکنم که وقتی پیرشدید درآنهاغذابخورید!!!
*** یاااااادمان باشد وبماند" زمین گرداست""!!!!!!!!
*** یاااااادمان باشد وبماند" زمین گرداست""!!!!!!!!
- ۳۵۹
- ۲۴ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط