پارت ۹ — یک اتفاق ساده
پارت ۹ — یک اتفاق ساده
چند روز دیگه هم گذشت.
یورا کمکم داشت به زندگی توی هانول عادت میکرد. هنوز خیلی چیزها براش عجیب بود، ولی دیگه هر بار که از خونه بیرون میرفت، با دیدن لباس مردم یا کالسکهها خشکش نمیزد.
اون روز سوآ نیومده بود. یورا هم تصمیم گرفت خودش تا بازار بره.
وسط راه، صدای شیههی اسبها باعث شد کنار بکشه. چند سرباز مین داشتن از کنار خیابون رد میشدن و یکی از اسبها ناگهان رم کرد.
یورا ناخودآگاه چند قدم عقب رفت.
یکی از سربازها سعی کرد اسب رو آروم کنه، اما اسب بیشتر تکون خورد و بند یکی از کیسههایی که همراهشون بود پاره شد. چند وسیله روی زمین ریخت.
یورا بدون اینکه فکر کنه، خم شد و شروع کرد وسایل رو جمع کردن.
یکی از سربازها گفت: «بانو، لازم نیست. خودمون جمعش میکنیم.»
یورا گفت: «خب تا شما جمع کنید، نصفش میره زیر پای اسب.»
همون لحظه صدای آشنایی از پشت سرش اومد.
«درست میگه.»
یورا برگشت.
یونگی بود.
چند لحظه هر دو فقط به هم نگاه کردن.
یورا آهسته گفت: «باز شما؟»
یونگی بدون توجه به لحنش، خم شد و یکی از وسایل رو از روی زمین برداشت.
«متأسفانه.»
یورا ابرو بالا انداخت. «این بار دیگه وسط راه نیستم.»
گوشهی لب یونگی کمی بالا رفت.
«این بار هم چیزی نگفتم.»
یورا خواست جواب بده، ولی چیزی پیدا نکرد.
با هم چند وسیلهی باقیمونده رو جمع کردن. وقتی آخرین وسیله رو برداشتند، یونگی به سربازها اشاره کرد که دوباره راه بیفتن.
بعد رو به یورا گفت: «ممنون.»
یورا شانه بالا انداخت. «کاری نکردم.»
«با این حال، ممنون.»
چند ثانیه سکوت شد.
این اولین بار بود که یونگی بدون دستور دادن، بدون اخم کردن و بدون اینکه بخواد بحثی راه بندازه، باهاش حرف میزد.
یورا هم برای اولین بار حس کرد شاید آنقدرها هم آدم بدی نباشه.
یونگی سوار اسب شد و قبل از رفتن گفت: «مواظب خودتون باشید خانم یورا.»
یورا با تعجب نگاهش کرد.
او حتی نمیدونست یونگی اسمش رو یادش مونده.
وقتی دور شد، یورا زیر لب گفت:
«عجیب بود...»
اما این بار، «عجیب» لزوماً معنی بدی نداشت.
چند روز دیگه هم گذشت.
یورا کمکم داشت به زندگی توی هانول عادت میکرد. هنوز خیلی چیزها براش عجیب بود، ولی دیگه هر بار که از خونه بیرون میرفت، با دیدن لباس مردم یا کالسکهها خشکش نمیزد.
اون روز سوآ نیومده بود. یورا هم تصمیم گرفت خودش تا بازار بره.
وسط راه، صدای شیههی اسبها باعث شد کنار بکشه. چند سرباز مین داشتن از کنار خیابون رد میشدن و یکی از اسبها ناگهان رم کرد.
یورا ناخودآگاه چند قدم عقب رفت.
یکی از سربازها سعی کرد اسب رو آروم کنه، اما اسب بیشتر تکون خورد و بند یکی از کیسههایی که همراهشون بود پاره شد. چند وسیله روی زمین ریخت.
یورا بدون اینکه فکر کنه، خم شد و شروع کرد وسایل رو جمع کردن.
یکی از سربازها گفت: «بانو، لازم نیست. خودمون جمعش میکنیم.»
یورا گفت: «خب تا شما جمع کنید، نصفش میره زیر پای اسب.»
همون لحظه صدای آشنایی از پشت سرش اومد.
«درست میگه.»
یورا برگشت.
یونگی بود.
چند لحظه هر دو فقط به هم نگاه کردن.
یورا آهسته گفت: «باز شما؟»
یونگی بدون توجه به لحنش، خم شد و یکی از وسایل رو از روی زمین برداشت.
«متأسفانه.»
یورا ابرو بالا انداخت. «این بار دیگه وسط راه نیستم.»
گوشهی لب یونگی کمی بالا رفت.
«این بار هم چیزی نگفتم.»
یورا خواست جواب بده، ولی چیزی پیدا نکرد.
با هم چند وسیلهی باقیمونده رو جمع کردن. وقتی آخرین وسیله رو برداشتند، یونگی به سربازها اشاره کرد که دوباره راه بیفتن.
بعد رو به یورا گفت: «ممنون.»
یورا شانه بالا انداخت. «کاری نکردم.»
«با این حال، ممنون.»
چند ثانیه سکوت شد.
این اولین بار بود که یونگی بدون دستور دادن، بدون اخم کردن و بدون اینکه بخواد بحثی راه بندازه، باهاش حرف میزد.
یورا هم برای اولین بار حس کرد شاید آنقدرها هم آدم بدی نباشه.
یونگی سوار اسب شد و قبل از رفتن گفت: «مواظب خودتون باشید خانم یورا.»
یورا با تعجب نگاهش کرد.
او حتی نمیدونست یونگی اسمش رو یادش مونده.
وقتی دور شد، یورا زیر لب گفت:
«عجیب بود...»
اما این بار، «عجیب» لزوماً معنی بدی نداشت.
- ۱۵۱
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط