"سایه خون"
"سایه خون"
🕯️ پارت ۲۶ – جملهی ناتمام
ویو لارا
نشسته بودیم روی مبل.
تههونگ سمت چپم بود، ربکا روبهرو، جونکوک هم کنارم نشست.
یه حس عجیبی تو فضا بود، ولی همه سعی میکردن عادی رفتار کنن.
یه کم حرف زدیم، خوراکی خوردیم، ولی ذهنم یه جا دیگه بود...
یهو یه تصویر تو ذهنم جرقه زد.
اون شب... اون ماشین... اون مرد...
تههونگ داشت باهاش درگیر میشد، و درست قبل از اینکه شلیک کنه، اون مرد یه چیزی گفت.
چشام گرد شد.
زمزمه کردم:
— وای نه... اون چی گفت؟ اوفففف...
همه ساکت بودن، ولی من تو ذهنم داشتم فریاد میزدم.
اون مرد گفت:
— لارا هم یه روز میمیره... اگه...
و بعد تههونگ شلیک کرد.
اون جمله ناتمام موند.
نفسهام سنگین شد.
زیر لب گفتم:
— لارا... لارا هم یه روز میمیره اگه... اگه چی؟
ویو جونکوک
داشتم با تههونگ دربارهی پروژهی هلندینگ حرف میزدم.
یهدفعه صدای زمزمهی لارا اومد.
— لارا هم یه روز میمیره... اگه چی...
مکث کردم.
نفهمیدم چی گفت.
نگاهم رفت سمت تههونگ.
اونم خشکش زده بود.
گفتم:
— تههونگ، داشتی چی میگفتی؟
چشای تههونگ گرد شده بود.
یهجوری نگاهم کرد که انگار چیزی رو پنهان میکنه.
آروم پرسیدم:
— تههونگ، چیشده پسر؟
نگاهش رفت یه گوشهی اتاق.
بعد بلند شد، اومد نزدیکم و گفت:
— جونکوک، بلند شو. کارت دارم.
تعجب کردم.
ولی از حالت صورتش فهمیدم قضیه جدیه.
بلند شدم و باهاش رفتم سمت اتاق کارم.
در رو بست.
تههونگ ایستاد، نفس عمیقی کشید.
و گفت:
— باید یه چیزی رو بدونیم... ولی قبلش باید مطمئن بشم لارا هنوز چیزی یادش نیومده.
ادامه دارد... 🔥
🕯️ پارت ۲۶ – جملهی ناتمام
ویو لارا
نشسته بودیم روی مبل.
تههونگ سمت چپم بود، ربکا روبهرو، جونکوک هم کنارم نشست.
یه حس عجیبی تو فضا بود، ولی همه سعی میکردن عادی رفتار کنن.
یه کم حرف زدیم، خوراکی خوردیم، ولی ذهنم یه جا دیگه بود...
یهو یه تصویر تو ذهنم جرقه زد.
اون شب... اون ماشین... اون مرد...
تههونگ داشت باهاش درگیر میشد، و درست قبل از اینکه شلیک کنه، اون مرد یه چیزی گفت.
چشام گرد شد.
زمزمه کردم:
— وای نه... اون چی گفت؟ اوفففف...
همه ساکت بودن، ولی من تو ذهنم داشتم فریاد میزدم.
اون مرد گفت:
— لارا هم یه روز میمیره... اگه...
و بعد تههونگ شلیک کرد.
اون جمله ناتمام موند.
نفسهام سنگین شد.
زیر لب گفتم:
— لارا... لارا هم یه روز میمیره اگه... اگه چی؟
ویو جونکوک
داشتم با تههونگ دربارهی پروژهی هلندینگ حرف میزدم.
یهدفعه صدای زمزمهی لارا اومد.
— لارا هم یه روز میمیره... اگه چی...
مکث کردم.
نفهمیدم چی گفت.
نگاهم رفت سمت تههونگ.
اونم خشکش زده بود.
گفتم:
— تههونگ، داشتی چی میگفتی؟
چشای تههونگ گرد شده بود.
یهجوری نگاهم کرد که انگار چیزی رو پنهان میکنه.
آروم پرسیدم:
— تههونگ، چیشده پسر؟
نگاهش رفت یه گوشهی اتاق.
بعد بلند شد، اومد نزدیکم و گفت:
— جونکوک، بلند شو. کارت دارم.
تعجب کردم.
ولی از حالت صورتش فهمیدم قضیه جدیه.
بلند شدم و باهاش رفتم سمت اتاق کارم.
در رو بست.
تههونگ ایستاد، نفس عمیقی کشید.
و گفت:
— باید یه چیزی رو بدونیم... ولی قبلش باید مطمئن بشم لارا هنوز چیزی یادش نیومده.
ادامه دارد... 🔥
- ۴.۹k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط