★彡 Part 23 彡★
★彡 Part 23 彡★
حتما همو دوست دارن دیگه، نه؟
سعی کردم به چیز های دیگه ای فکر کنم.
اصلا، اصلا این اتاق خیلی سرده. آره.
خیلی سرده الان هم که زمستون.
واقعا براش متاسفم که اصلا حواسش به اوضاع دمای اتاق نیست.
با صدای در به خودم اومدم.
سینی رو جلوم گذاشت و خودش همونجا کنارم نشست. دست هاش رو روی زانو هاش گذاشت و متفکر به جلو خم شد.
به سینی رو به روم نگاه کردم که داخلش یه لیوان شکلات داغ و چند نوع شیرینی مختلف بود.
دلم داشت برای خوردن شون قنج میرفت ولی با لجبازی رو بهش گفتم: اتاقت خیلی سرده
از سوال ناگهانیم جا خورد: هوم؟
با عصبانیت حرفم رو تکرار کردم: اتاقت خیلی سرده. چرا؟
انتظار داشتم بهم بخنده و چندتا تیکه بارم کنه، ولی آروم خودش رو نزدیکم کرد.
و من؟
خودم رو عقب کشیدم.
جلوتر اومد.
و باز هم عقب رفتم.
اینبار که جلوتر اومد به دسته ی بزرگ مبل برخورد کردم.
کارم تمومه.
"سردته پرنسس؟ هومم؟"
میشه گفت وزنش کاملا روی من سنگینی میکرد و اگر کسی ناخواسته و بدون در زدن وارد اتاق میشد قطعا فکر های خوبی به ذهنش نمیرسید.
اصلا من غلط کردم یه چیزی گفتم.
"نه، منظورم این بود که، یعنی میدونی، خب من ..."
ادامه حرفم رو با صدای بمش که درست کنار گوشم بود، فرو خوردم.
"پس چطوره گرمت کنم پرنسس؟"
ضربان قلبم رفت روی هزار.
به من من افتاده بودم. انگار که در لحظه کاملا توانایی حرف زدنم که هیچ، بلکه زبان مادریم رو هم فراموش کرده بودم.
سرش رو پایین تر آورد و توی گردنم فرو کرد.
دم عمیقی گرفت و گفت: ولی بدنت سرد نیست که!
اینبار دیگه واقعا لال شدم.
به معنای واقعی کلمه.
دست هام رو روی شونش گذاشتم و سعی کردم از روی خودم بلندش کنم که مچ هردو دستم رو گرفت و درست بالای سرم قفل کرد.
با چشم هایی که به اندازه یک ماهیتابه گرد شده بودن نگاهش کردم.
حتما همو دوست دارن دیگه، نه؟
سعی کردم به چیز های دیگه ای فکر کنم.
اصلا، اصلا این اتاق خیلی سرده. آره.
خیلی سرده الان هم که زمستون.
واقعا براش متاسفم که اصلا حواسش به اوضاع دمای اتاق نیست.
با صدای در به خودم اومدم.
سینی رو جلوم گذاشت و خودش همونجا کنارم نشست. دست هاش رو روی زانو هاش گذاشت و متفکر به جلو خم شد.
به سینی رو به روم نگاه کردم که داخلش یه لیوان شکلات داغ و چند نوع شیرینی مختلف بود.
دلم داشت برای خوردن شون قنج میرفت ولی با لجبازی رو بهش گفتم: اتاقت خیلی سرده
از سوال ناگهانیم جا خورد: هوم؟
با عصبانیت حرفم رو تکرار کردم: اتاقت خیلی سرده. چرا؟
انتظار داشتم بهم بخنده و چندتا تیکه بارم کنه، ولی آروم خودش رو نزدیکم کرد.
و من؟
خودم رو عقب کشیدم.
جلوتر اومد.
و باز هم عقب رفتم.
اینبار که جلوتر اومد به دسته ی بزرگ مبل برخورد کردم.
کارم تمومه.
"سردته پرنسس؟ هومم؟"
میشه گفت وزنش کاملا روی من سنگینی میکرد و اگر کسی ناخواسته و بدون در زدن وارد اتاق میشد قطعا فکر های خوبی به ذهنش نمیرسید.
اصلا من غلط کردم یه چیزی گفتم.
"نه، منظورم این بود که، یعنی میدونی، خب من ..."
ادامه حرفم رو با صدای بمش که درست کنار گوشم بود، فرو خوردم.
"پس چطوره گرمت کنم پرنسس؟"
ضربان قلبم رفت روی هزار.
به من من افتاده بودم. انگار که در لحظه کاملا توانایی حرف زدنم که هیچ، بلکه زبان مادریم رو هم فراموش کرده بودم.
سرش رو پایین تر آورد و توی گردنم فرو کرد.
دم عمیقی گرفت و گفت: ولی بدنت سرد نیست که!
اینبار دیگه واقعا لال شدم.
به معنای واقعی کلمه.
دست هام رو روی شونش گذاشتم و سعی کردم از روی خودم بلندش کنم که مچ هردو دستم رو گرفت و درست بالای سرم قفل کرد.
با چشم هایی که به اندازه یک ماهیتابه گرد شده بودن نگاهش کردم.
- ۶۱۹
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط