سایههای عمارت سیاه — پارت ۱۶
سایههای عمارت سیاه — پارت ۱۶
صدای سامان هنوز در راهروی مخفی میپیچید.
— بیاید دنبالم...
جونکوک بدون تردید وارد راهرو شد.
آرین و ات پشت سرش حرکت کردند و رئیس با فاصلهای کوتاه دنبالشان رفت.
راهرو باریک و تاریک بود. دیوارهای سنگی پر از قابهای قدیمی بودند؛ اما روی بیشتر عکسها، چهرهها با چیزی سیاه پوشانده شده بود.
ات ناگهان ایستاد.
— صبر کنید!
همه برگشتند.
او به یکی از قابها اشاره کرد.
— این عکس...
جونکوک نزدیک شد.
در عکس، سامان جوانتر بود و کنار کامران ایستاده بود.
اما پشت سرشان یک نفر دیگر هم دیده میشد.
آرین با تعجب گفت:
— این کیه؟
رئیس آرام گفت:
— نمیدونم.
ات به او خیره شد.
— دروغ میگی.
رئیس چیزی نگفت.
همان لحظه صدای باز شدن دری از انتهای راهرو آمد.
جونکوک چراغقوهاش را جلو برد.
— سامان؟
هیچکس جواب نداد.
آنها وارد اتاق شدند.
اتاق پر از پروندههای قدیمی بود. روی دیوار، نقشهای بزرگ از عمارت نصب شده بود و چند نقطه با علامت قرمز مشخص شده بود.
جونکوک یکی از پروندهها را برداشت.
روی جلد نوشته شده بود:
«پرونده ۱۳ — محرمانه»
ات آرام گفت:
— یعنی همهی این اتفاقها از همون اتاق سیزدهم شروع شده؟
جونکوک پرونده را باز کرد.
صفحهی اول فقط یک جمله داشت:
«خائن، همیشه کسی نیست که فرار میکند.»
ناگهان چراغهای اتاق روشن شدند.
سامان جلوی در ایستاده بود.
همه شوکه شدند.
آرین گفت:
— سامان!
جونکوک جلو رفت.
— چرا فرار کردی؟
سامان چند لحظه سکوت کرد.
بعد به رئیس نگاه کرد.
— چون میدونستم اولین کسی که دنبالم میفرسته... خودشه.
رئیس با عصبانیت گفت:
— چی داری میگی؟
سامان به پرونده اشاره کرد.
— وقتشه همه بفهمن اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد.
و پرونده را روی میز گذاشت.
اما قبل از اینکه کسی آن را باز کند، صدای قفل شدن در اتاق شنیده شد.
سامان با تعجب برگشت.
— این کار من نبود...
و روی دیوار، چراغ قرمز دیگری روشن شد.
«مرحله دوم آغاز شد.»
صدای سامان هنوز در راهروی مخفی میپیچید.
— بیاید دنبالم...
جونکوک بدون تردید وارد راهرو شد.
آرین و ات پشت سرش حرکت کردند و رئیس با فاصلهای کوتاه دنبالشان رفت.
راهرو باریک و تاریک بود. دیوارهای سنگی پر از قابهای قدیمی بودند؛ اما روی بیشتر عکسها، چهرهها با چیزی سیاه پوشانده شده بود.
ات ناگهان ایستاد.
— صبر کنید!
همه برگشتند.
او به یکی از قابها اشاره کرد.
— این عکس...
جونکوک نزدیک شد.
در عکس، سامان جوانتر بود و کنار کامران ایستاده بود.
اما پشت سرشان یک نفر دیگر هم دیده میشد.
آرین با تعجب گفت:
— این کیه؟
رئیس آرام گفت:
— نمیدونم.
ات به او خیره شد.
— دروغ میگی.
رئیس چیزی نگفت.
همان لحظه صدای باز شدن دری از انتهای راهرو آمد.
جونکوک چراغقوهاش را جلو برد.
— سامان؟
هیچکس جواب نداد.
آنها وارد اتاق شدند.
اتاق پر از پروندههای قدیمی بود. روی دیوار، نقشهای بزرگ از عمارت نصب شده بود و چند نقطه با علامت قرمز مشخص شده بود.
جونکوک یکی از پروندهها را برداشت.
روی جلد نوشته شده بود:
«پرونده ۱۳ — محرمانه»
ات آرام گفت:
— یعنی همهی این اتفاقها از همون اتاق سیزدهم شروع شده؟
جونکوک پرونده را باز کرد.
صفحهی اول فقط یک جمله داشت:
«خائن، همیشه کسی نیست که فرار میکند.»
ناگهان چراغهای اتاق روشن شدند.
سامان جلوی در ایستاده بود.
همه شوکه شدند.
آرین گفت:
— سامان!
جونکوک جلو رفت.
— چرا فرار کردی؟
سامان چند لحظه سکوت کرد.
بعد به رئیس نگاه کرد.
— چون میدونستم اولین کسی که دنبالم میفرسته... خودشه.
رئیس با عصبانیت گفت:
— چی داری میگی؟
سامان به پرونده اشاره کرد.
— وقتشه همه بفهمن اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد.
و پرونده را روی میز گذاشت.
اما قبل از اینکه کسی آن را باز کند، صدای قفل شدن در اتاق شنیده شد.
سامان با تعجب برگشت.
— این کار من نبود...
و روی دیوار، چراغ قرمز دیگری روشن شد.
«مرحله دوم آغاز شد.»
- ۶۹
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط