آخریندیدار
#آخرین_دیدار
(پارت ۱۴)
کوک: منو تهیونگ دوباره میریم تو اتاق
م.کوک: باشه پسرم برین
(کوک مچ دست ته رو گرفت و دنبال خودش کشید و برد تو اتاق،در رو بست و اروم قفل کرد)
ته: چرا قفل میکنی؟(شکه)
کوک: هیش ساکت
(کوک رفت و همینجوری به ته نزدیک میشد،اونم میرفت عقب تا اینکه رسید به تخت،نشست و کوک هم همینجوری بیشتر نزدیک میشد،ته دراز کشید و کوک هم روش خیمه زد)
کوک: بابام چیکارت داشت، چی بهت گفت؟
ته: عا هیچی، میگم مگه ۴ سال پیش چه اتفاقی افتاده؟
کوک:(ناراحت شد) بیا دیگه راجبش حرف نزنیم باشه؟
ته: خب چرا؟ دلم میخواد بدونم
کوک: دیگه مهم نیست چون الان تو رو دارم
(و دوباره ازش لب گرفت،ته هم همراهی میکرد و دستاشو دور گردن کوک حلقه کرد،بعد ۳ مین جدا شدن)
(صدای در اتاق اومد که داشتن در میزدن،کوک رفت و در رو باز کرد)
م.ته: اومم پسرم ما داریم میریم به تهیونگ بگو بیاد
کوک: به همین زودی دارین میرین؟
م.ته: اره دیگه، ببخشید که مزاحمتون بودیم
م.کوک: مزاحم چیه، باید بیشتر بیاین اینجا
م.ته: یک بارم شما بیاین
م.کوک: چشم حتما
(ته از اتاق رفت بیرون،همشون خداحافظی کردن و رفتن)
..............................................
{ویو تهیونگ}
دیگه موقع خواب بود مامان بابام خوابیده بودن ولی من داشتم اتفاقات امشب رو مرور میکردم، وایییی چقدر خوب بود، کاش بشه که تکرار بشه، جونگ کوک شد مهم ترین فرد زندگیم، تا ساعت یک شب داشتم فکر میکردم که دیگه چشمامو بستم و خوابم برد
{ویو کوک}
حتی فکرشم نمیکردم که تهیونگ باهام همراهی کنه، اون واقعا پسر بی نقصیه، اتفاقات امشب رو مرور کردم که نفهمیدم کی خوابم برد
....................................................
[پرش زمانی فردا بعد از ظهر سوپر مارکت]
{ویو تهیونگ}
امروز جونگ کوک نیومد اینجا، امیدوارم مشکلی پیش نیومده باشه براش، ساعت ۵ بود، کار رو تعطیل کردم و رفتم خونه، امروز چون تعطیل بود مامان بابام خونه نبودن و رفته به خونه مامان بزرگ و بابا بزرگم سر بزنن، خانواده پدریم که تو سئول زندگی میکردن، خیلی وقته ندیدمشون ولی خب به خاطر کارم نتونستم باهاشون برم، رفتم خونه و لباسامو عوض کردم، نشستم تا یکم کتاب بخونم که زنگ در خونه به صدا در اومد، یعنی کیه؟ کسی که ما رو اینجا نمیشناسه، پس یعنی کی میتونه باشه؟
...
(پارت ۱۴)
کوک: منو تهیونگ دوباره میریم تو اتاق
م.کوک: باشه پسرم برین
(کوک مچ دست ته رو گرفت و دنبال خودش کشید و برد تو اتاق،در رو بست و اروم قفل کرد)
ته: چرا قفل میکنی؟(شکه)
کوک: هیش ساکت
(کوک رفت و همینجوری به ته نزدیک میشد،اونم میرفت عقب تا اینکه رسید به تخت،نشست و کوک هم همینجوری بیشتر نزدیک میشد،ته دراز کشید و کوک هم روش خیمه زد)
کوک: بابام چیکارت داشت، چی بهت گفت؟
ته: عا هیچی، میگم مگه ۴ سال پیش چه اتفاقی افتاده؟
کوک:(ناراحت شد) بیا دیگه راجبش حرف نزنیم باشه؟
ته: خب چرا؟ دلم میخواد بدونم
کوک: دیگه مهم نیست چون الان تو رو دارم
(و دوباره ازش لب گرفت،ته هم همراهی میکرد و دستاشو دور گردن کوک حلقه کرد،بعد ۳ مین جدا شدن)
(صدای در اتاق اومد که داشتن در میزدن،کوک رفت و در رو باز کرد)
م.ته: اومم پسرم ما داریم میریم به تهیونگ بگو بیاد
کوک: به همین زودی دارین میرین؟
م.ته: اره دیگه، ببخشید که مزاحمتون بودیم
م.کوک: مزاحم چیه، باید بیشتر بیاین اینجا
م.ته: یک بارم شما بیاین
م.کوک: چشم حتما
(ته از اتاق رفت بیرون،همشون خداحافظی کردن و رفتن)
..............................................
{ویو تهیونگ}
دیگه موقع خواب بود مامان بابام خوابیده بودن ولی من داشتم اتفاقات امشب رو مرور میکردم، وایییی چقدر خوب بود، کاش بشه که تکرار بشه، جونگ کوک شد مهم ترین فرد زندگیم، تا ساعت یک شب داشتم فکر میکردم که دیگه چشمامو بستم و خوابم برد
{ویو کوک}
حتی فکرشم نمیکردم که تهیونگ باهام همراهی کنه، اون واقعا پسر بی نقصیه، اتفاقات امشب رو مرور کردم که نفهمیدم کی خوابم برد
....................................................
[پرش زمانی فردا بعد از ظهر سوپر مارکت]
{ویو تهیونگ}
امروز جونگ کوک نیومد اینجا، امیدوارم مشکلی پیش نیومده باشه براش، ساعت ۵ بود، کار رو تعطیل کردم و رفتم خونه، امروز چون تعطیل بود مامان بابام خونه نبودن و رفته به خونه مامان بزرگ و بابا بزرگم سر بزنن، خانواده پدریم که تو سئول زندگی میکردن، خیلی وقته ندیدمشون ولی خب به خاطر کارم نتونستم باهاشون برم، رفتم خونه و لباسامو عوض کردم، نشستم تا یکم کتاب بخونم که زنگ در خونه به صدا در اومد، یعنی کیه؟ کسی که ما رو اینجا نمیشناسه، پس یعنی کی میتونه باشه؟
...
- ۲.۷k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط