سرنوشت
سرنوشت
(ویو شوگا)
صبح که بیدار شدم، رایا هنوز خواب بود.
صورتش خسته بود و معلوم بود دیشب تقریباً نخوابیده.
آروم از اتاق بیرون اومدم.
اجوما توی آشپزخونه بود.
اجوما: آقا شوگا، حال خانوم رایا بهتره؟
شوگا: نه اونقدری که باید.
اجوما: صبحونه آمادهست.
شوگا: چیزی سبک درست کن. اشتهاش احتمالاً خوب نیست.
اجوما سرشو تکون داد.
همون لحظه صدای قدمهایی از راهرو اومد.
برگشتم.
رایا با موهای بهمریخته جلوی در ایستاده بود.
رایا: صبح بخیر...
شوگا: صبح بخیر، خانوم کوچولو.
رایا آروم لبخند زد.
اما همون لحظه نگاهش افتاد به دستم.
رایا: دستت...
به بانداژی که هنوز روی دستم بود اشاره کرد.
رایا: هنوز خوب نشده؟
شوگا: چیزی نیست.
رایا اخم کوچیکی کرد.
رایا: همیشه میگی چیزی نیست.
شوگا: چون واقعاً چیزی نیست.
رایا: ولی من نگران میشم...
همین یه جمله کافی بود تا برای چند ثانیه حرفی نزنم.
چون فهمیدم...
با وجود اتفاقی که برای خودش افتاده بود، هنوز نگران من بود.
شوگا: پس قول بده از این به بعد وقتی ترسیدی، بهم بگی.
رایا: قول.
شوگا: حتی نصف شب.
رایا: باشه...
لبخند زدم.
شوگا: خوبه. حالا بیا صبحونه بخور.
رایا: خودم میخورم.
شوگا: مطمئنی؟
رایا: آره.
شوگا: باشه...
اما ته دلم میدونستم از امروز، حتی یک لحظه هم نمیخوام چشم ازش بردارم.
گیلیلیلیلیلیلی
(ویو شوگا)
صبح که بیدار شدم، رایا هنوز خواب بود.
صورتش خسته بود و معلوم بود دیشب تقریباً نخوابیده.
آروم از اتاق بیرون اومدم.
اجوما توی آشپزخونه بود.
اجوما: آقا شوگا، حال خانوم رایا بهتره؟
شوگا: نه اونقدری که باید.
اجوما: صبحونه آمادهست.
شوگا: چیزی سبک درست کن. اشتهاش احتمالاً خوب نیست.
اجوما سرشو تکون داد.
همون لحظه صدای قدمهایی از راهرو اومد.
برگشتم.
رایا با موهای بهمریخته جلوی در ایستاده بود.
رایا: صبح بخیر...
شوگا: صبح بخیر، خانوم کوچولو.
رایا آروم لبخند زد.
اما همون لحظه نگاهش افتاد به دستم.
رایا: دستت...
به بانداژی که هنوز روی دستم بود اشاره کرد.
رایا: هنوز خوب نشده؟
شوگا: چیزی نیست.
رایا اخم کوچیکی کرد.
رایا: همیشه میگی چیزی نیست.
شوگا: چون واقعاً چیزی نیست.
رایا: ولی من نگران میشم...
همین یه جمله کافی بود تا برای چند ثانیه حرفی نزنم.
چون فهمیدم...
با وجود اتفاقی که برای خودش افتاده بود، هنوز نگران من بود.
شوگا: پس قول بده از این به بعد وقتی ترسیدی، بهم بگی.
رایا: قول.
شوگا: حتی نصف شب.
رایا: باشه...
لبخند زدم.
شوگا: خوبه. حالا بیا صبحونه بخور.
رایا: خودم میخورم.
شوگا: مطمئنی؟
رایا: آره.
شوگا: باشه...
اما ته دلم میدونستم از امروز، حتی یک لحظه هم نمیخوام چشم ازش بردارم.
گیلیلیلیلیلیلی
- ۷۸
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط