تکپارتی از کوک وقتی سربازیه
تکپارتی از کوک وقتی سربازیه
سلام من ات هستم 24سالمه و دوساله که با کوکم(علامتش+)
سلام من کوکم 26سالمه و دوساله با ات هستم(علامتش-)
ویو ات
جونگکوک دوسال که نیست میگین چرا چون کوک سربازیه من افسردگی خیلی شدیدی گرفتم چون من بشدت به کوک وابستگی داشتم ی روز آبجی جیهوپ بهم گفت که بیا بریم بیرون منم گفتم باشه
آبجی جیهوپ(علامتش×)
×سلام عزیزم چقدر خوشگل شدی
+سلام ممنونم کجا می خوایم بریم
×سوپرایزه
+باشه
ویو کوک
من تازه از سربازی برگشتم و می خوام هم ات رو سوپرایز کنم هم ازش خواستگاری کنم(خدا بده از این شانسا)
واسه همینم به آبجی جیهوپ گفتم تا سرگرمش کنه تا بتونم سوپرایزش کنم
ویو ات
همینطور داشتیم میرفتیم که
×باید چشماتو ببندی
+واقعا لازمه
×معلومه
+باشه پس
چشمانم بست که همینطور که داشتیم میرفتیم چشمامو باز کرد
-سوپرایز عشقمممم
من مات مهبوت مونده بودم چندبار چشامو باز بسته کرده تا متوجه شدم که واقعیه یا نه
-عزیزم چیکار می کنی
+تو کوک واقعی
-معلومه
تازه به خودم اومده بودم و محکم پریدم بغلش
+کوکککک خیلی دلم برات تنگ شده بود
-منم عزیزم منممم
ویو کوک
یکدفعه حس کردم شونم خیس شد نگاه کردم دیدم داره گریه می کنه
-عزیزم چرا گریه می کنی
+خیلی دلم برات تنگ شده بود
-منم دیگه اینجام دیگه نمیرم لطفا گریه نکن عزیزم دوست ندارم اشکاتو ببینم
+باشه
ویو ات
یکدفعه دیدم جلوم زانو زد و یه جعبه از تو جیبش درآورد
-ات بهترین فرد زندگیم حاظری تا آخر عمرت با من باشی
+بله بلهههههه
حلقه رو تو انگشتم کرد و کیس رفتیم
و تا آخر عمر با هم زندگی کردیم
پایانننن بچها اینا سناریو و واقعی نیست
سلام من ات هستم 24سالمه و دوساله که با کوکم(علامتش+)
سلام من کوکم 26سالمه و دوساله با ات هستم(علامتش-)
ویو ات
جونگکوک دوسال که نیست میگین چرا چون کوک سربازیه من افسردگی خیلی شدیدی گرفتم چون من بشدت به کوک وابستگی داشتم ی روز آبجی جیهوپ بهم گفت که بیا بریم بیرون منم گفتم باشه
آبجی جیهوپ(علامتش×)
×سلام عزیزم چقدر خوشگل شدی
+سلام ممنونم کجا می خوایم بریم
×سوپرایزه
+باشه
ویو کوک
من تازه از سربازی برگشتم و می خوام هم ات رو سوپرایز کنم هم ازش خواستگاری کنم(خدا بده از این شانسا)
واسه همینم به آبجی جیهوپ گفتم تا سرگرمش کنه تا بتونم سوپرایزش کنم
ویو ات
همینطور داشتیم میرفتیم که
×باید چشماتو ببندی
+واقعا لازمه
×معلومه
+باشه پس
چشمانم بست که همینطور که داشتیم میرفتیم چشمامو باز کرد
-سوپرایز عشقمممم
من مات مهبوت مونده بودم چندبار چشامو باز بسته کرده تا متوجه شدم که واقعیه یا نه
-عزیزم چیکار می کنی
+تو کوک واقعی
-معلومه
تازه به خودم اومده بودم و محکم پریدم بغلش
+کوکککک خیلی دلم برات تنگ شده بود
-منم عزیزم منممم
ویو کوک
یکدفعه حس کردم شونم خیس شد نگاه کردم دیدم داره گریه می کنه
-عزیزم چرا گریه می کنی
+خیلی دلم برات تنگ شده بود
-منم دیگه اینجام دیگه نمیرم لطفا گریه نکن عزیزم دوست ندارم اشکاتو ببینم
+باشه
ویو ات
یکدفعه دیدم جلوم زانو زد و یه جعبه از تو جیبش درآورد
-ات بهترین فرد زندگیم حاظری تا آخر عمرت با من باشی
+بله بلهههههه
حلقه رو تو انگشتم کرد و کیس رفتیم
و تا آخر عمر با هم زندگی کردیم
پایانننن بچها اینا سناریو و واقعی نیست
- ۷۰
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط