{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت اَستر و اُشتر

حکایت اَستر و اُشتر


استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشک یا تر همیشه به زمین می‌افتم ولی تو به راحتی می‌روی و به زمین نمی‌خوری. علت این امر چیست؟ بگو چه باید کرد. درست راه رفتن را به من هم یاد بده.

شتر گفت: دو علت در این کار هست: اول اینکه چشم من از چشم تو دوربین‌تر است و دوم اینکه من قدّم بلندتر است و از بلندی نگاه می‌کنم، وقتی بر سر کوه بلند می‌رسم از بلندی همه راه‌ها و گردنه‌ها را با هوشمندی می‌نگرم. من ازسر بینش گام بر می‌دارم و به همین دلیل نمی‌افتم و براحتی راه را طی می‌کنم. تو فقط تا دو سه قدم پیش پای خود را می‌بینی و در راه دوربین و دور اندیش نیستی.
دیدگاه ها (۴)

دلبرم رفت و دلم رفت به دنبال دلشاو به دنبال رقیب و دل به دنب...

ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ... ﺳﮓ ﻫﺎ ﺭﺍ ... ﺩﻭﺳﺖ ﻧـﺪﺍﺭﻧﺪ ...ﻧـﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ...

ﺳﻨﮓﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ..ﺍﻣﺎ ﮔﻨﺠﺸﮏﻫﺎ ﻣﻔﺖﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ... ﻗﻠﺒﺸﺎﻥ ﻣﯽﺗﭙﺪ ﻧﮕ...

در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد میگیری که نباید توقعی داشت...

my snow❄️#my_snowPT33ویو یونهو:چند ثانیه فقط به کوک نگاه می‌...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌ونهم | دخترممرد چند قدم جلو آمد.لانا با ...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁸ویو اِلا___همه‌چی تو یه لحظه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط