آدمیزاد است دیگر دوست دارد دق کند
🤍🫧🤍
آدمیزاد است دیگر، دوست دارد دق کند
گاهگاهی گوشهای بنشیند و هق هق کند
با خودش خلوت کند از دست بی کس بودنش
هـی شکایت از خودش، از خَلق و از خالق کند
من شدم این روزها خورشید سرگردان که حیف
در پیاَت باید مکرر مغرب و مشرق کند
آن قدر با چشمهایت دلبری کردی که شیخ
جرأت این را ندارد صحبت از منطق کند
حد بیانصاف بودن را رعایت کن، برو
ماندن تو میتواند شهـر را عاشـق کند
کاش میشد کنج دنجی را شبی پیدا کنم
آدمیزاد است دیگر... دوست دارد دق کند
آدمیزاد است دیگر، دوست دارد دق کند
گاهگاهی گوشهای بنشیند و هق هق کند
با خودش خلوت کند از دست بی کس بودنش
هـی شکایت از خودش، از خَلق و از خالق کند
من شدم این روزها خورشید سرگردان که حیف
در پیاَت باید مکرر مغرب و مشرق کند
آن قدر با چشمهایت دلبری کردی که شیخ
جرأت این را ندارد صحبت از منطق کند
حد بیانصاف بودن را رعایت کن، برو
ماندن تو میتواند شهـر را عاشـق کند
کاش میشد کنج دنجی را شبی پیدا کنم
آدمیزاد است دیگر... دوست دارد دق کند
- ۵۴۳
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط