𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 2
هان با تمام توانش دستش را عقب کشید.
هان: گفتم ولم کن!
نگاه مرد حتی یک لحظه هم از صورتش برداشته نشد.
چند ثانیه سکوت...
بعد خیلی آرام دستش را رها کرد.
هان یک قدم عقب رفت.
هان: من چیزی ندیدم... هرکی بود، هر اتفاقی افتاد، به من ربطی نداره.
مرد بدون هیچ تغییری در حالت صورتش گفت:
مرد ناشناس: دروغ نگو.
هان اخم کرد.
هان: تو از کجا میدونی؟
مرد چند قدم جلو آمد.
آنقدر نزدیک که هان مجبور شد سرش را بالا بگیرد.
مرد ناشناس : چون وقتی ترسیده بودی... مستقیم به صورت من نگاه کردی.
هان ناخودآگاه سکوت کرد.
مرد ادامه داد:
مرد ناشناس : یعنی صورتم یادت مونده.
هان لبش را گاز گرفت.
لعنتی...
راست میگفت.
یکی از مردهای کتوشلواری نزدیک شد.
مرد: رئیس... دستور بدین.
هان تازه متوجه شد.
رئیس؟
یعنی...
این آدم...
رئیس اون گروه بود؟
هان آب دهانش را قورت داد اما سعی کرد ترسش را نشان ندهد.
هان: میخوای منو هم بکشی؟
برای اولین بار، مرد نگاهش را از هان گرفت.
بعد خیلی کوتاه گفت:
مرد ناشناس : نه.
هان با تعجب پلک زد.
هان: پس چرا ولم نمیکنی برم؟
مرد بدون اینکه برگردد، فقط یک جمله گفت:
مرد ناشناس : چون از این لحظه... زندگیت دیگه به خودت تعلق نداره.
هان با عصبانیت جلو رفت.
هان: تو حق نداری درباره زندگی من تصمیم بگیری!
همان لحظه صدای روشن شدن چند ماشین در کوچه پیچید.
درهای ماشینها یکییکی باز شدند...
و مرد با همان آرامش همیشگی گفت:
مرد ناشناس : سوارش کنید.
هان یک قدم عقب رفت.
هان با خودش گفت : لعنتی ، گیر افتادم ... اخه من چرا باید توی اون زمان اونجا اون قتل رو میدیدم ؟
پایان پارت ۲
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 2
هان با تمام توانش دستش را عقب کشید.
هان: گفتم ولم کن!
نگاه مرد حتی یک لحظه هم از صورتش برداشته نشد.
چند ثانیه سکوت...
بعد خیلی آرام دستش را رها کرد.
هان یک قدم عقب رفت.
هان: من چیزی ندیدم... هرکی بود، هر اتفاقی افتاد، به من ربطی نداره.
مرد بدون هیچ تغییری در حالت صورتش گفت:
مرد ناشناس: دروغ نگو.
هان اخم کرد.
هان: تو از کجا میدونی؟
مرد چند قدم جلو آمد.
آنقدر نزدیک که هان مجبور شد سرش را بالا بگیرد.
مرد ناشناس : چون وقتی ترسیده بودی... مستقیم به صورت من نگاه کردی.
هان ناخودآگاه سکوت کرد.
مرد ادامه داد:
مرد ناشناس : یعنی صورتم یادت مونده.
هان لبش را گاز گرفت.
لعنتی...
راست میگفت.
یکی از مردهای کتوشلواری نزدیک شد.
مرد: رئیس... دستور بدین.
هان تازه متوجه شد.
رئیس؟
یعنی...
این آدم...
رئیس اون گروه بود؟
هان آب دهانش را قورت داد اما سعی کرد ترسش را نشان ندهد.
هان: میخوای منو هم بکشی؟
برای اولین بار، مرد نگاهش را از هان گرفت.
بعد خیلی کوتاه گفت:
مرد ناشناس : نه.
هان با تعجب پلک زد.
هان: پس چرا ولم نمیکنی برم؟
مرد بدون اینکه برگردد، فقط یک جمله گفت:
مرد ناشناس : چون از این لحظه... زندگیت دیگه به خودت تعلق نداره.
هان با عصبانیت جلو رفت.
هان: تو حق نداری درباره زندگی من تصمیم بگیری!
همان لحظه صدای روشن شدن چند ماشین در کوچه پیچید.
درهای ماشینها یکییکی باز شدند...
و مرد با همان آرامش همیشگی گفت:
مرد ناشناس : سوارش کنید.
هان یک قدم عقب رفت.
هان با خودش گفت : لعنتی ، گیر افتادم ... اخه من چرا باید توی اون زمان اونجا اون قتل رو میدیدم ؟
پایان پارت ۲
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۴۰۳
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط