{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🧁 پارت بیست و دوم | رازِ کاپ‌کیک آخر

🧁 پارت بیست و دوم | رازِ کاپ‌کیک آخر

صبح آن روز...

لیانا مثل همیشه، با لبخند کرکره‌ی قنادی Sweet Dream را بالا کشید.

اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که با تعجب اطرافش را نگاه کرد.

همه‌چیز...

زیباتر از همیشه بود.

شاخه‌های گل سفید روی میزها قرار داشت، روبان‌های صورتی و طلایی دور نرده‌ها پیچیده شده بودند و چراغ‌های ریز، فضای قنادی را مثل یک رؤیا کرده بودند.

لیانا با تعجب گفت:

ـ مینا... این همه تزیینات برای چیه؟

مینا با لبخندی که به‌زور پنهانش می‌کرد، جواب داد:

ـ خب... امروز یه روز خاصه!

ـ چه روز خاصی؟

ـ تا آخر شب صبر کن، خودت می‌فهمی.

لیانا هرچقدر سؤال کرد، هیچ‌کس چیزی نگفت.

---

غروب...

آخرین مشتری هم از قنادی خارج شد.

در همان لحظه، چراغ‌های اصلی خاموش شدند.

لیانا با تعجب اطراف را نگاه کرد.

ناگهان صدها چراغ کوچک روشن شدند.

صدای موسیقی آرامی در فضا پیچید.

درِ قنادی باز شد.

کودکان مؤسسه، همراه با تهیونگ، مینا و داوطلب‌ها، با لبخند وارد شدند.

هرکدام شاخه‌ای گل در دست داشتند.

لیانا با دیدن آن صحنه، دستش را روی دهانش گذاشت.

ـ این... اینا برای چیه؟

یکی از بچه‌ها با خنده گفت:

ـ امروز نوبت شماست که غافلگیر بشین!

---

چند لحظه بعد...

جنگکوک وارد قنادی شد.

کت‌وشلوار سرمه‌ای پوشیده بود و در دستش یک جعبه‌ی کوچک از کاپ‌کیک‌های تازه دیده می‌شد.

او آرام به سمت لیانا قدم برداشت.

لبخندی از جنس آرامش روی لب‌های هر دو بود.

جنگکوک گفت:

ـ لیانا...

از روزی که وارد زندگیم شدی، فهمیدم خوشبختی یعنی کنار کسی باشی که با مهربونیش، دنیا رو قشنگ‌تر می‌کنه.

تو فقط قلب من رو به دست نیاوردی...

بلکه زندگی خیلی از آدم‌ها رو هم شیرین‌تر کردی.

بعد جعبه را به دست لیانا داد.

ـ این آخرین کاپ‌کیکیه که امروز پخته شده...

می‌خوام فقط تو امتحانش کنی.

لیانا با خنده گفت:

ـ انقدر خاصه؟

جنگکوک با لبخند جواب داد:

ـ خیلی خاص...

---

همه با هیجان نگاه می‌کردند.

لیانا آرام کاغذ کاپ‌کیک را باز کرد.

اولین گاز را زد.

اما ناگهان...

چیزی برق زد.

او با تعجب، کاپ‌کیک را کنار زد.

داخل آن...

یک حلقه‌ی ظریف و درخشان قرار داشت.

چشم‌های لیانا از شدت ناباوری پر از اشک شد.

همان لحظه...

جنگکوک مقابل او روی یک زانو نشست.

جعبه‌ی مخملی را باز کرد و حلقه را در دست گرفت.

با صدایی که از هیجان کمی می‌لرزید، گفت:

ـ کیم لیانا...

ممنونم که به من یاد دادی مهربونی، وقتی با عشق همراه بشه، می‌تونه زندگی آدم‌ها رو تغییر بده.

هر روز کنار تو، قشنگ‌ترین روز زندگی منه...

و دلم می‌خواد تمام فرداهام هم کنار تو باشه.

حاضری...

تا آخر عمر، شریک همه‌ی لبخندها، کارهای خیر، کیک‌ها و رؤیاهای من باشی؟

سکوتی کوتاه، تمام قنادی را فرا گرفت.

اشک از گونه‌های لیانا سرازیر شد.

او دستش را جلوی دهانش گذاشت و چند بار سرش را تکان داد.

بعد با صدایی آرام، اما پر از عشق گفت:

ـ آره...

هزار بار آره...

منم می‌خوام تا آخر عمر، کنار تو باشم.

جنگکوک با لبخندی که از خوشحالی می‌درخشید، حلقه را آرام در انگشت لیانا گذاشت.

در همان لحظه، صدای دست زدن، خنده و شادی تمام قنادی را پر کرد.

کودک‌ها با ذوق دور آن دو جمع شدند و گلبرگ‌های سفید را روی سرشان ریختند.

مینا از خوشحالی اشک می‌ریخت و تهیونگ با خنده گفت:

ـ بالاخره رازِ کاپ‌کیک آخر فاش شد!

لیانا خودش را در آغوش جنگکوک انداخت.

جنگکوک هم آرام او را در آغوش گرفت.

در میان صدای تشویق، تنها چیزی که برای هر دو اهمیت داشت...

تپش قلب‌هایی بود که بالاخره، برای همیشه کنار هم آرام گرفته بودند.

ادامه دارد...💍⃢🧁
دیدگاه ها (۱)

🧁 پارت بیست و سوم | آغازِ یک رؤیای مشترکیک ماه از خواستگاری ...

🧁 پارت بیست و چهارم (پایانی) | شیرین‌ترین پایانیک سال بعد......

رمانویسمون فالوشهههههههه¿¡@lara.roman

🧁 پارت بیست و یکم | سورپرایزی که همه همدستش بودنددو روز بعد....

🧁 پارت بیستم | نقشه‌ای برای یک سورپرایزسه ماه از روزی که لیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط