غریبه ای از جنس آشنا
سلام سلام خوشگلاااا ..ادمین امروز به مناسب تولدش برای شما یه سورپرایز دارههه🙃💗
بله بلههه تک پارتی جدید😊
بریم برای شروع تک پارتی 🎊
قبل از شروع بگم که ادمین گفت قرار تابستون برگردههه و دیگه فعالیتو شروع میکنهه 👯💗
شوگا، مرد ۳۳ سالهای که هنوز هم رپر پرطرفدار BTS بود، با یه فنجون قهوه جلوی پنجره کافه نشسته بود و به سئول بارونی نگاه میکرد. ۱۰ سال گذشته بود، ولی هنوز هم یاد یوما، دختر ۳۰ سالهای که یه روزی همه زندگیش بود، از ذهنش نمیرفت.
۱۰ سال پیش...
سئول زیر نور ماه میدرخشید. شوگا و یوما، توی اتاق کوچیک یوما که بوی کتابهای دندونپزشکی و نودل میداد، روی تخت نشسته بودن. یوما سرش رو روی شونه شوگا گذاشته بود و شوگا موهاش رو نوازش میکرد.
"یونگی... اگه یه روز معروفتر از این بشی چی؟" یوما آروم گفت. شوگا خندید و پیشونی یوما رو بوسید: "تو همیشه ملکه قلب منی، مهم نیست چقدر معروف بشم."
ولی اونجوری نشد که شوگا فکر میکرد وقتی معروف شد رابطه بین شوگا و یوما کم رنگ شد و..
همون روزا بود که یه عکس ساختگی، یه عکس دستکاری شده از یوما که با یه پسر دیگه بود، برای شوگا فرستاده شد.همین باعث شد آخرین دار موی رابطشون هم داره بشه هیترا آتیش به پا کردن. شوگا، کور از عصبانیت و حسادت، بدون اینکه به یوما فرصت توضیح بده، رابطهشون رو تموم کرد. یوما هم که قلبش شکسته بود، بیخبر از همه جا، کره رو ترک کرد و رفت توکیو. یک سال بعد سوگا متوجه شد که اون عکس فیک بوده عکس واقعی رو دیدی عکس کسی بود که شوگا اصلا نمیشناختش ..
بعد از اون سال شوگا هروز هر شب هر دقیقه دنبال یوما میگشت تا اونرو پیدا کنه ولی نشد که نشد ..
شوگا رفت در خونه یوما ولی اونا از اونجا رفته بودن یا ملی سختی پیداشون کرد ولی خانواده یوما هیچ همکاری با شوکا نمیکردن ..شوگا دیگه ناامید شده بود ..
پرش به حال
یوما، حالا یه دندانپزشک موفق تو توکیو، برای یه کنفرانس برگشته بود سئول. با دوستش توی همون کافهای نشسته بود که شوگا هم اونجا بود. سرش رو چرخوند و چشماش به شوگا گره خورد. شوگا هم باورش نمیشد. یوما؟ بعد از ده سال؟
فنجون قهوه از دست شوگا افتاد و شکست. صدای شکستن فنجون، سکوت کافه رو درهم شکست. یوما بلند شد، قلبش مثل گنجشک میزد. شوگا هم همینطور. نگاهشون بهم قفل شده بود، پر از حرفهای ناگفته، پر از حسرت و شاید... امید.
"یوما..." شوگا با صدایی که از ته چاه میاومد عشق زندگی شو صدا میکرد ، همونطور که اشک تو چشمای یوما حلقه زده بود .با قدمهای تند به سمت در کافه رفت. شوگا سریع دنبالش دوید و دستش رو گرفت: "یوما، خواهش میکنم، نرو! یه لحظه وایسا."
یوما دستش رو کشید و برگشت: "چرا؟ چرا این همه سال منتظر من موندی؟"
شوگا با چشمهای پر از التماس گفت: "چون نمیتونستم فراموشت کنم. چون... فهمیدم اشتباه کردم. اون عکس دروغ بود، یوما."
یوما پوزخند تلخی زد و دستش رو بالا آورد. یه حلقه طلایی ساده تو انگشتش میدرخشید: "ببین، شوگا. من ازدواج کردم. لطفاً دنبالم نیا."
قلب شوگا فرو ریخت. "چطور تونستی؟ اون همه خاطرات... اون همه عشق..."
یوما اشک تو چشماش جمع شد: "اون تو بودی که تمام خاطراتمون رو آتیش زدی، نه من! اول تو بودی که منو ول کردی!"
همون لحظه، صدای بوق یه ماشین از اون ور خیابون اومد. یه مرد خوشتیپ با کت و شلوار شیک از ماشین پیاده شد. شوگا باورش نمیشد، لوکاس بود! دوست قدیمی و صمیمی خودش.
لوکاس با لبخند پهنی به این سمت خیابون اومد: "سلام پسر! چطوری؟"
شوگا و لوکاس همدیگه رو بغل کردن. لوکاس برگشت سمت یوما و دستش رو گرفت: "عشقم، شوگا رو از کجا میشناسی؟"
شوگا شوکه شده بود. دنیا دور سرش میچرخید. عشق سابقش، حالا همسر بهترین دوستش بود! فقط تونست با صدایی خفه بگه: "من... من باید برم." و بدون خداحافظی، سریع از اونجا دور شد.
چند روز بعد...
روز آخر یوما تو کره بود. بارون نمنم میبارید و خیابونها رو خیس کرده بود. یوما داشت از خیابون رد میشد که از کنار شوگا گذشت. هر دو سرشون پایین بود. مثل دو غریبه، دو غریبهای از جنس آشنا، از کنار هم عبور کردن.
یوما ناخودآگاه برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. شوگا داشت با قدمهای محکم و سرد، بیتفاوتتر از همیشه، از اونجا دور میشد. انگار نه انگار که یه روزی تمام دنیای هم بودن. خاطراتشون مثل برگهای پاییزی زیر بارون له میشد...
پــــایـــــان💗🙃
هدیه ای از طرف ادمین 👑💫
بله بلههه تک پارتی جدید😊
بریم برای شروع تک پارتی 🎊
قبل از شروع بگم که ادمین گفت قرار تابستون برگردههه و دیگه فعالیتو شروع میکنهه 👯💗
شوگا، مرد ۳۳ سالهای که هنوز هم رپر پرطرفدار BTS بود، با یه فنجون قهوه جلوی پنجره کافه نشسته بود و به سئول بارونی نگاه میکرد. ۱۰ سال گذشته بود، ولی هنوز هم یاد یوما، دختر ۳۰ سالهای که یه روزی همه زندگیش بود، از ذهنش نمیرفت.
۱۰ سال پیش...
سئول زیر نور ماه میدرخشید. شوگا و یوما، توی اتاق کوچیک یوما که بوی کتابهای دندونپزشکی و نودل میداد، روی تخت نشسته بودن. یوما سرش رو روی شونه شوگا گذاشته بود و شوگا موهاش رو نوازش میکرد.
"یونگی... اگه یه روز معروفتر از این بشی چی؟" یوما آروم گفت. شوگا خندید و پیشونی یوما رو بوسید: "تو همیشه ملکه قلب منی، مهم نیست چقدر معروف بشم."
ولی اونجوری نشد که شوگا فکر میکرد وقتی معروف شد رابطه بین شوگا و یوما کم رنگ شد و..
همون روزا بود که یه عکس ساختگی، یه عکس دستکاری شده از یوما که با یه پسر دیگه بود، برای شوگا فرستاده شد.همین باعث شد آخرین دار موی رابطشون هم داره بشه هیترا آتیش به پا کردن. شوگا، کور از عصبانیت و حسادت، بدون اینکه به یوما فرصت توضیح بده، رابطهشون رو تموم کرد. یوما هم که قلبش شکسته بود، بیخبر از همه جا، کره رو ترک کرد و رفت توکیو. یک سال بعد سوگا متوجه شد که اون عکس فیک بوده عکس واقعی رو دیدی عکس کسی بود که شوگا اصلا نمیشناختش ..
بعد از اون سال شوگا هروز هر شب هر دقیقه دنبال یوما میگشت تا اونرو پیدا کنه ولی نشد که نشد ..
شوگا رفت در خونه یوما ولی اونا از اونجا رفته بودن یا ملی سختی پیداشون کرد ولی خانواده یوما هیچ همکاری با شوکا نمیکردن ..شوگا دیگه ناامید شده بود ..
پرش به حال
یوما، حالا یه دندانپزشک موفق تو توکیو، برای یه کنفرانس برگشته بود سئول. با دوستش توی همون کافهای نشسته بود که شوگا هم اونجا بود. سرش رو چرخوند و چشماش به شوگا گره خورد. شوگا هم باورش نمیشد. یوما؟ بعد از ده سال؟
فنجون قهوه از دست شوگا افتاد و شکست. صدای شکستن فنجون، سکوت کافه رو درهم شکست. یوما بلند شد، قلبش مثل گنجشک میزد. شوگا هم همینطور. نگاهشون بهم قفل شده بود، پر از حرفهای ناگفته، پر از حسرت و شاید... امید.
"یوما..." شوگا با صدایی که از ته چاه میاومد عشق زندگی شو صدا میکرد ، همونطور که اشک تو چشمای یوما حلقه زده بود .با قدمهای تند به سمت در کافه رفت. شوگا سریع دنبالش دوید و دستش رو گرفت: "یوما، خواهش میکنم، نرو! یه لحظه وایسا."
یوما دستش رو کشید و برگشت: "چرا؟ چرا این همه سال منتظر من موندی؟"
شوگا با چشمهای پر از التماس گفت: "چون نمیتونستم فراموشت کنم. چون... فهمیدم اشتباه کردم. اون عکس دروغ بود، یوما."
یوما پوزخند تلخی زد و دستش رو بالا آورد. یه حلقه طلایی ساده تو انگشتش میدرخشید: "ببین، شوگا. من ازدواج کردم. لطفاً دنبالم نیا."
قلب شوگا فرو ریخت. "چطور تونستی؟ اون همه خاطرات... اون همه عشق..."
یوما اشک تو چشماش جمع شد: "اون تو بودی که تمام خاطراتمون رو آتیش زدی، نه من! اول تو بودی که منو ول کردی!"
همون لحظه، صدای بوق یه ماشین از اون ور خیابون اومد. یه مرد خوشتیپ با کت و شلوار شیک از ماشین پیاده شد. شوگا باورش نمیشد، لوکاس بود! دوست قدیمی و صمیمی خودش.
لوکاس با لبخند پهنی به این سمت خیابون اومد: "سلام پسر! چطوری؟"
شوگا و لوکاس همدیگه رو بغل کردن. لوکاس برگشت سمت یوما و دستش رو گرفت: "عشقم، شوگا رو از کجا میشناسی؟"
شوگا شوکه شده بود. دنیا دور سرش میچرخید. عشق سابقش، حالا همسر بهترین دوستش بود! فقط تونست با صدایی خفه بگه: "من... من باید برم." و بدون خداحافظی، سریع از اونجا دور شد.
چند روز بعد...
روز آخر یوما تو کره بود. بارون نمنم میبارید و خیابونها رو خیس کرده بود. یوما داشت از خیابون رد میشد که از کنار شوگا گذشت. هر دو سرشون پایین بود. مثل دو غریبه، دو غریبهای از جنس آشنا، از کنار هم عبور کردن.
یوما ناخودآگاه برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. شوگا داشت با قدمهای محکم و سرد، بیتفاوتتر از همیشه، از اونجا دور میشد. انگار نه انگار که یه روزی تمام دنیای هم بودن. خاطراتشون مثل برگهای پاییزی زیر بارون له میشد...
پــــایـــــان💗🙃
هدیه ای از طرف ادمین 👑💫
- ۳۶.۸k
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط