یه پسر جوونِ سبزه که یه سینی خرما دستش گرفته بود و اول ص

یه پسر جوونِ سبزه که یه سینی خرما دستش گرفته بود و اول صبح وایساده بود وسط مسیر.
سینی رو گرفت سمتم.
یه خرما ورداشتم و پرسیدم: چرا برای چند روز از همه زندگی‌ت زدی اومدی اینجا که از زائرا پذیرایی کنی؟
اشک تو چشاش حلقه زد، بغضش رو خورد و با یه صدای گرفته با همون لهجه‌ی عراقی، دست و پا شکسته شروع کرد فارسی صحبت کردن:
هرسال همه دل‌خوشیم اینه که فقط یه بار یکی از این خرماها رو به امام‌زمانم تعارف کرده باشم... همین

#امام_زمان
#امام_حسین
#یامهدی
دیدگاه ها (۶)

همین‌جوری می‌خواستم ببینم چی میگن! برام جالب بود. از خیلی از...

#حرف‌دل😇دیشب حدودا ساعت ۱:۳۰ زنگ خونمون و زدن! نم چرا یهو دل...

حالم اصلا خوب نبود با بابام دعوا کرده‌ بودم واسه یه کار بابا...

شیرین و متیو💙

تو مال منی پارت ۸۲

قسمت4 مهیار رفت. تا چشمم به مرجان خورد، گفتم: چرا اینجوری می...

رمان گناهکار قسمت هفتم (598 )

+خوب خانم پیاده شین که دستتون روبزارم تودستای خانوادتو بریم ...

#پارت371🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (1) 🌙 نمیدونم چی بود که ی...

رمان تمنابیسان تیتهتهیه کننده حسین حاجی جمالی-چرا زل زدی به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط