🖤 سکوت. 𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀
🖤 سکوت. 𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀
ژانر: مافیایی | رازآلود | غمگین | درام
شخصیت اصلی: کیم نامجون
سکوت
پارت اول | صدای خاموش
باران از چند ساعت قبل شروع شده بود.
قطرهها آرام روی شیشههای بلند عمارت میلغزیدند، اما سکوت داخل خانه از صدای باران هم سنگینتر بود.
نامجون کنار پنجره ایستاده بود.
کت مشکیاش هنوز تنش بود و نگاهش به خیابان خیس دوخته شده بود.
— رئیس...
صدای یکی از افرادش سکوت را شکست.
نامجون بدون اینکه برگردد گفت:
— حرف بزن.
مرد چند لحظه مکث کرد.
— یه خبر از انبار جنوب رسیده.
نامجون این بار برگشت.
نگاهش سرد شد.
— چی شده؟
— محموله ناپدید شده.
چند ثانیه سکوت.
بعد نامجون آرام پرسید:
— چند نفر اونجا بودن؟
— هفت نفر.
— و هیچکدوم چیزی ندیدن؟
مرد سرش را پایین انداخت.
— میگن... قبل از اینکه اتفاقی بیفته، برق قطع شده.
نامجون لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که هیچ چیز خوبی در آن نبود.
— برق قطع شده؟
— بله، رئیس.
نامجون چند قدم جلو رفت.
— یا کسی برق رو قطع کرده.
مرد چیزی نگفت.
نامجون نگاهش را به ساعت روی دیوار انداخت.
ساعت دقیقاً دوازده شب را نشان میداد.
همان لحظه تلفن روی میز زنگ خورد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
نامجون گوشی را برداشت.
— بله؟
هیچ صدایی نبود.
فقط نفسهای آرام کسی از آن طرف خط شنیده میشد.
نامجون ابروهایش را در هم کشید.
— کی هستی؟
باز هم سکوت.
بعد صدایی بسیار آرام گفت:
— تو هنوز فکر میکنی سکوت یعنی رضایت؟
چشمان نامجون برای لحظهای ثابت ماند.
تماس قطع شد.
مرد مقابلش با نگرانی پرسید:
— رئیس؟
نامجون گوشی را آرام روی میز گذاشت.
— همه درها رو ببندید.
— چرا؟
نامجون به پنجره خیره شد.
— چون کسی که این تماس رو گرفته...
مکث کرد.
— خیلی بیشتر از چیزی که باید دربارهی ما میدونه.
و درست همان لحظه، صدای شکستن شیشه از طبقهی بالا بلند شد.
ادامه دارد.........
پارت اول برای تولد کوکیی و خوشگم که اسمات رمان قبلی رو نوشت❤
پارت بعد بزودی آپ میشه🍓🥀❤
ژانر: مافیایی | رازآلود | غمگین | درام
شخصیت اصلی: کیم نامجون
سکوت
پارت اول | صدای خاموش
باران از چند ساعت قبل شروع شده بود.
قطرهها آرام روی شیشههای بلند عمارت میلغزیدند، اما سکوت داخل خانه از صدای باران هم سنگینتر بود.
نامجون کنار پنجره ایستاده بود.
کت مشکیاش هنوز تنش بود و نگاهش به خیابان خیس دوخته شده بود.
— رئیس...
صدای یکی از افرادش سکوت را شکست.
نامجون بدون اینکه برگردد گفت:
— حرف بزن.
مرد چند لحظه مکث کرد.
— یه خبر از انبار جنوب رسیده.
نامجون این بار برگشت.
نگاهش سرد شد.
— چی شده؟
— محموله ناپدید شده.
چند ثانیه سکوت.
بعد نامجون آرام پرسید:
— چند نفر اونجا بودن؟
— هفت نفر.
— و هیچکدوم چیزی ندیدن؟
مرد سرش را پایین انداخت.
— میگن... قبل از اینکه اتفاقی بیفته، برق قطع شده.
نامجون لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که هیچ چیز خوبی در آن نبود.
— برق قطع شده؟
— بله، رئیس.
نامجون چند قدم جلو رفت.
— یا کسی برق رو قطع کرده.
مرد چیزی نگفت.
نامجون نگاهش را به ساعت روی دیوار انداخت.
ساعت دقیقاً دوازده شب را نشان میداد.
همان لحظه تلفن روی میز زنگ خورد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
نامجون گوشی را برداشت.
— بله؟
هیچ صدایی نبود.
فقط نفسهای آرام کسی از آن طرف خط شنیده میشد.
نامجون ابروهایش را در هم کشید.
— کی هستی؟
باز هم سکوت.
بعد صدایی بسیار آرام گفت:
— تو هنوز فکر میکنی سکوت یعنی رضایت؟
چشمان نامجون برای لحظهای ثابت ماند.
تماس قطع شد.
مرد مقابلش با نگرانی پرسید:
— رئیس؟
نامجون گوشی را آرام روی میز گذاشت.
— همه درها رو ببندید.
— چرا؟
نامجون به پنجره خیره شد.
— چون کسی که این تماس رو گرفته...
مکث کرد.
— خیلی بیشتر از چیزی که باید دربارهی ما میدونه.
و درست همان لحظه، صدای شکستن شیشه از طبقهی بالا بلند شد.
ادامه دارد.........
پارت اول برای تولد کوکیی و خوشگم که اسمات رمان قبلی رو نوشت❤
پارت بعد بزودی آپ میشه🍓🥀❤
- ۱۱۷
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط