فیک : بین راندها

پارت ۱۵۹

صدای بلندگوی سالن پیچید.

«نماینده‌ی باشگاه استاد کانگ... آنا.»

آنا نفس عمیقی کشید.

جونگ‌کوک روبه‌رویش ایستاد.

دستش را جلو آورد.

ـ «مثل همیشه...»

ـ «فقط خودت باش.»

آنا لبخند زد.

ـ «قول میدم.»

---

جیمین هم دستش را روی شانه‌ی آنا گذاشت.

ـ «عجله نکن.»

ـ «مسابقه رو کنترل کن.»

تهیونگ با همان انرژی همیشگی گفت:

ـ «و اگه حریفت غر زد...»

ـ «جوابش رو با امتیاز بده!»

همه خندیدند.

---

آنا وارد رینگ شد.

حریفش دختری بود که سابقه‌ی قهرمانی داشت.

از همان ابتدا مشخص بود مسابقه آسانی نیست.

---

سوت داور...

راند اول آغاز شد.

حریف با حمله‌های سریع شروع کرد.

اما آنا آرام و با دقت دفاع می‌کرد.

کنار رینگ...

استاد کانگ با آرامش گفت:

ـ «همین‌طوری...»

ـ «عجله نکن.»

---

جونگ‌کوک نگاهش را از رینگ برنمی‌داشت.

تهیونگ آرام گفت:

ـ «داداش...»

ـ «فکر کنم استرس تو از خود آنا بیشتره.»

کوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:

ـ «صددرصد.»

جیمین خندید.

---

راند دوم...

آنا کم‌کم ریتم مسابقه را در دست گرفت.

چند ضربه‌ی دقیق...

و اختلاف امتیاز کمتر شد.

تماشاگرها با هیجان تشویق می‌کردند.

---

آخرین راند...

همه ایستاده بودند.

حریف حمله‌ی آخرش را انجام داد.

آنا جاخالی داد.

و با یک ضدحمله‌ی تمیز...

آخرین امتیاز را گرفت.

سوت پایان مسابقه.

---

داور هر دو ورزشکار را وسط رینگ آورد.

چند ثانیه سکوت...

بعد...

دست آنا را بالا برد.

«برنده... آنا از باشگاه استاد کانگ!»

---

صدای تشویق سالن بلند شد.

جونگ‌کوک از خوشحالی مشتش را گره کرد.

تهیونگ بلند فریاد زد:

ـ «آفرین خواهر کوچولو!»

جیمین با لبخند برایش دست زد.

---

آنا از رینگ پایین آمد.

اولین کسی که به استقبالش رفت...

جونگ‌کوک بود.

لبخند پرغروری روی صورتش بود.

ـ «بهت افتخار می‌کنم.»

آنا با خنده گفت:

ـ «هنوز اول راهه.»

---

در همان لحظه...

بلندگوی سالن دوباره روشن شد.

«مسابقه‌ی بعدی... نماینده‌ی باشگاه استاد کانگ، تهیونگ.»

تهیونگ چند لحظه بی‌حرکت ماند.

بعد آرام به سه نفر نگاه کرد.

جونگ‌کوک لبخند زد.

ـ «برو...»

ـ «این بار نوبت خودته.»

جیمین مشت بسته‌اش را جلو آورد.

ـ «همون تهیونگی باش که هر روز توی باشگاه می‌بینم.»

آنا هم با لبخند گفت:

ـ «ما هر سه، تا آخرین ثانیه کنارتیم.»

---

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

لبخند همیشگی‌اش روی صورتش نشست.

ـ «باشه...»

ـ «این بار...»

نگاهش را به رینگ دوخت.

ـ «این بار بدون برد برنمی‌گردم.»


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۵)

پارت یازده

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

چندپارتی جونگ کوک

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

سناریو

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۴ | «یک کلمه‌ی کو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

فیک تهکوک وارث زار

LESSON

چند پارتی بازیچه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط