چندشاتی جونگکوک(پارت۹)

-

⸻

در که بسته شد، صدای قفل شدنش توی اتاق پیچید.

سکوت.

نه از اون سکوت‌های معمولی.
از اون مدل سکوت‌هایی که سنگینیش روی شونه‌ هات میفته.

ا/ت مشغول جمع کردن کاغذهاش شد. حرکاتش دقیق، کنترل‌شده، حرفه‌ای.

جونگکوک هنوز نشسته بود.

چشم‌هاش از روی صورتش برداشته نمیشد.

چند ثانیه گذشت.

بعد بالاخره نفس عمیقی کشید.

— «۱۳ سال…»

صداش آروم بود. نه سرزنش داشت، نه خشم. فقط حقیقت.

دست ا/ت برای لحظه‌ای روی کاغذها ثابت موند. اما سرشو بالا نیاورد.

جونگکوک از جاش بلند شد. صدای کشیده شدن صندلی روی زمین توی سکوت اتاق پیچید.

چند قدم جلوتر اومد. نه خیلی نزدیک. فقط اونقدر که فاصله‌شون دیگه رسمی نباشه.

— «فکر نمی‌کردم اولین باری که دوباره میبینمت… این شکلی باشه.»

ا/ت بالاخره سرشو بلند کرد.

نگاه‌شون دوباره قفل شد.

این بار نزدیک‌تر.

جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد. از اون لبخندهایی که بیشتر درد رو پنهان میکنن تا خوشحالی رو نشون بدن.

— «خیلی تغییر کردی.»

مکث کوتاه.

— «موفق شدی.»

کلمه آخر رو آروم‌تر گفت. انگار همیشه از دور دنبالش می‌کرده.

ا/ت نفس آرومی کشید.

— «تو هم.»

چشم‌های جونگکوک کمی نرم شد.

— «نه… من فقط بزرگ شدم.»
مکث.
— «ولی بعضی چیزا هیچ‌وقت تغییر نمیکنن.»

سکوت دوباره بینشون نشست.

ا/ت نگاهشو کمی پایین انداخت.

— «ما قرار گذاشته بودیم غریبه رفتار نکنیم.»

این جمله رو خیلی ساده گفت. اما ته صداش یه لرزش کوتاه بود.

جونگکوک یه قدم دیگه نزدیک‌تر شد.

نه اونقدر که بی‌احترامی به فاصله باشه.
اما اونقدر که گرمای حضورش حس بشه.

— «من هیچ‌وقت نتونستم باهات مثل یه غریبه رفتار کنم.»

چشم‌هاش مستقیم توی چشم‌های ا/ت بود. بی‌فرار. بی‌پنهان‌کاری.

— «فقط یاد گرفتم وانمود کنم.»

هوا سنگین شد.

۱۳ سال حرف نزده، ۱۳ سال سکوت، حالا بین چند جمله کوتاه نفس می‌کشید.

جونگکوک نگاهشو برای لحظه‌ای از صورتش گرفت. انگار جمع کردن خودش سخت بود.

— «خوبی…؟»

سوال ساده‌ای بود.

اما بعد از ۱۳ سال، سنگین‌تر از هر اعترافی.

ادامه دارد...

(بابت تاخیر متاسفممم)
دیدگاه ها (۳)

ادامه سناریو

(وقتی داره ادا در میاره که قهره)یک روز کاملا عادی بود که جون...

پارت آخر

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

تکپارتی جونگ کوک

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

فیک تهیونگ

سناریو میتسویا پارت ۲

ریاکشن پارت ۲

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط