{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 4

Part 4
صبح شده بود و میدوریا مثل همیشه زود بیدار شده بود … رفتش بالا سر باکوگو تا بیدارش کنه ولی روی مبل نبود . صدای باز شدن آب اومد ، فهمید که باکوگو حموم رفته
_ احمق چرا رفتی حموم خب زخمت باز میشه … میدوریا پشت در وایساده بود و غرغر میکرد .
+ چیه خب نکنه دوست داری باهم بریم؟
یهو در حموم باز شد و میدوریا با دیدن باکوگو داد زد: مرتیکه منحرف جمع کن دم دستگاهتو!
بزور در حمومو بست و سریع رفت توی آشپزخونه و شروع کرد به حرف زدن با خودش
_ مرتیکه پدوفیلو نگا خجالت نمیکشه از سنش ، کاش با ریچل برمیگشتم
+ غرغرات تموم شد؟
_ تو مگه حموم نبودی؟
+ تا ابد که توی حموم نیستم .
سر میز نشستیم و بعد یه سکوت طولانی باکوگو لب زد: دیشب … خیلی خوب زخممو ضدعفونی کردی ، دکتری چیزی هستی؟
_ نه خب ، نامزد ابجیم دانشجوی پزشکیه ، از اون یاد گرفتم
باکوگو با نگاهی که میشد سردی رو توش حس کرد گفت: چرا باید از نامزد ابجیت چیزی یاد بگیری؟ وایسا ببینم تو با نامزد ابجیت چیکار داری؟ (حسودد)
_ بنظرت با نامزد ابجیم چیکار دارم؟ چه چیزایی میگیا … راستی اگه امروز کار نداری بیا بریم من وسایلامو بردارم
+ حله خوشگله
-
بعد از یکساعت باکوگو گفت حاضر شن تا بریم وسایلامو بیارم … درو باز کردم که دیدم صدای باکوگو اومد: چقد لفتش میدی بدو دیگه
یه ماشین سیاه دم در بود که دیدم باکوگو سوارش شد: مال خودته؟
_ اره ، خیلی عجیبه؟
+ پسر دارم مطمئن میشم دزدی
_ اره دزد قلب مردم
با قیافه پوکر نگاهش کردم و سوار شدم .
بعد گذشت ده دقیقه دیدم سمت خونم نمیره : داری اشتباه میری
_ داریم میریم لباس بخریم دیگه
+ چی؟ ببینم پولت اضافست ؟
_ اره ، واسه تو اره اضافست (امیدوارم خدا به همتون یدونه پارتنر پولدار و خفن مثل باکوگو بده☝️)
دیگه چیزی نگفتم و رسیدیم به یک فروشگاه ، پیاده شدیم که باکوگو از کلاه هودیم کشید: از اینور خنگول
-
میدوریا: اون چیزایی که لازم داشتمو خریدم و برگشتیم خونه . رفتم توی اتاق و وسایلارو گذاشتم توی کمد
_ آهای خنگول بیا شام *داد*
میدوریا:با باکوگو شام خوردم و بهش کمک کردم تا ظرفارو بشوره .
تو کل تایم هیچی راجب زخمی شدنش نپرسیدم ، دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم:ام … باکوگو چرا زخمی برگشتی ؟چیکار کردی ؟
باکوگو پوزخندی زد : مطمئنی میخوای بدونی توله؟
_اره خب ، اگه دوست داری نگو مجبورت نمیکنم .
+ برات سوال نشده این خونه چرا انقد مجهزه ؟
_ نه خب ، چرا انقد خونت مجهزه؟
باکوگو یک قدم جلو اومد بدنشو بهم نزدیک کرد و انگشت اشارشو روی لبام کشید : من توی یک باند خلافکار کار میکنم . اونشب با جاسوسی که بینمون بود درگیر شدم و اون عوضی دستمو زخمی کرد .
_چشام از تعجب گرد شد وحس لرز بهم دست داد .
تمام این مدت کنار یه سایکوی روانی زندگی میکردم ؟ ( آره عزیزم اشهدتو بخون💋)
باکوگو پوزخندی زد و دور شد : میرم تو اتاقم تو هم اگه خوابت میاد برو بخواب .
-
(نصفه شب)
بعد از حرف باکوگو نمیتونستم بخوابم . باید هرچه سریعتر از اینجا میرفتم .
کوله پشتیمو برداشتم و وسایلمو توش انداختم ، سوشرت سبزمو پوشیدم و یواش پنجره اتاق خوابو باز کردم و یواش وارد حیاط شدم .
داشتم پشت سرمو نگا میکردم یهو به چیزی خوردم.
جایی میرفتی؟
با دیدن کسی که جلومه حس ترس کل وجودمو گرف و سرجام میخکوب شدم ..
باکوگو دست به سینه با قیافه ای که می‌شد خشمو توش دید جلوم وایساده بود و بهم زل زده بود .
_ جایی میرفتی؟
+باکوگو … هنوز حرفمو کامل نکرده بودم که باکوگو از یقم کشید و داد زد : داری ازم فرار میکنی ؟ . . اونم الانکه بهت جای خواب و غذا دادم ؟
عصبانیتم فوران کرد و شروع کردم به داد زدن : منو چی فرض کردی؟ اصلا کی بهت گفت نجاتم بدی؟ بعدشم تو خودت منو توی خونت زندانی کردی ، همین الان میتونم ازت شکایت کن … حرفمو کامل نزده بودم که باکوگو سیلی مهکمی به صورتم زد ...
چند دقیقه با چشمای پر بغض نگاهش کردم و بعد دویدم طرف در حیاط و هرچی میتونستم از اونجا دور شدم …
پ ن : میدوریا معذرت
دیدگاه ها (۲)

سلام ببخشیده من باز برگشتم ببخشید جای که میخواستم برم کنسل ش...

بچه من چند روزی نیستم نمیتونم بیام ببخشید

پروفایل تغییر کرد گوم نکونید نفله ها

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part 34وارد اتاق شدم.....

𝓹𝓪𝓻𝓽 18ات ویورفتم تو اتاق دیدم که یه پنگوئن گنده اونجاستات:(...

وقتی از دست پدر مافیات فرار کردیپپارت ۵شروع :ته . یعنی چی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط