چشمانم را بستی

چشمانم را بستی....
من درون دیدنها محکوم به ندیدن شدم....
من میدیدم آنچه که پشت سر،بغلم اتفاق میفتاد....
هرچه چشمانم فریاد میکشیدن با اشکهایشان اما من نمیدیدم...
محکوم به ندیدنت بودم...
غریزه من همین است عیب وخطایت را نباید ببینم ....
اخ لعنتی یادت رفته بود مرا محکوم به نشنیدن کنی
هرآنچه ندیدم راشنوفتم.......
دیدگاه ها (۱)

به آغوش بکش این آغوش مرا....سرت رابردوش من بزار بزار آهسته آ...

گاهی نیازاست دکتربه جای یک مشت قرص برایت فریادتجویزکند

بزارگم بشم درون خیالم...پرنده وارپرواز کنم به سوی لانه دلت.....

کاش یادمان نرود......درون شلوغی شهر من پرازخلوتم.....میان گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط