{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بادیگارد خانوادگی من پارت ششم

«بادیگارد خانوادگی من» «پارت ششم»

..من عضو مافیا ام
م ا.ت و ا.ت: چییی چرا تا حالا نگفتی!!!؟؟
ب ا.ت:اگه میگفتم جونتون در خطر میوفتاد از این به بعد باید خیلی مراقب خودتون باشید باید ی بادیگارد داشته باشیم که ازمون محافظت کنه
خب حالا دیگه نگران نباشید برید بخوابید
گفتم باشه و رفتم سمت اتاقم در رو باز کردم و رفتم سمت تختم من اون شب اصن نخوابیدم ساعت ۵ صبح بود خیلی خوابم میومد یهو خوابم برد....
از خواب بیدار شدم دیدم ساعت۱۰عه
رفتم صورتمو شستم و رفتم صبحونه بخورم
م ا.ت: صبح بخیر بیا صبحونه بخور
ا.ت: صبح بخیر ، باشه، راستی بابا کجاست ؟
م ا.ت: نمیدونم رفت بیرون
رفتم نشستم رو صندلی صبحونه رو خوردم بعدش به مامانم کمک کردم میزو جمع کردیم
بعد از جمع کردن میز رفتم تو اتاقم
گوشیمو برداشتم
دیدم ی شماره ی ناشناس بهم زنگ زده
منم کنجکاو نشدم واسه همین دیگه به اون شماره زنگ نزدم
دلم گرفته بود
رفتم لباس پوشیدم رفتم پایین
م ا.ت: کجا میری؟
ا.ت: حالم خوب نیس می‌خوام برم یکم بیرون
م ا.ت: باشه مراقب خودت باش یادت نره بابات دیشب چی گفت
ا.ت: باشه حواسم هست
از خونه زدم بیرون
کفشمو پوشیدم رفتم بیرون
خواستم زنگ بزنم به نونا ولی حوصله نداشتم واسه همین تنهایی رفتم
از کنار مغازه رد میشدم و به ویترین های مغازه ها نگا میکردم
همینجوری داشتم رد میشدم که ی کافه دیدم
ا.ت : تقریباً موقع ناهارعه پس برم ی چیزی بخورم (زیر لب و آروم)
رفتم داخل و رفتم سمت ی میز خالی نشستم
بعد از چند دقیقه گارسون اومد سمت میزم
گارسون: چی میل دارید؟(منو رو داد دست ا.ت)
ا.ت منو رو باز کرد و ی نگاهی انداخت به غذا ها
ا.ت: من ی کیمپاپ می‌خوام با نوشابه
گارسون:بله الان براتون میارم

(نیم ساعت گذشت)

گارسون اومد سمت میزم و سفارشمو گذاشت رو میز
گارسون: بفرمایید
ا.ت: خیلی ممنون
گارسون رفت و شروع کردم به خوردن
بعد از ده دقیقه غذامو خوردم
از جام بلند شدم و رفتم سمت حساب کردم
از کافه اومدم بیرون
هوا بارونی شده بود منم با خودم چتر نیاوردم
ا.ت:تاکسی، تاکسی ، تاکسی
ی ماشین وایستاد
راننده ی تاکسی: بیا بشین
ا.ت: ممنون
در رو باز کردم و نشستم
مسیر رو به راننده گفتم
بعد از تقریباً بعداً از چهل دقیقه رسیدم خونه
وقتی رسیدم دیدم جلوی خونه ی ماشینه
پولو با راننده حساب کردم و از ماشین پیاده شدم
در رو باز کردم و رفتم داخل دیدم جلوی در ی مرد قد بلند وایستاده سریع سلام کردم و از کنارش رد شدم
رفتم سمت بابام
ا.ت: سلام بابا این مرده کیه جلویه در
پ ا.ت: اون بادیگارد شخصیه منه از این به بعد هر کاری داشتین بهش بگین
ا.ت: اها خب اوکی ، اسمش چیه ؟
پ ا.ت: کیم نامجون
ا.ت: اها باشه من میرم بالا موقع شام صدام کنین
پ ا.ت:باشه برو
رفتم سمت اتاقم در رو باز کردم و رفتم داخل
ا.ت: اخییی چقد خسته شدم خوابم میاد
گوشیم رو نگا کردم دیدم ساعت ۲۰:۳۰عه
رفتم ی فیلم دانلود کردم و نشستم نگا کردم
چشمام خسته شده بود هی ازش اشک میومد
گوشیمو خاموش کردم و چشمامو بستم که یکم بهتر بشم
یهو خوابم برد....

«بعد از دو ساعت»

صدای در اومد سریع بلند شدم
ا.ت: بله
م ا.ت در رو باز کرد اومد داخل
م ا.ت: بیا شام حاضره
ا.ت: باشه برو الان میام
مامانم رفت بیرون منم پشت سرش رفتم پایین
رفتم سمت میز و نشستم کنار بابام
ا.ت: مامان شام چی داریم؟
م ا.ت: الان خودت میفهمی
مامان غذا رو آورد
ا.ت: آخ جون سوپ قارچ
م ا.ت: (ی خنده ی ریزی کرد)
شروع کردم به خوردن
ا.ت: به به خیلی وقت بود سوپ قارچ نخورده بودم
بعد از خوردن غذا به مامان کمک کردم میزو جمع کردیم
م ا.ت: امشب تو ظرفارو بشور من خسته ام
ا.ت: باشه ( بی حوصله)
رفتم ظرفارو شستم وقتی تموم شد
رفتم اتاقم
در رو باز کردم رفتم داخل
ا.ت: من الان خوابم نمیاد چیکار کنم اخهه
گوشیمو برداشتم رفتم اول یکم یوتوب چرخیدم بعدش خسته شدم رفتم فیلم نگاه کردم
ساعت تقریبا ۴ بود که دیگه خوابم میومد
گوشیمو گذاشتم کنار و خوابیدم....
دیدگاه ها (۲)

«بادیگارد خانوادگی من» «پارت هفتم»تق تق🚪ا.ت: ب.. بله «با صد...

الهیییی✨:)))

«بادیگارد خانوادگی من» «پارت پنجم»بعد از اینکه بیدار شدم دید...

«بادیگارد خانوادگی من» «پارت چهارم»گوشیم شروع کرد به زنگ زدن...

اسم فیک:ولی تو نمیدونی که من عاشقتم +وقتی منو کتک زد رفت سمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط