{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان های واقعی

داستان های واقعی

یکی از دوستام تعریف میکرد توی یه محله قدیمی یه پیر زنه و پسرش که توی یه خونه قدیمی زندگی میکردن یه روز که یکی زنه داشته با همسایه اش حرف میزده بهش گفته که ما خونه مون جن داره ولی اون باور نمیکرده و همش میخندیده بعد زنه میگفت ما بهشون عادت کردیم و اون معمولا میاد دم تلویزیون و تلویزیون میبینه و گاهی اوقات هم وقتی پسرم لباسشو عوض میکرده لامپ ها رو خاموش میکردن بعد زنه همسایه باور نکرد یه روز پیر زنه بهش گفت من میرم مسافرت شبا بیا اینجا سر بزن اونم میره یاد حرف پیره زنه میوفته میگه برم ببینم این راس میگه که جن داره خونه شون میره میشینه جلویه تلویزیون بعد تلویزیون را یهو میبینه روشن شد برمیگرده پشت یهو میبینه یکی نشسته از زیر یه لباس سیاه داره با چشاش نیگاهش میکنه بعد جیغ میزنه میره به شوهرش میگه اینا خونه شون واقعا جن داره همه اینا راسته !!
دیدگاه ها (۵)

..مواجه شدن با جن در یک راهروی تاریک:داستان مربوط به حدود دو...

داستان های واقعیجهانگردان در طول روزها برای دیدار از  برج مع...

چالش1.متولد چه ماهی هستی؟اردیبهشت2.احساساتت در چه حده؟دوستان...

بکس اهواز برین من نیستم وگرنه مسابقه میدادم

اینم یه ارت قدی از کاترینا(یا همون کیکی)خررر کیوتتتت🤏🤏😭خب را...

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط