بوسه آتش بر گونه رز
"بوسه آتش بر گونه رز"
part 10
تو چشم های هم خیره شده بودن. تهیونگ با مردمک هایی که عمودی و نازک شده بود به جونگکوک نگاه میکرد. انگار گرگش نمیزاشت خودش کنترلش رو به دست بگیره...انگار میدونست دیگه توان بیدار موندن رو نداره و گرگش به جای اون چشم هاش باز بود و فکر میکرد و موقعیت رو درک میکرد...شاید اینجوری تهیونگ کمتر گند میزد تو همه چیز...
مردمک هاش خیلی نازک شده بودن. پلکی میزنه و مردمک هاش از حالت عمودی درمیان و گرد و بزرگ میشن و قسمت کمی ابی میمونه...به الفای رو به روش که صاحبش بود خیره شده بود و برای همین مردمک هاش گرد و بزرگ شده بودن...نگاهشو میگیره و صورتشو تو بالشت فرو میبره.
تهیونگ میخواست انکار کنه و اعتماد نکنه و قبولش نکنه ولی الان الفا بود که روش قالب بود و اون این چیز ها رو نمیگفت...الفا همیشه حرف منطق رو میزد و حقیقت رو میپزیرفت.
سرشو بالا میاره و دوباره تو چشم های جونگکوک خیره میشه. دریای چشم هاش تیره تر شده بودن و به نظر میومد رaم شده بودن!
- جونگکوک...به نظرت فردا بهترین روزم حساب میشه یا بدترین؟
چشم های جونگکوک هنوز رو تهیونگ و دریای چشم هاش قفل شده بود، نفسهای تند و سنگین گذرایی میکرد و حس میکرد کوچیکترین حرکت تهیونگ ، هر نفس و نگاهش، دقیقاً زیر نظرشه و قلبشو به بازی در میاورد. دریای چشم های آبی با اتش سرخ های چشم هاش ترکیب و تضاد قشنگی رو میساخت و هر چیزی که اونجا بود برای چندمین بار شاهد این بودن که اون دو کاملا برای هم ساخته شدن!نگاه گذرایی به پسر کوچولوی رو به روش میکنه:
- چرا بدترین ؟ فکر نمیکنم بدترین بشه...شاید بهترین روزت بشه! من میخوام بهت کمک کنم!...میخواد بهت قدرت بدم و لیاقتت رو به پدرت و همه نشون بدم!
الفای کوچیکتر تلخندی میزنه:
- فکر نکنم...من دنبال لیاقت نیستم...من فقط دنبال عشق هستم ، با اینکه تاحالا حسش نکردم ولی دنبالشم تو تک تک ادما دنبالشون گشتم و امتحانشون کردم ولی اونا چیزی جز haوَs و شhوt نمیخوان!
« الان من تنها نیاز به حس تو دارم فقط تو برام موندی ولی فکر نکنم این هم واقعی باشه...»
حتا افکار تهیونگ هم نا امیدی ازش موج میزد...
جونگکوک لحظه ای باخودش فکر کرد...پس اون دنبال عشق بود!
- من بهش عشقی که میخوای رو میدم!...ولی نمیخوام خانوادت اینجوری خوردت کنن...
خون خالص عاشق عطر جفتش شده بود و رaمش شده بود! اولین کسی که اونو تونسته رaم کنه! اونم باید تهیونگو رaم کنه و بهش عشق بورزه .
کنار تهیونگ دراز میکشه و به صورت جفتش خیره میشه.
این پسر خیلی خوشگل بود!
صورت ظریف و بی نقصی داشت و پوست گندمیش با رنگ روشن موهاش کاملا برازنده هم بودن...و اون Laب های سرخ و قلبی شکلش...همه و همه اش با هم زیبایی خاص و خیره کننده ای رو ساخته بودن!
ناخواگاه دستشو بالا میبره و نوازش وار رو گونه تهیونگ میزاره.
هیچکدومشون تو حال خودشون نبودن و الفاهاشون روشون قالب بود و قلبشون به مغزشون حکمرانی میکرد و احساسات حرف اولو میزد تو اون لحظه.
گوی چشم های تهیونگ میدرخشید تو سیاهی شب...قلبش گرم شده بود و باز هم اون حس تمام وجودش رو گرفته بود...حس گرما و انگار خالی شدن چیزی تو دلش...شاید پر کشیدن پروانه های وجودش؟
- گفتی بهم عشق میدی؟ درست شنیدم؟
- اره درست شنیدی! بهت عشق میدم...عشقی که لایقش هستی!
گونه های تهیونگ سرخ شده بودن...دلش میخواست خون خالص رو beبوسه...شاید این بوسه حداقل توش یه کوچولو عشق میبود؟
در حال کلنجار رفتن و مهار کردن خواستش بود ولی دلشو به دریا میزنه و خم میشه سریع Laبای جونگکوک رو سطحی miبوسه.
جونگکوک با چشم های درشت شده و با اخم از رو تعجب به تهیونگ نگاه میکنه.
-...این دیگه...چی بود؟..بدون اجازه من اونوقت؟!
با دیدن اخمش خنده ارومی سر میده. رایحش بعد از مدت های طولانی شیرین و ملایم شده بود.
انگشتاشو رو ابرو های به هم گره خورده جونگکوک میزاره و از هم بازشون میکنه.
- مگه جفتا هم نیاز به اجازه دارن برای poسیدن؟
و برای تاکید روی حرفش دوباره خم میشه و سطحی miبوسه. با گونه های سرخ شده نگاهشو از چشم های جونگکوک میگیره و خبر نداشت که جونگکوک حسابی ذوق کرده بود.
- ه.هی...انقدر این کارو نکن...
جونگکوک خجالت کشیده بود ولی رایحش که خبر از ذوق و خوشحالی میداد ، دریای چشم های تهیونگ رو به خودش جذب میکنه.
جو معذب کننده بود...پس هردو در سکوت میگذرونن تا اینکه به خواب میرن..
:))💜
part 10
تو چشم های هم خیره شده بودن. تهیونگ با مردمک هایی که عمودی و نازک شده بود به جونگکوک نگاه میکرد. انگار گرگش نمیزاشت خودش کنترلش رو به دست بگیره...انگار میدونست دیگه توان بیدار موندن رو نداره و گرگش به جای اون چشم هاش باز بود و فکر میکرد و موقعیت رو درک میکرد...شاید اینجوری تهیونگ کمتر گند میزد تو همه چیز...
مردمک هاش خیلی نازک شده بودن. پلکی میزنه و مردمک هاش از حالت عمودی درمیان و گرد و بزرگ میشن و قسمت کمی ابی میمونه...به الفای رو به روش که صاحبش بود خیره شده بود و برای همین مردمک هاش گرد و بزرگ شده بودن...نگاهشو میگیره و صورتشو تو بالشت فرو میبره.
تهیونگ میخواست انکار کنه و اعتماد نکنه و قبولش نکنه ولی الان الفا بود که روش قالب بود و اون این چیز ها رو نمیگفت...الفا همیشه حرف منطق رو میزد و حقیقت رو میپزیرفت.
سرشو بالا میاره و دوباره تو چشم های جونگکوک خیره میشه. دریای چشم هاش تیره تر شده بودن و به نظر میومد رaم شده بودن!
- جونگکوک...به نظرت فردا بهترین روزم حساب میشه یا بدترین؟
چشم های جونگکوک هنوز رو تهیونگ و دریای چشم هاش قفل شده بود، نفسهای تند و سنگین گذرایی میکرد و حس میکرد کوچیکترین حرکت تهیونگ ، هر نفس و نگاهش، دقیقاً زیر نظرشه و قلبشو به بازی در میاورد. دریای چشم های آبی با اتش سرخ های چشم هاش ترکیب و تضاد قشنگی رو میساخت و هر چیزی که اونجا بود برای چندمین بار شاهد این بودن که اون دو کاملا برای هم ساخته شدن!نگاه گذرایی به پسر کوچولوی رو به روش میکنه:
- چرا بدترین ؟ فکر نمیکنم بدترین بشه...شاید بهترین روزت بشه! من میخوام بهت کمک کنم!...میخواد بهت قدرت بدم و لیاقتت رو به پدرت و همه نشون بدم!
الفای کوچیکتر تلخندی میزنه:
- فکر نکنم...من دنبال لیاقت نیستم...من فقط دنبال عشق هستم ، با اینکه تاحالا حسش نکردم ولی دنبالشم تو تک تک ادما دنبالشون گشتم و امتحانشون کردم ولی اونا چیزی جز haوَs و شhوt نمیخوان!
« الان من تنها نیاز به حس تو دارم فقط تو برام موندی ولی فکر نکنم این هم واقعی باشه...»
حتا افکار تهیونگ هم نا امیدی ازش موج میزد...
جونگکوک لحظه ای باخودش فکر کرد...پس اون دنبال عشق بود!
- من بهش عشقی که میخوای رو میدم!...ولی نمیخوام خانوادت اینجوری خوردت کنن...
خون خالص عاشق عطر جفتش شده بود و رaمش شده بود! اولین کسی که اونو تونسته رaم کنه! اونم باید تهیونگو رaم کنه و بهش عشق بورزه .
کنار تهیونگ دراز میکشه و به صورت جفتش خیره میشه.
این پسر خیلی خوشگل بود!
صورت ظریف و بی نقصی داشت و پوست گندمیش با رنگ روشن موهاش کاملا برازنده هم بودن...و اون Laب های سرخ و قلبی شکلش...همه و همه اش با هم زیبایی خاص و خیره کننده ای رو ساخته بودن!
ناخواگاه دستشو بالا میبره و نوازش وار رو گونه تهیونگ میزاره.
هیچکدومشون تو حال خودشون نبودن و الفاهاشون روشون قالب بود و قلبشون به مغزشون حکمرانی میکرد و احساسات حرف اولو میزد تو اون لحظه.
گوی چشم های تهیونگ میدرخشید تو سیاهی شب...قلبش گرم شده بود و باز هم اون حس تمام وجودش رو گرفته بود...حس گرما و انگار خالی شدن چیزی تو دلش...شاید پر کشیدن پروانه های وجودش؟
- گفتی بهم عشق میدی؟ درست شنیدم؟
- اره درست شنیدی! بهت عشق میدم...عشقی که لایقش هستی!
گونه های تهیونگ سرخ شده بودن...دلش میخواست خون خالص رو beبوسه...شاید این بوسه حداقل توش یه کوچولو عشق میبود؟
در حال کلنجار رفتن و مهار کردن خواستش بود ولی دلشو به دریا میزنه و خم میشه سریع Laبای جونگکوک رو سطحی miبوسه.
جونگکوک با چشم های درشت شده و با اخم از رو تعجب به تهیونگ نگاه میکنه.
-...این دیگه...چی بود؟..بدون اجازه من اونوقت؟!
با دیدن اخمش خنده ارومی سر میده. رایحش بعد از مدت های طولانی شیرین و ملایم شده بود.
انگشتاشو رو ابرو های به هم گره خورده جونگکوک میزاره و از هم بازشون میکنه.
- مگه جفتا هم نیاز به اجازه دارن برای poسیدن؟
و برای تاکید روی حرفش دوباره خم میشه و سطحی miبوسه. با گونه های سرخ شده نگاهشو از چشم های جونگکوک میگیره و خبر نداشت که جونگکوک حسابی ذوق کرده بود.
- ه.هی...انقدر این کارو نکن...
جونگکوک خجالت کشیده بود ولی رایحش که خبر از ذوق و خوشحالی میداد ، دریای چشم های تهیونگ رو به خودش جذب میکنه.
جو معذب کننده بود...پس هردو در سکوت میگذرونن تا اینکه به خواب میرن..
:))💜
- ۱۰۶
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط