#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۸۵: احضار غیرمنتظره
چند خدمتکار آمدند و دسری که سوآ آماده کرده بود را بردند.
سوآ استرس داشت و تهیونگ سعی داشت آرومش کند.
ناگهان خدمتکاری آمد و گفت:
_ خانم سوآ اعلیحضرت شما رو صدا زدن.
سوآ شوکه شد و دست تهیونگ را محکم فشار داد.
تهیونگ خیلی آرام گفت:
_ نگران نباش
سوآ دست تهیونگ را رها کرد و از آشپزخانه بیرون رفت.
راهروهای قصر آرام و سنگین بودند.
سوآ پشت سر خدمتکاری که آمده بود دنبالش، قدم برمیداشت.
قلبش کمی تندتر از حالت عادی میزد.
با خودش زمزمه کرد:
— فقط یه دسره…فقط یه دسر ساده قرار نیست به خاطر یه دسر آدمو اعدام کنن… درسته؟
چند قدم جلوتر، خدمتکار جلوی در بزرگ سالن سلطنتی ایستاد.
در را باز کرد.
— بفرمایید.
سوآ نفس عمیقی کشید و وارد شد.
سالن بزرگ و باشکوه مثل همیشه پر از سکوت بود.
پادشاه در رأس میز نشسته بود.
ملکه کنارش.
یهجین هم آن طرفتر نشسته بود و آرام دسرش را میخورد.
سوآ جلو رفت و تعظیم کوتاهی کرد.
— اعلیحضرت.
پادشاه چند لحظه بدون حرف نگاهش کرد.
بعد گفت:
— این دسر رو تو درست کردی؟
سوآ صاف ایستاد.
— بله اعلیحضرت.
چند ثانیه سکوت شد.
پادشاه دوباره یک قاشق از دسر برداشت و مزه کرد.
بعد آرام گفت:
— خوبه.
سوآ خیلی آرام گفت:
— ممنونم اعلیحضرت.
ملکه نگاه کوتاهی به ظرف دسر انداخت.
— برای کسی که تازه وارد قصر شده… قابل قبوله.
سوآ مؤدبانه سر خم کرد.
— ممنون.
یهجین قاشقش را کنار گذاشت.
— البته یه دسر خوب، دلیل نمیشه کسی برای این قصر مناسب باشه.
سوآ بدون اینکه به او نگاه کند گفت:
— درست میگی.
پادشاه گفت:
— از امروز، کارهات توی آشپزخونه بیشتر زیر نظر هست.
سوآ سرش را بالا آورد.
پادشاه ادامه داد:
— هر روز در یکی از بخشهای اصلی آشپزخونه کمک میکنی میخوام ببینم مهارتت فقط در یک دسر بوده یا نه.
سوآ با احترام گفت:
— تمام تلاشم رو میکنم اعلیحضرت.
ملکه گفت:
— امیدوارم.
پادشاه با حرکت کوتاه دستش گفت:
— میتونی بروی.
سوآ دوباره تعظیم کرد.
— با اجازه.
او آرام از سالن خارج شد.
به محض اینکه در پشت سرش بسته شد، نفسی که نگه داشته بود را بیرون داد.
— آخ…فکر کردم قلبم میافته بیرون.
در راهرو چند قدم جلو رفت.
ناگهان از پشت یکی از ستونها، یک نفر بیرون پرید.
سوآ از جا پرید.
— وای!
تهیونگ بود.
سوآ با عصبانیت آرام گفت:
— تو میخوای منو سکته بدی؟
تهیونگ با کنجکاوی پرسید:
— خب؟! زندهای؟
سوآ خندید.
— آره هنوز.
تهیونگ نفس راحتی کشید.
— خدا رو شکر...داشتم برنامه فرار میچیدم.
سوآ گفت:
— برای من؟
تهیونگ گفت:
— نه، برای خودم...اگه اتفاقی برای تو میافتاد، جونگکوک منو میکشت.
سوآ خندید.
تهیونگ جلوتر آمد.
— حالا بگو چی شد؟
سوآ گفت:
— دسر رو دوست داشت.
چشمهای تهیونگ گرد شد.
— جدی؟!
سوآ سر تکان داد.
— گفت خوبه و گفت از امروز بیشتر توی بخشهای مختلف آشپزخونه کار کنم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد لبخند زد.
— میدونی این یعنی چی؟
سوآ گفت:
— چی؟
تهیونگ گفت:
— یعنی داری کمکم جای خودتو اینجا پیدا میکنی.
سوآ آرام گفت:
— امیدوارم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد سوآ آهسته گفت:
— تهیونگ…بابت اون فیلم… ممنون.
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— جونگکوک اگه خودش میتونست، هر روز میاومد اینجا فعلاً من پیک عشقش شدم.
سوآ لبخند زد.
— وقتی دیدمش… حس کردم میتونم این یک ماهو تحمل کنم.
تهیونگ گفت:
— میتونی.
بعد با همان حالت شیطنتآمیزش گفت:
— البته به شرطی که دوباره اجازه ندی من توی سوپها دخالت کنم.
سوآ خندید.
— این شرط خیلی مهمیه.
تهیونگ دستش را بالا برد.
— قول میدم.
سوآ با تردید گفت:
— من به این قول خیلی اعتماد ندارم.
تهیونگ خندید.
— بیا برگردیم آشپزخونه قبل از اینکه سرآشپز بفهمه غیب شدیم.
سوآ سر تکان داد.
و هر دو در راهروهای آرام قصر، به سمت آشپزخانه برگشتند…
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۸۵: احضار غیرمنتظره
چند خدمتکار آمدند و دسری که سوآ آماده کرده بود را بردند.
سوآ استرس داشت و تهیونگ سعی داشت آرومش کند.
ناگهان خدمتکاری آمد و گفت:
_ خانم سوآ اعلیحضرت شما رو صدا زدن.
سوآ شوکه شد و دست تهیونگ را محکم فشار داد.
تهیونگ خیلی آرام گفت:
_ نگران نباش
سوآ دست تهیونگ را رها کرد و از آشپزخانه بیرون رفت.
راهروهای قصر آرام و سنگین بودند.
سوآ پشت سر خدمتکاری که آمده بود دنبالش، قدم برمیداشت.
قلبش کمی تندتر از حالت عادی میزد.
با خودش زمزمه کرد:
— فقط یه دسره…فقط یه دسر ساده قرار نیست به خاطر یه دسر آدمو اعدام کنن… درسته؟
چند قدم جلوتر، خدمتکار جلوی در بزرگ سالن سلطنتی ایستاد.
در را باز کرد.
— بفرمایید.
سوآ نفس عمیقی کشید و وارد شد.
سالن بزرگ و باشکوه مثل همیشه پر از سکوت بود.
پادشاه در رأس میز نشسته بود.
ملکه کنارش.
یهجین هم آن طرفتر نشسته بود و آرام دسرش را میخورد.
سوآ جلو رفت و تعظیم کوتاهی کرد.
— اعلیحضرت.
پادشاه چند لحظه بدون حرف نگاهش کرد.
بعد گفت:
— این دسر رو تو درست کردی؟
سوآ صاف ایستاد.
— بله اعلیحضرت.
چند ثانیه سکوت شد.
پادشاه دوباره یک قاشق از دسر برداشت و مزه کرد.
بعد آرام گفت:
— خوبه.
سوآ خیلی آرام گفت:
— ممنونم اعلیحضرت.
ملکه نگاه کوتاهی به ظرف دسر انداخت.
— برای کسی که تازه وارد قصر شده… قابل قبوله.
سوآ مؤدبانه سر خم کرد.
— ممنون.
یهجین قاشقش را کنار گذاشت.
— البته یه دسر خوب، دلیل نمیشه کسی برای این قصر مناسب باشه.
سوآ بدون اینکه به او نگاه کند گفت:
— درست میگی.
پادشاه گفت:
— از امروز، کارهات توی آشپزخونه بیشتر زیر نظر هست.
سوآ سرش را بالا آورد.
پادشاه ادامه داد:
— هر روز در یکی از بخشهای اصلی آشپزخونه کمک میکنی میخوام ببینم مهارتت فقط در یک دسر بوده یا نه.
سوآ با احترام گفت:
— تمام تلاشم رو میکنم اعلیحضرت.
ملکه گفت:
— امیدوارم.
پادشاه با حرکت کوتاه دستش گفت:
— میتونی بروی.
سوآ دوباره تعظیم کرد.
— با اجازه.
او آرام از سالن خارج شد.
به محض اینکه در پشت سرش بسته شد، نفسی که نگه داشته بود را بیرون داد.
— آخ…فکر کردم قلبم میافته بیرون.
در راهرو چند قدم جلو رفت.
ناگهان از پشت یکی از ستونها، یک نفر بیرون پرید.
سوآ از جا پرید.
— وای!
تهیونگ بود.
سوآ با عصبانیت آرام گفت:
— تو میخوای منو سکته بدی؟
تهیونگ با کنجکاوی پرسید:
— خب؟! زندهای؟
سوآ خندید.
— آره هنوز.
تهیونگ نفس راحتی کشید.
— خدا رو شکر...داشتم برنامه فرار میچیدم.
سوآ گفت:
— برای من؟
تهیونگ گفت:
— نه، برای خودم...اگه اتفاقی برای تو میافتاد، جونگکوک منو میکشت.
سوآ خندید.
تهیونگ جلوتر آمد.
— حالا بگو چی شد؟
سوآ گفت:
— دسر رو دوست داشت.
چشمهای تهیونگ گرد شد.
— جدی؟!
سوآ سر تکان داد.
— گفت خوبه و گفت از امروز بیشتر توی بخشهای مختلف آشپزخونه کار کنم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد لبخند زد.
— میدونی این یعنی چی؟
سوآ گفت:
— چی؟
تهیونگ گفت:
— یعنی داری کمکم جای خودتو اینجا پیدا میکنی.
سوآ آرام گفت:
— امیدوارم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد سوآ آهسته گفت:
— تهیونگ…بابت اون فیلم… ممنون.
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— جونگکوک اگه خودش میتونست، هر روز میاومد اینجا فعلاً من پیک عشقش شدم.
سوآ لبخند زد.
— وقتی دیدمش… حس کردم میتونم این یک ماهو تحمل کنم.
تهیونگ گفت:
— میتونی.
بعد با همان حالت شیطنتآمیزش گفت:
— البته به شرطی که دوباره اجازه ندی من توی سوپها دخالت کنم.
سوآ خندید.
— این شرط خیلی مهمیه.
تهیونگ دستش را بالا برد.
— قول میدم.
سوآ با تردید گفت:
— من به این قول خیلی اعتماد ندارم.
تهیونگ خندید.
— بیا برگردیم آشپزخونه قبل از اینکه سرآشپز بفهمه غیب شدیم.
سوآ سر تکان داد.
و هر دو در راهروهای آرام قصر، به سمت آشپزخانه برگشتند…
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۲.۱k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط